ببخشید دیر شد. اتفاقات پی در پی اجازه نفس کشیدن بهم نمیدن... امیدوارم ناظر محترم ردش نکنه.
صدای همهمه با افزایش مشتری بلندتر میشد و اعصاب و روانم را به هم میريخت. مانند سگ نگهبانی شده بودم که مشتاقانه منتظر بیگانه ای برای تکه و پاره کردنش بود. مردم حرف میزدند گارسون ها را برای ثبت سفارش صدا میزدند. برخی از گارسون ها به بیمزه ترین جوک های مردان شیک پوش آنجا آنقدر میخنديدند که پخش در زمين میشدند. آنهم تنها برای دریافت انعامی بیشتر.
+جان! گوشت با منه؟! سرم را به طرف لوکاس -مردی آفتاب و مهتاب ندیده- میچرخانم. آرام بر شانه ام میزند و با دیدن واکنش خشمگینم عذرخواهی میکند. دستی به صورتم میکشم و به مبل چرم مشکی تکیه میدهم که آن صدای گوش خراش بازهم شروع به آزار دادنم میکند.
+جان...میدونم ازم دلخوری ولی میشه همین یکبار رو توجه کنی؟ خواهش میکنم... - حرف بزن. لبخندی میزند و دستانش را روی زانوانش گره میکند. +ببین. میدونم سر این قضیه یکم به مشکل خوردیم ولی من با برایان صحبت کردم و اون گفت اگه تو راضی باشی میتونم با کاترین ازدواج کنم. خواهش میکنم مرد. حداقل یکم راجب بهش فکر کن...
ابروانم را بالا میاندازم و کمی متعجب میشوم. برایان -برادر دوقلوی لع*نتی من- دقیقا میدونسته میخوام چه جوابی بدم. این مرد باز میخواد منو آدم بده کنه؟؟ -مرد... تو میخوای با خواهر من ازدواج کنی و منم با کمال ادب بهت گفتم نه. آخه یه نگاه به خودت و دور و برت بنداز. چطور میتونم خواهرم رو دست همچین آدمی بسپارم؟؟
با اشاره سر نگاهی به اطراف کردم و روی صورت او مکث کردم.. لوکاس سرش رو پایین میاندازد و دستی به موهایش میکشد. +من...آه...متاسفم. فقط فکر میکردم اگه بیارمت اینجا نرم تر میشی.... -کاملا اشتباهه. حتی نمیخوام بیشتر از این باهات هم صحبت بشم. واقعا چی پیش خودت فکر میکنی؟ اینکه دختری مثل اون به پول تو نیاز داره؟
لوکاس سریعا چهره ای غمگین به خود میگیرد. از اینکه باعث نا امیدیش شدم کاملا راضی ام. هیچ شکی در این نیست. او دیگر حرفی نمیزند و به جاش دستش رو به سمت لیوان روی میز دراز میکنه و آن را سر میکشد. من هم همینکار را میکنم. -زیاد ننوش. قرار نیست من از اینجا ببرمت بیرون.
نفس عمیقی میکشد و دوباره با آن چهره اندوهگینش نگاهی به من میاندازد. +مرد. من به رضایتت نیاز دارم. قسم میخورم کاترین هم منو دوست داره. بعد از اینهمه سال نمیشه یه لطف به صمیمی ترین دوستت کنی؟ خب. داره تمام تلاشش رو میکنه. به هرحال این وصلت برای خانواده هم سود هایی خواهد داشت و حقیقتا من ترجیح میدم خواهرم با یک احمق مهربون ازدواج کنه تا مردی خشن.
چندین ساله لوکاس رو میشناسم پس فکر نمیکنم مشکلی پیش بیاد اگر بهش یک شانس بدم. در هر صورت خیلی دوست دارم برایان رو ناامید کنم و حتی شاید بتونم ادلاید رو مجبور به همراهی کردنم توی این عروسی کنم. خب. این قراره کلی سود برای من داشته باشه. -میدونی چیه؟ اگه کاترین هم نظر تورو داشته باشه من دیگه حرفی ندارم.
چشمان غمگین و گرفته لوکاس, درخشش ناگهانی ای میگیرند و لبخند گشادی بر چهره اش مینشیند. سعی میکند اشک های ریخته شده از شادی را پاک کند و مرا در آغوش میگیرد. +آه...جاناتان. ممنون. واقعا ممنون! کمی به پشتش میزنم و در جواب اورا در آغوش میگیرم. چندی بعد عقب میکشم و کمی دورتر میشوم. لوکاس از جا بلند میشود کت سفید رنگش که حسابی به رنگ پوستش میآمد را میپوشد.
+خدای من! باید برم به کاترین خبر بدم! ممنون جان! ممنونم!! همینطور که درحال دویدن به سمت در خروجی است فریاد میزند و خیلی سریع از دیدرس خارج میشود. گارسون بنا به سفارشی که داشتم فراپوچینو تلخی برایم میآورد و من هم هنگام نوشیدن آن به دور و برم نگاه میکنم.
مردان و زنان درحال و صحبت و خندیدن بودند. احتمال میدهم که حتی صدای کمی خش دار خواننده هم میتواند آنها را به خنده وادار کند. همانطور که درحال نگاه کردن به خواننده بودم، زن و مردی از کنارم رد میشوند.
بوی عطر زنانه و مردانه سریعا مشامم را پر میکند و گلویم را از شدت غلظت میسوزاند. کمی بعد بلند میشوم از بین مردان و زنان عبور میکنم و از کافه خارج میشوم. هوای بیرون پوشیده از بوی غلیظ تنباکو بود. به طرف پارکینگ راه افتادم. سوار ماشین مشکی ماتی که تقریبا یک ساعت پیش پارک کرده بودم میشوم و به سمت اداره پست رانندگی میکنم به این امید که ادلاید جواب نامه ام را داده باشد.
بسیار زیباست مشتاق قسمت بعد هستم
حتما، خیلی ممنونم🌸❤
مثل همیشه عالیییی ✨
ممنون عزیز دلم.❤🦦
دیدی کیف کردیییییی گفتم منتشر میشه
آرهههه. نزدیک شش هفت بار گذاشتمش_😭😂
کیف کن مالیشکاا