بریم که بخونیم
صدای در چوبی پوسیده می آید استوریا به سمت در میرود و آن را باز میکند هری:چی شد؟...مرتب شدن؟ استوریا:نه ولشون کن...نمیخوام توی اون کمد پر از کرم و موریانه لباس هام رو بزارم...کتاب هات رو خریدی؟ هری:نه...ولی هاگرید یکی فرستاده استوریا:ببینم هری کتاب را به دست او میدهد و میخواهد بازش کند که استوریا محکم روی دست او میزند هری:چیکار میکنی؟ استوریا:این یه شوخیه نمیبینی؟...بهتره کتاب رو باز نکنیم هری:آخه از کجا میدونی؟ استوریا:مگه هاگرید رو نمیشناسی؟...نمیدونم برای چی این کتاب شبیه عنکبوت زنده رو برات فرستاده...احتمالا...راجب انواع عنکبوت هاست نمیدونم چی میتونه باشه ولی توصیه میکنم بازش نکنی...حداقل تو اتاق من هری:بیخیالش...تو کتابات رو خریدی؟...فکر کنم از این اطراف بشه پیداشون کرد
استوریا با شک میپرسد:راستی کی باید بریم به هاگوارتز؟ هری میگوید:فردا عصر استوری میگوید:چی؟ هری کمی گردنش را کج میکند و میگوید:من نمیدونم ولی خب...نمیشه دامبلدور رو پیش بینی کرد استوریا با تعجب میپرسد:مگه قرار نبود شش روز بعد بریم؟ هری جواب میدهد:چرا ولی خب...چند روز پیش توی خونه دورسلی ها نامه اش اومد...مگه تو دریافت نکردی؟ استوریا:نه...اصلا این چند روزه جغدی نیومده...وای مامان...فکر میکنه قراره شش روز بعد برم هری:خب بهش نامه بده استوریامیگوید:جغدی ندارم هری:هدویک هست...همین الان اومده اینجا استوریادر حالی که دست و پایش را گم کرده میگوید:باشه باشه...الان مینویسم...قلم و کاغذ توی چمدونت داری؟ هری:آره...بیا بریم
روز بعد استوریا با کمر درد عجیبی بلند میشود البته حق هم داشت تشک های انجا مثل سنگ بود...بعد از مدتی درد کمرش کم میشود و از روی تخت بلند میشود و لباس هایش را عوض میکند و لباس های خواب اش را درون چمدان جا میدهد و از اتاق بیرون میرود،به سمت اتاق هری میرود و در را باز میکند هری هنوز خواب بود استوریا با صدا نسبتا بلندی میگوید:بیدار شو هری...باید صبحانه بخوریم و بریم تا رسیدن به ایستگاه سه ساعت طول میکشه هری چشم هایش را محکم میبندد هری:باشه...بلند شدم بعد از مدتی هر دو از اتاق بیرون می آیند و به سمت راه پله ها میروند استوریا:خب به احتمال زیاد خانواده ویزلی و هرمیون زود تر بیاند شاید توی ایستگاه پیداشون...هرمیون؟ هرمیون به سمت استوریا برمیگردد هرمیون با خوشحالی میگوید:استی...هری
چند دقیقه بعد استوریا و هرمیون و هری با خانواده ویزلی دور میز پوسیده مسافر خانه پاتیل درزدار نشسته اند و در حال صبحانه خوردن اند استوریا:کی برگشتین؟ آقای ویزلی:چند دقیقه ای میشه...راه طول درازی بود
ولی ف،ی،ک،ش،ن م،م،ن،و،ع بود
(هیت نیست