حاوی اسپویل بلک کلاور
تنم… دیگر تنم نبود. چنگالهایِ لوسیوس، چون ماری س....می، پیچیده بود به دورِ وجودم. او، آن «نظمِ مطلق»ِ پلید، ذهنم را تسخیر کرد، و مرا به زندانیِ خاموش درونِ خویش بدل نمود.
چه دردناک بود آن ناتوانی! آن خف...گیِ روح، در کالبدِ دیگری. دیدنِ جهان از پشتِ چشمانِ دشمن، حس کردنِ نفسهایِ سردِ او بر اندامِ خویش. هر واژهای که برمیآمد، از دهانِ من نبود، از اعماقِ نف...رتِ او بود.
هر حرکتی، نه ارادهیِ من، که دستورِ او را اجرا میکرد. آه، **چه رن...جی بود این اسارتِ بیصدا!** دیدنِ اشتباهات، نابود شدنِ امیدها، و ندانستنِ چگونه، چگونه میتوانم جلویِ این فاجعه را بگیرم؟
صدایم در گلو خ....فه بود، دستانم، بیاراده. من، جولیوس نواکرونو، پادشاهِ جادوگران، به ابزاری در دستِ هی....ولایی تبدیل شده بودم. ولی…
آن نورِ کوچکِ امید، در دلِ تاریکی، همچنان میدرخشید. شعلهیِ ارادهام، هرچند ضعیف، اما خاموشنشدنی بود. شبهایِ درازِ اسارت، پر بود از تلاشهایِ پنهان، از جستجو برایِ راهی، برایِ بازپسگیریِ آنچه از من ربوده بودند.
و سرانجام، در لحظهیِ موعود، وقتی که او در اوجِ قدرت، به نهایتِ خویش نزدیک شد، تلاشِ جان فرسایم به ثمر نشست. با تمامِ توانِ باقیمانده، با آخرین نفسِ شجاعت، وجودم را از بندِ او رها کردم. بازگشتم!
نه برایِ زندگی، نه برایِ تاج و تخت. بلکه برایِ یک فداکاریِ بزرگ. دیدم، راه را باید باز کنم. برایِ نسلِ بعد، برایِ جوانانی که نورِ امید را در دل داشتند: مردم سرزمینم آنها، وارثانِ واقعیِ نور بودند، نه به معنایِ زخ....میِ من،
بلکه با ارادهای که میتوانست جهان را به سویِ روشنایی بکشاند. پس، با لبخندی، و با تمامِ عشقِ که در قلبِ یک پادشاه میتواند باشد، جانم را نثارِ این سرزمین کردم.
تا ابد، از این دنیا رفتم، تا شروعی نو، آغاز شود. تا نور، از مسیرِ آنها بتابد. راه را، سپردم… به دستانِ امید.
جولیوس مرد؟ 💔🗿چپتر های آخرو نخوندم🗿💔
اره 💔💔 قلبم شیکست . مورد علاقه ترین کاراکترم بود 🥀