فصل ۱:"سایهای با دو چهره" باد خنک شبانه روی پشتبام دبیرستان تِیتان میوزید. شینیچی دستهایش را در جیب فرو برده بود و به شهر نگاه میکرد. کنارش دختری ایستاده بود که اگر کسی از دور میدید، احتمالاً فکر میکرد تصویر شینیچی در آینه است. موهای مشکی، چشمهای آبی، همان نگاه تیزبین... فقط با این تفاوت که او شیناکو کودو بود. خواهر دوقلوی دو دقیقه کوچکترش. شیناکو با اخم گفت: "از صبح سه نفر تعقیبمون کردن." شینیچی بدون اینکه برگردد گفت: "چهار نفر." شیناکو مکث کرد. "چهارمی رو ندیدم." "برای همینه که دو دقیقه ازت بزرگترم." شیناکو چنان ضربهای به بازویش زد که شینیچی نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد. "دو دقیقه؟! دو دقیقه رو هی تو صورتم نکوب!" ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد. "چه صحنه خانوادگی زیبایی..." هردو همزمان برگشتند. روی لبه ساختمان پسری با کت سفید و شنل ایستاده بود. لبخندی شیطنتآمیز روی لبش بود. کایتو کوروبا. یا بهتر است بگوییم... کایتو کید. شیناکو دست به سینه شد و لبخندی زد "پسر عموی دزد تشریف آورد." کایتو دست روی قلبش گذاشت. "پسرعمو ی دزد؟ این چه لقبیه؟" شینیچی گفت: "برای تو زیادی محترمانهست." اما چیزی عجیب بود. خیلی عجیب. کایتو برخلاف همیشه شوخی نمیکرد. نگاهش جدی بود. شینیچی اولین کسی بود که متوجه شد. "چی شده؟" کایتو لبخندش را جمع کرد. سپس پاکتی سیاه از جیبش بیرون آورد. "امشب این رو پیدا کردم." شینیچی پاکت را گرفت. روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود: «یکی از دوقلوها تا پایان ماه زنده نمیماند.» سکوت. باد. چراغهای شهر. و برای اولین بار... شینیچی احساس کرد قلبش از تپش ایستاده. نه برای خودش. برای شیناکو. شیناکو خندید. "چه تهدید مسخرهای." اما کایتو گفت: "مشکل اینه که فرستنده رو میشناسم." شینیچی سر بلند کرد. "کیه؟" کایتو آهسته جواب داد: "کسی که ده سال پیش پدرم رو هدف گرفت." لبخند از صورت شیناکو محو شد. کایتو ادامه داد: "و تا جایی که میدونم..." صدایش پایینتر آمد. "...اون هیچ وقت تهدید الکی نمیکنه." همان لحظه صدای شلیک از دوردست آمد. پنگ! چشمهای شینیچی گشاد شد. "شیناکو!" اما قبل از اینکه واکنشی نشان دهد، شیناکو ناگهان او را هل داد. گلوله از کنار صورت شینیچی رد شد و به دیوار خورد. و در همان لحظه... همه فهمیدند. این فقط یک نامه تهدیدآمیز نبود. شکار شروع شده بود. و کسی در تاریکی تصمیم گرفته بود یکی از دوقلوهای کودو را از صفحه روزگار پاک کند... 🔥🔎
