ناظر جان این مال کاراکترهای انیمس، بنابراین در دسته انیمه قرار میگیره
سایتاما چند ثانیه همونطور جلوی در وایستاد. راهرو ساکت بود، از اون سکوتهایی که یه ذره هم معمولی نیست؛ نه از جنس سکوتِ ترسناک، نه از جنس سکوتِ عمیق، بیشتر از اون سکوتهایی که انگار یه چیزی همین الان ازش رد شده ولی خودش رو قایم کرده. اون پایین نگاه کرد. یه پاکتِ ساده، سفید، بدون تمبر، بدون اسم، بدون هیچ نشونهای، درست جلوی درش افتاده بود. نه امضا داشت، نه مهر. فقط یه پاکتِ معمولی، ولی زیادی تمیز و مرتب بود. انقدر مرتب که به محیطِ کوچیک و کمی شلختهی اون آپارتمان اصلاً نمیاومد.
سایتاما خم شد، پاکت رو برداشت و با انگشت شست یه گوشهش رو لمس کرد. کاغذش ضخیمتر از نامههای معمولی بود. از اون کاغذهایی که بیشتر به دعوتنامه میخورن تا قبض و تبلیغ و این چیزها. زیرِ لب گفت: «…چیه این؟» بعد در رو بست و برگشت توی خونه.
فضای خونه با همون نورِ غروب پر شده بود. نور از لای پردهی سفیدِ نازک، نرم و کشدار میریخت روی کفِ چوبیِ ساده. توی این نور، حتی چیزهای معمولی هم یه جور قشنگیِ عجیب داشتن؛ مثلاً لیوانِ خالی کنارِ سینک، یا قاشقِ فلزیای که کنارِ اجاق افتاده بود، یا حتی گردِ خیلی ریز روی لبهی تلویزیون کوچیکِ قدیمی.
سایتاما پاکت رو گذاشت روی میزِ کوچیکِ وسط اتاق. اون میز یه میزِ سادهی کمارتفاع بود که گوشههاش کمی سائیده شده بود. روش چند تا چیز پخشوپلا دیده میشد: کنترل تلویزیون، یک دفترچهی هزینهها، و خودکار آبیای که تهش درش رفته بود. انگار تمام زندگیِ سایتاما تو همین چند قلم خلاصه میشد؛ چیزهایی که از نظر بقیه خیلی بیارزش بودن، ولی برای اون بهطرز عجیبی مهم بودن.
او اول تخممرغِ نیمرو رو خورد. خیلی ساده، بدون نان، بدون سس اضافه، فقط با یه کم نمک. بعد یه جرعه آب خورد و بالاخره برگشت سراغ پاکت. نشست روی زمین، پاهاش رو چهارزانو کرد، و با همون حالت همیشگیِ بیحوصله، پاکت رو باز کرد. داخلش فقط یه برگه بود. نه نامهی طولانی. نه دعوتنامه با زرقوبرق خاص. فقط یه کاغذِ سفید با حاشیهای خیلی نازک و کمرنگ. بالاش با خطی ظریف نوشته شده بود: «برای ساکنِ واحد ۳۰۲»
سایتاما به عدد نگاه کرد. واحد ۳۰۲؟ خودش تو ۳۰۲ زندگی میکرد. یعنی این نامه دقیقاً برای خودش بود. چشمهاش کمی ریز شد. خیلی کم. در حدی که فقط اگه کسی خیلی دقیق نگاه میکرد، میفهمید کنجکاوش شده. برگه رو برگردوند. پشتش فقط یه جمله نوشته شده بود: «اگر امروز حوالی غروب، کنار میدانِ شیشهای بودی، شاید متوجه چیزی شوی که بقیه نمیبینند.» سایتاما چند ثانیه به جمله خیره موند. بعد آروم گفت: «میدان شیشهای…؟»
نه هیجانزده شد، نه ترسید، فقط یه حالتِ «ها؟» تو صورتش نشست. از اونجور کلماتی نبود که به زندگیِ عادیِ سایتاما بخوره. زندگیِ عادیِ اون معمولاً شاملِ تخممرغ، نودل، تخفیف، قبض برق، و گاهی هم نگاه کردن به تلویزیونِ خاموش بود. «چیزی که بقیه نمیبینند» دقیقاً جزو برنامههای روزانهاش نبود. او بلند شد، رفت سمت پنجره و بیرون را نگاه کرد. از این طبقه، بخشِ کوچکی از شهر معلوم بود: سقفهای فلزیِ مغازهها، تابلوهای روشنِ دوردست، و خیابانی که در نورِ کمرمقِ غروب مثل نوار نقرهای بین ساختمانها کشیده شده بود. همهچیز آروم بود. عادی. حتی کمی قشنگ. یه جور زیباییِ ساده و نرم، از اون مدل که آدم حس میکنه شهر فقط ظاهراً ساکته، و زیرِ این سکوت، کلی چیزِ عجیب داره نفس میکشه.
سایتاما یادش افتاد که هنوز کیسهی خریدش روی کانتره. رفت سراغش و بستهی تخممرغ رو درآورد، گذاشت تو یخچال. بعد درِ یخچال رو بست و چند ثانیه بیحرکت موند. صدای همسایهی دیواری هنوز خیلی آهسته میاومد. موسیقیِ کلاسیک قطع نشده بود. برعکس، یه تیکهی جدید شروع شده بود؛ آروم، پر از هارمونی، انگار یه نفر اونطرف دیوار داشت خیلی شیک و مرتب زندگی میکرد. سایتاما بدون اینکه بخواد، به دیوار نگاه کرد و بعد به خودش گفت: «آدم بعضی وقتا فکر میکنه بقیه تو یه دنیای دیگه زندگی میکنن.»
همون لحظه از پایینِ ساختمان، یه صدای خندهی چند نفره بالا اومد. احتمالا بچههایی بودن که از مدرسه برمیگشتن. صدای دوچرخه، صدای بسته شدنِ درِ ماشین، و بویِ ضعیفِ نانِ تازهای که از نانواییِ سرِ کوچه میاومد، همه با هم توی هوا قاطی شده بودن. شهر، با همهی سادگیاش، زنده بود. آرام بود. و یه جور قشنگیِ کمادعا داشت که فقط وقتی آدم زیاد بهش نگاه کنه میفهمه چقدر میتونه دلنشین باشه. سایتاما تصمیم گرفت نامه رو فعلاً بیخیال نشه، اما عجله هم نکنه. همونطور که همیشه کارهاش رو انجام میداد: با کمترین انرژی ممکن.
پس رفت سمت لباساش. زردِ همیشگی رو برداشت و آمادهی پوشیدنش شد. در همین حال، برای خودش زمزمه کرد: «میدان شیشهای… اسمش یهجوریه که انگار یه جای شیک و الکی گرونه.» بعد مکث کرد. «ولی خب… شاید تخفیف هم داشته باشه.» و این، برای سایتاما، دلیلِ کافی بود که حداقل بهش فکر کنه.
نظرات بازدیدکنندگان (0)