قهرمانان دنیای فقرا کابوسان اشراف رومئو و ژولیت دنیای مدرن
ما رومئو و ژولیت نیستیم؛ شیرین و فرهاد هم نیستیم، حتی لیلی و مجنون. ما بانی و کلایدیم. مجبور نیستیم به دنیای عجیب، غریب و خاکستریِ اطرافمان خیره شویم. چشمانمان را میبندیم و رؤیا را میبینیم؛ همان دنیایی را که میخواهیم در آن زندگی کنیم. وحشیانه به سوی هدفمان میتازیم. دست در دست هم، ناعدالتیها را فریاد میزنیم و به آفتاب سوزان خیره میشویم؛ زیرا در آسمانِ صاف و آبی، چیزی جز ابرهای سفید نمیبینیم.
ما از جنس قصههایی نیستیم که در کتابها خاک میخورند. از جنس جادهایم؛ جادهای که انتهایش معلوم نیست، اما بوی آزادی میدهد. گاهی باد، موهایمان را به هم میریزد و گاهی طوفان، رد پاهایمان را از روی زمین پاک میکند؛ اما مگر مهم است؟ ما برای ماندن در یک نقطه آفریده نشدهایم. دنیا با تمام دیوارهای بلندش سعی میکند افق را از ما پنهان کند، اما ما هر بار پنجرهای تازه در دل همان دیوارها پیدا میکنیم. هر بار که میگویند «نمیشود»، ما یک قدم دیگر جلو میرویم. شبها زیر سقف بیانتهای آسمان، شهر را با تمام چراغهای خستهاش پشت سر میگذاریم و به ستارههایی نگاه میکنیم که هنوز جرئت درخشیدن دارند. آنها شبیه ما هستند؛ کوچک، دور، اما تسلیمناپذیر.
اگر روزی تمام دنیا رنگ خاکستر گرفت، باز هم ما تکهای از آسمان آبی را در جیبهایمان پنهان خواهیم کرد. اگر باران آمد، از آن برای ساختن دریا استفاده میکنیم و اگر آفتاب سوزان شد، از نورش راه خود را پیدا میکنیم. ما برای نجات دنیا به راه نیفتادهایم؛ فقط میخواهیم در میان این همه هیاهو، رویایمان را زنده نگه داریم. و تا وقتی دستهای تو در دستهای من گره خورده باشد، هیچ جادهای طولانی نیست، هیچ شبِ تاریکی بیانتها نیست و هیچ رؤیایی دور از دسترس نخواهد بود.
ما برای نجات دنیا به راه نیفتادهایم؛ فقط میخواهیم در میان این همه هیاهو، رویایمان را زنده نگه داریم. و تا وقتی دستهای تو در دستهای من گره خورده باشد، هیچ جادهای طولانی نیست، هیچ شبِ تاریکی بیانتها نیست و هیچ رؤیایی دور از دسترس نخواهد بود. پس بگذار دنیا هرچه میخواهد باشد؛ سرد، بیرحم یا سرگردان. ما همانطور که هستیم از میانش عبور میکنیم؛ با قلبهایی سرکش، چشمهایی پر از آفتاب و جیبهایی پر از رؤیا. انگار تمام جهان هنوز منتظر شنیدن داستان ماست.
امید را از ما دزدیده بودند. نه یکباره، آرام و بیصدا. لای قبضهای پرداختنشده، لای خبرهای بد، لای شبهایی که از خستگی حتی رؤیا هم نمیدیدیم. آنقدر ماهرانه این کار را کرده بودند که یادمان رفته بود روزی قلبمان برای چیزهای بزرگتر میتپید. یادمان رفته بود آسمان فقط سقف شهر نیست؛ میتواند مقصد پرواز هم باشد. اما ما از آن آدمهایی نبودیم که با جیبهای خالی برگردند. یک شب، میان تمام آن تاریکی، دستت را گرفتم و گفتیم: اگر امیدمان را دزدیدهاند، پس میرویم و پسش میگیریم. از همان روز شروع شد. با معجزه شروع نشد، بلکه با زخمهایی که به قدرت تبدیل شدند، با اشکهایی که راه افتادن را یادمان دادند، و با هر بار زمین خوردنی که به ما فهماند هنوز زندهایم. ما آرامآرام خودمان را ساختیم. مثل شهری که بعد از جنگ از نو بنا میشود. مثل خورشیدی که هر صبح، بدون توجه به تاریکی شب قبل، دوباره طلوع میکند.
این همان درخشش واقعی بود؛ درخشش واقعی لحظهای بود که دیگر برای بقا نمیجنگیدیم؛ برای زندگی میجنگیدیم. و حالا هر وقت از کنار گذشته عبور میکنیم، به آدمهایی که روزی بودیم نگاه میکنیم و لبخند میزنیم. چون بزرگترین سرقت زندگیمان را خودمان انجام دادیم: امید را از چنگال ناامیدی دزدیدیم و از تکههای شکستهمان نسخهای ساختیم که حتی رؤیاهایمان هم جرئت تصورش را نداشتند.
بسی زیبا
ناظر بودم:)
وای مرسییی
چطور بود؟
خیلی قشنگ بود ... و غم انگیز.
تشکررر
بانی و کلاید; به لیست داستان های جالب افزوده شد.
توسط نیک یار
...
مرسی نیک یار عزیز