🌙🔎 قسمت دوم: شکارچی در تاریکی صدای گ/لوله هنوز در فضا میپیچید. شینیچی سریع شیناکو را پشت کولر فلزی پشتبام کشید. کایتو هم در یک حرکت روی لبه ساختمان پرید و اطراف را زیر نظر گرفت. "جهت ش/لیک، ساختمون روبهرویی!" شینیچی فریاد زد: "دیدیش؟!" کایتو اخم کرد. "فقط سایهاش رو." اما چیزی عجیبتر توجه شینیچی را جلب کرد. گ/لوله. به جای اینکه مستقیم به شیناکو یا خودش شلیک شده باشد، درست از فاصله چند سانتیمتری صورتش رد شده بود. انگار... هشدار بود. نه قصد ق/تل. فعلاً. شیناکو گ/لوله گیرکرده در دیوار را بیرون کشید. چشمهایش ریز شد. "این رو نگاه کن." روی بدنه گ/لوله یک نماد حک شده بود. یک ساعت جیبی شکسته. کایتو رنگش پرید. کاملاً پرید. شینیچی فوراً متوجه شد. "تو این علامت رو میشناسی." کایتو سکوت کرد. شیناکو گفت: "کایتو." برای چند ثانیه فقط صدای باد شنیده میشد. بعد کایتو آرام گفت: "این نماد سازمانیه که فکر میکردم سالها پیش نابود شده." "اسمش؟" "کرونوس." شینیچی و شیناکو به هم نگاه کردند. اسم را هرگز نشنیده بودند. کایتو ادامه داد: "اونا دزد نیستن، ق/اتل هم نیستن." "پس چی هستن؟" "شکارچی نابغهها." سکوت. "هر کسی که زیادی باهوش، زیادی خطرناک یا زیادی تأثیرگذار باشه رو زیر نظر میگیرن." "و بعد؟" چشمهای کایتو تاریک شد. "یا جذب میشه...یا حذفش میشه" شیناکو پوزخند زد. "خب معلومه چرا سراغ ما اومدن." شینیچی گفت: "اعتماد به نفست بعضی وقتا ترسناکه." ناگهان موبایل شینیچی زنگ خورد. شماره ناشناس. کایتو و شیناکو فوراً ساکت شدند. شینیچی تماس را وصل کرد. صدایی آرام و مردانه پخش شد. صدایی که انگار لبخند میزد. "عصر بخیر، کارآگاه کودو." شینیچی یخ زد. "کی هستی؟" "سؤالی بهتر بپرس." "مثلاً؟" "مثلاً اینکه چرا خواهرت هنوز زنده است." شیناکو یک قدم جلو آمد. مرد ادامه داد: "ما معمولاً هدفهامون رو مستقیم میک/شیم." شینیچی گفت: "ازش چی میخواید؟" برای چند ثانیه سکوت شد. بعد مرد خندید. "اشتباه میکنی." "چی؟" "ما شیناکو رو نمیخوایم." قلب شینیچی فرو ریخت. "پس هدفتون کیه؟" صدای مرد نرمتر شد. "تو." سکوت. "اما..." "...خواهرت بزرگترین نقطه ضعفته." برای اولین بار در آن شب، شیناکو دید که رنگ صورت شینیچی عوض شد. نه از ترس خودش. بلکه از این که یک غریبه این حقیقت را میدانست. مرد ادامه داد: "هفت روز." "چی؟" "هفت روز فرصت داری ما رو پیدا کنی." "و اگر پیدا نکنم؟" خندهای آرام از آن سوی خط شنیده شد. "اون وقت با خواهرت خداحافظی کن." تماس قطع شد. هیچکس حرفی نزد. شینیچی آرام به صفحه خاموش گوشی خیره ماند. اما چیزی را هیچکس متوجه نشد. نه شینیچی. نه شیناکو. نه حتی کایتو. در ساختمانی در آن سوی شهر... مردی با موهای نقرهای به مانیتوری نگاه میکرد که تصویر هر سه نفر روی آن بود. و کنار تصویر شیناکو، جملهای نوشته شده بود: «وارث کاندیدای شماره ۰،۱،۲.» مرد لبخند زد. "بالاخره پیداتون کردیم..." 🔎🌑
