امیدوارم که خوشتون بیاد(ناظر این یک فنفیکیشن پاتر هدی هست و توی دسته داستان جایی نداره)
استوریا به اطراف نگاه میکند دروغ چرا این مسافر خانه بوی چوب کهنه شده و بوی آهن زنگ زده می داد البته از چوب هایی ساخته شده بود که واقعا خراب یا شکسته بودند و معلوم هست که کمی بعد موریانه میزنند.میز صبحانه و نهار دقیقا در وسط مهمان خانه بود هری به سمت استوریا می آمد هری:کلید رو دادن...گفتن که اتاق رو نباید کثیف کنیم چون بعدش مجبورمون میکنن که خودمون تمیزش کنیم استوریا:چقدر جدی...خب بریم وسایل رو بزاریم فکر کنم اینکار تا ظهر طول میکشه...برای عصر هم یک فکری میکنیم هری میگوید:من وسایل زیادی با خودم ندارم...نهایتا تا یک ساعت دیگه تموم میشن استوریا:خب...باشه بعدش بیا اتاق من و به من کمک کن...وسایل من زیاده هری:باشه بریم استوریا و هری از پله ها بالا میروند و هر پله صدای جیر جیر میدهد هری:شنیدی که رفته بودند به مصر...خانواده ویزلی رو میگم استوریا:میدونم...مامان هر روز روزنامه پیام اول رو میخره هری:هرمیون هم رفته بود به پاریس...عکس هاش رو برام فرستاد استوریا:آره بهم نامه داده بود
هر دو به در اتاق هایشان میرسند...استوریا با جدیتی ساختگی به سمت هری برمیگردد استوریا:هری...تا یک ساعت دیگه اگه توی اتاقم نباشی و بهم توی جمع کردنشون کمک نکنی...عواقب خوبی نخواهد داشت هری تک خنده ای میکند هری:یکم زیادی شبیه پدرت حرف میزنی لبخند استوریا جمع میشود و کلید را توی قفل زنگ زده اتاق میبرد تا درش را باز کند هری:استی...چی شد؟ استوریا:چیزی نیست...برو وسایلت رو بچین...احتمالا به نهار نرسیم پس عصر رو میریم بیرون و توی کوچه دیاگون میگردیم هری:عذر میخوام استوریا:نیازی به عذر خواهی نیست...هر وقت کارت تموم شد بیا کمکم ...شاید عذر خواهیت قبول شد استوریا وارد اتاقش میشود و در را میبندد...هری کمی مکث میکند و بعدش وارد اتاق خودش میشه و در رو میبنده...استوریا حق داشت به هم بریزد او فقط پدرش را در یک ماه از سال داشت.هیچ وقت برای تولد یا به دنیا آمدن او نیامده بود...مادرش سعی میکرد تا استوریا احساس کمبود نکند ولی مگر فایده داشت؟مادرش همیشه میگفت که موقعیت شغلی پدرش طوری هست که نمیتواند در طول سال در کنار آنها باشد
استوریا از آن دختر هایی بود که به پدرشان شدید وابسته بودند...تا هشت سالگی هر موقع که پدرش برمیگشت اسمش را با خوشحالی فریاد و میزد و میدوید و او را در آغوش میگرفت...ولی واکنش پدرش چی بود؟...هیچی؛فقط یک نگاه سرد که به او خیره میشد...و همیشه با آن نگاه سرد استوریا آرام آرام عقب میرفت و پدرش به سمت اتاقش میرفت تا استراحت کند...آلرا همیشه میگفت که پدرش خسته هست و باید استراحت کند...تمام وقتی که پدرش آنجا بودبرایش نقاشی میکشید یا برایش کاردستی درست میکرد پدرش هم همیشه با تشکر سردی آنها را میگرفت...استوریا شک نداشت که پدرش همه آنها را دور ریخته بود...وقت هایی هم که استوریا ناراحت میشد آلرا حواس او را پرت میکرد...برایش کتاب میخرید یا او را به پارک کوچکی میبرد یا با او بازی میکرد...با بزرگ شدنش کم کم ذوق و شوقش کم شد و وابستگی و علاقه اش به پدرش را بیشتر پنهان کرد...در هاگوارتز مثل استاد و شاگرد با هم رفتار میکردندنه بیشتر و نه کمتر.
استوریا شروع میکند به جا دادن وسایلش در کمد پوسیده اتاق کتاب های امسال بیشتر از سال قبل بود.و استوریا همیشه همه چیز را با وسواس زیادی میچید که این را تقریبا از مادرش به ارث برده بود چهره اش به پدرش میخورد مخصوصا رنگ موهایش و چشم هایش بینی اش را از مادرش به ارث برده بود و رنگ چهره اش هم همینطور و موهای صافش که الان بر اثر معجون حالت دهنده مو تغییر حالت داده بودند هم از هردو به ارث برده بود. استوریا شروع میکند به جمع کردن لباس هایش و یک لحظه به کمد و بعد به وسایلش نگاه کرد...در چمدانش را بست...عمرا لباس ها و کتاب هایش را درون این کمد پوسیده و موریانه زده میگذاشت.
پارت دوم هنوز منتشر نشده؟
نه نمیشه حالا توی پارت سوم توی کامنت ها یه خلاصه ای ازش گفتم
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییصاتابزبثشبشتتبسربتاسبتلنتبلر