🌑🔎 قسمت سوم: کاندیدای شماره ۰ --- ساعت نزدیک دو بامداد بود. اما چراغ اتاق شینیچی هنوز روشن بود. روی دیوارها عکس، نقشه، یادداشت و نخهای قرمز دیده میشد. شیناکو روی صندلی لم داده بود و سیب میخورد. کایتو هم روی لبه پنجره نشسته بود. شینیچی برای صدمین بار جمله را تکرار کرد: "چرا تو؟" شیناکو شانه بالا انداخت. "شاید چون خیلی خوشگلم." کایتو از خنده خفه شد. شینیچی بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: "اگه پنج ثانیه دیگه شوخی کنی از پنجره پرتت میکنم." "باشه بابا.از بچگی ضد حال بودی!" اما حقیقت این بود که هر سه نگران بودند. خیلی بیشتر از چیزی که نشان میدادند. ناگهان... تق تق. همه ساکت شدند. تق تق. کسی پشت پنجره بود. کایتو سریع برگشت. شینیچی دستش را روی ساعت مچی بیحسکنندهاش گذاشت. شیناکو هم آماده حمله شد و گارد گرفت. اما پشت شیشه... فقط یک کلاغ نشسته بود. کلاغی کاملاً سیاه. و چیزی در منقارش بود. کایتو پنجره را باز کرد. کلاغ بلافاصله پر کشید و رفت. اما چیزی روی زمین افتاد. یک فلش مموری. شینیچی آن را به لپتاپ وصل کرد. فقط یک فایل داخلش بود. PROJECT ZERO شیناکو اخم کرد. "از اسمش خوشم نمیاد." فایل باز شد. تصویری قدیمی ظاهر شد. حدود ۱۵ سال قبل. اتاقی آزمایشگاهی. چند دانشمند. چند کودک. و ناگهان... هر سه نفر خشکشـان زد. یکی از کودکان داخل تصویر... دقیقاً شبیه شیناکو بود. نه شبیه. عین خودش. خودش بود! در ۲ سالگی شیناکو با ناباوری گفت: "این غیرممکنه." اما غیرممکن نبود. تاریخ تصویر ۱۵ سال قبل را نشان میداد. دقیقاً سال تولد او. شینیچی با صدایی آرام گفت: "این... نمیتونه اتفاقی باشه." سپس تصویر بعدی ظاهر شد. روی صفحه نوشته شده بود: نمونه شماره ۰ زیرش: موفقترین نتیجه پروژه و پایینتر: سطح هوش فراتر از پیشبینی توانایی تحلیل استثنایی واکنش فیزیکی غیرعادی شیناکو دیگر شوخی نمیکرد. برای اولین بار در عمرش... احساس کرد چیزی را درباره خودش نمیداند. ناگهان تصویر بعدی ظاهر شد. عکس یک مرد. شینیچی فوراً او را شناخت. "غیرممکنه..." کایتو هم خشک شد. مرد داخل عکس... پدر شینیچی و شیناکو بود! 'یوساکو کودو' اما چیزی عجیبتر وجود داشت. زیر عکس نوشته شده بود: عامل نفوذی پروژه صفر اتاق در سکوت فرو رفت. شینیچی زمزمه کرد: "بابام...؟" و درست همان لحظه... صدای انفجار مهیبی از طبقه پایین خانه بلند شد. بووووم! کل ساختمان لرزید. شیشهها شکستند. چراغها خاموش شدند. کایتو فریاد زد: "بخوابید!" هر سه نفر روی زمین افتادند. و در تاریکی مطلق... صدای مردی از بیرون خانه شنیده شد. "زمان بازی تموم شد." سپس صدای چندین قدم. نه یک نفر. نه دو نفر. دهها نفر. شاید این بار قرار نبود فقط تعقیب شوند. کرونوس آمده بود که آنها را بگیرد.
🌑🔎 قسمت چهارم: عکسهایی که نباید وجود میداشتند گرد و غبار هنوز در هوا میچرخید. چراغهای خانه خاموش شده بودند و فقط نور کمرنگ لپتاپ اتاق را روشن میکرد. صدای قدمهای افراد کرونوس از بیرون نزدیکتر میشد. اما ناگهان شیناکو چیزی روی صفحه دید. "صبر کنید!" او لپتاپ را از روی میز پایین کشید و روی زمین گذاشت تا نورش کمتر دیده شود. شینیچی و کایتو کنار او زانو زدند. شیناکو با انگشت به یکی از عکسها اشاره کرد. "شینیچی... این بچه رو نگاه کن." شینیچی خیره شد. چند ثانیه بعد چشمهایش گرد شد. "این... منم." عکس بعدی را باز کردند. کایتو جلو خم شد. "این که منم!" شیناکو سریع عکس بعدی را باز کرد. و این بار حتی خودش هم شوکه شد. "وایسا..." کایتو و شینیچی به صفحه خیره شدند. عکس مرد جوانی با موهای مشکی و چهرهای آشنا روی صفحه بود. کایتو زیر لب گفت: "بابا..." عکس متعلق به توئیچی کوروبا و یوساکو کودو بود. شیناکو آرام گفت: "عمو... برادر دوقلوی بابا." شینیچی فایل اطلاعات را باز کرد. چند ثانیه بعد صورتش جدی شد. "نه..." "چی شده؟" کایتو پرسید. شینیچی تاریخ ثبت پرونده را نشان داد. ۱۵ سال قبل سکوت. شیناکو دوباره به عکسها نگاه کرد. بعد به شینیچی. بعد به کایتو. "این امکان نداره." شینیچی آرام گفت: "دقیقاً با سن و قیافههامون مطابقت داره." در یکی از عکسها سه کودک کنار هم ایستاده بودند. یک پسر شبیه شینیچی. یک دختر شبیه شیناکو. و یک پسر شبیه کایتو. انگار عکس دیروز گرفته شده بود. اما تاریخش پانزده سال قبل را نشان میداد. کایتو با صدایی گرفته گفت: "یکی داره یا باهامون بازی میکنه..." شینیچی جمله را کامل کرد: "...یا حقیقتی هست که هیچکدوممون ازش خبر نداریم." در همان لحظه شیناکو فایل دیگری را باز کرد. این یکی رمزگذاری نشده بود. فقط یک گزارش کوتاه. وضعیت پروژه: موفق نمونه صفر: پایدار نمونه یک: پایدار نمونه دو: پایدار شیناکو آهسته خواند: "نمونه صفر..." نام خودش ظاهر شد. دستش ناخودآگاه مشت شد. "نمونه یک..." نام شینیچی. قلب شینیچی فرو ریخت. "نمونه دو..." نام کایتو. کایتو وا رفت! برای چند ثانیه هیچکس حرف نزد. بعد کایتو آرام گفت: "پس هدف کرونوس فقط شیناکو نیست." شینیچی سر تکان داد. "نه..." نگاهش روی صفحه ثابت ماند. "هدفشون هر سهتای ماییم." ناگهان صدای شکستن شیشه از طبقه پایین آمد. ''کراش!'' سپس صدای مردی در خانه پیچید: "واحد یک، هدفها داخل ساختمان هستند." کایتو فوراً لپتاپ را بست. شینیچی بلند شد. شیناکو هم آماده شد. اما درست قبل از حرکت، صفحه لپتاپ برای یک ثانیه روشن شد. و جملهای روی آن ظاهر شد: > «اگر این پیام را میبینید، یعنی کرونوس شما را پیدا کرده است. به هیچکس اعتماد نکنید... حتی به خانوادهتان!به یکدیگر هم به سختی اعتماد کنید.» Y.K T.K سه نفر همزمان خشکشان زد. و قبل از اینکه فرصت فکر کردن پیدا کنند... صدای قدمها از پشت در اتاق رسید. کرونوس دیگر بیرون خانه نبود. آنها وارد شده بودند. 🔎🌑🔥 ادامه دارد...
خانم آقایون تنبل اسلاید ۱ باید متن رو هو بخونید مانگا کامل نیست
منتظر قسمت بعد هستم
ممنون😘
خیلی جالب بود ادامه داره ؟
آره