هر روز، در گوشاگوش این دنیا گرههایی پدید میآیند که نه با دست و نه با دندان باز نمیشوند. آنچه پیش رو دارید نیز نمونههایی از این گرههای تلخ و گزنده است که هرگز به دست کسی باز نشدند. {در تهیهی مطلب تا حد امکان از استفادهی تصاویر خشونتآمیز و ناراحتکننده خودداری شده.}
خانوادهی رمزی ۲۶ دسامبر ۱۹۹۶ به پلیس گزارشی مبنی بر ناپدید شدن دختر کوچکشان جون بنت رمزی، دختری که چندین بار در مسابقات ملکهی زیبایی کودکان برنده اعلام شده بود، دادند و ادعا میکردند یک نامهی باجگیری، نزدیک به دو صفحه و نیم، روی راهپلهی خانه پیدا کردهاند. فردای روزی که گزارش ثبت شد جسد بیجان جونبنت در زیرزمین خانه و توسط پدر وی یافت شد. جمجمهی او بر اثر برخورد چیزی سنگین شکسته شده بود و مورد تجاوز قرار گرفته بود، اما علت اصلی قتل خفگی با طناب داری که دستهی قلموی مادرش به آن متصل بود تشخیص داده شد. همچنین کنار جسد او ردپایی عجیب و مرموز قابل مشاهده بود. با آزمایش دیانای روی بدن او، مظنونهای اصلی پرونده، یعنی خانوادهاش، با وجود مدارک متعدد به حاشیه رفتند و قاتل هرگز دستگیر نشد.
دو سوارکار جوان، صبح ۱ دسامبر ۱۹۴۸ جسد یک مرد خوشپوش را در ساحل سامرتون پیدا کردند. این مرد کت و شلوار مرتب و اتوکشیده به تن داشت، موهایش مسی رنگ بود، چشمانی خاکستری داشت، پوستش که در بالای پیشانی به خاکستری میگرایید، سیگار نیمسوختهای روی کت داشت و چهرهاش بین ۴۰ تا ۵۰ سال تخمین میرفت. آنها بلافاصله به پلیس اطلاع دادند. شب قبل نیز این مرد توسط یک زوج رویت شده بود. این زوج بعدها در یک شهادت داوطلبانه اعلام کردند وقتی او را دیدند، دست راستش را تا حد امکان بلند کرده و بعد به آهستگی آن را انداخته. آنها حدس زدهاند او احتمالا مست است و کنجکاوی بیشتر نکردند. طبق کالبد شکافی پزشکی قانونی علت مرگ او هرگز مشخص نشد. احتمال میرود برای مسمومیت او از سمی استفاده شده که تا قبل از کالبدشکافی تجزیه شده. برچسب تمام لباسهای او، حتی لباس زیر به طور مرموزی کنده شده بود و در جیب او یک بستهی سیگار، آدامس، یک بلیط قطار استفاده نشده، یک بلیط قطار استفاده شده به مقصد سامرتون، یک شانهی فلزی و تعدادی کبریت پیدا شد. اما عجیبترین نکته درمورد این پرونده کاغذی بود که در جیب مخفی کت او پیدا شد و روی آن به فارسی نوشته شده بود، "Tamam shod"! البته بعد از پیدا شدن چمدان او ۶ هفته بعد در یک ایستگاه قطار مشخص شد این تکه کاغد متعلق به یک صفحه از رباعیات خیام با جلد رمزگذاری شده است که در چمدان او پیدا شد. راز پشت این جلد هرگز رمزگشایی نشد و در این چمدان لباسهای اضافهای که برچسب تمام آنها نیز کنده شده بود، یک چاقوی کرهخوری دگرگون شده، یک قلموی استنسیل، پیچگوشتی مخصوص متخصص برق هم پیدا شد. اگرچه ۷۰ سال بعد هویت او، کارل چارلز وب، مهندس برق و تعمیرکار متولد ۱۹۰۵، کشف شد. اما با توجه به سوالات باقی مانده، "ناتمام" شمردن این پرونده غلط نیست.
۲۵ فوریهی ۱۹۵۷ دانشجویی هنگام تعقیب یک خرگوش، با یک جعبهی کوچک کالسکه مواجه شد که در آن جسد پسربچهای حدودا چهار ساله با موهای بلوند، چشم آبی و زخمهای متعدد مواجه شد. ناخنهای او گرفته و مویش به طوری عجولانه اصلاح شده بود. جسد به قدری تمیز بود که انگار کسی بعد از قتل تلاش کرده تا از او مراقبت کند. تشخیص پزشکی قانونی از علت مرگ ضربهی شدید به سر بوده. همچنین به گفتهی پزشکی قانونی این پسر شدیدا در طول عمر خود مورد آزار و اذیت قرار گرفته و دچار سوءتغذیه بوده. او در حالی پیدا شد که برهنه در جعبه قرار داشت و روی مچ پا، کشالههای ران و چانهاش زخمهایی شبیه به زخم جراحی وجود داشت و بدنش سراسر کبودی. پلیس با جستوجوی منطقه یک شالگردن کودک، یک کلاه آبی مخملی و یک دستمال سفید با حرف G پیدا کرد اما هیچکدام به جایی نرسید. هویت او به مدت ۶۵ سال نامشخص ماند و با نظریات مختلف دست و پنجه نرم کرد اما سرانجام مشخص شد او جوزف آگوستوس زارلی، پسر آگوستوس جی "گاس" زارلی و مری الیزابت "بتسی" ایبل بوده. با وجود اینکه پلیس تصویر این کودک را در تمام آمریکا انتشار داد و حتی برای مدتی روی قبضهای گاز چاپ کرد، پدر و مادر او هرگز گزارش مفقودی نداده بودند. قاتل و دلیل قتل جوزف نیز، هرگز مشخص نشد.
در ۳۱ دسامبر سال ۲۰۰۰ هاروکو بعد از اینکه با منزل دخترش یاسوکو میازاوا تماس گرفت و جوابی دریافت نکرد، به خانهی دخترش عازم شد و با جسد دو نوهاش، ری و نینا، دخترش و همسر دخترش، میکیو میازاوا مواجه شد. بعد از مطلع شدن پلیس، بیش از ۱۲۵۰۰ مدرک در صحنهی جرم یافت شد و با این حال قاتل هرگز پیدا نشد! قاتل از پنجرهی دستشویی وارد خانه شده، پسر ۶ سالهی خانواده، ری، را در تخت خواب خفه کرده و بعد با چاقو آنقدر به سر پدر ضربه زده که چاقو در جمجمهی او شکسته، سپس با همان چاقوی شکسته بارها و بارها حتی پس از مرگ به مادر و دختر ضربه زده. او چاقو را در خانه رها کرده و پس از آن هم چندین ساعت در خانه مانده، از دسشویی خانه استفاده کرده و مدفوع او در صحنهی جرم باقی مانده، چهار بستنی از یخچال خانه برداشته و جلد آنها را نیز در صحنه رها کرده، از کامپیوتر پدر خانواده برای تماشای تئاتر محلی استفاده کرده است و اثر انگشت وی روی موس به جا مانده، از جعبهی کمکهای اولیه برای بستن زخمهای خود که حین درگیری به وجود آمده استفاده کرده و لباس و کمربند خود را در صحنه جا گذاشته! با این حال ژاپن بر خلاف آمریکا بانک کاملی از اثر انگشت و دیانای شهروندان خود ندارد و این پرونده تا به امروز ناتمام باقی مانده است.
مردم، احتمالا بعد از شنیدن جملهی "شناختهشدهترین قاتل سریالی تاریخ" زودیاک، با نماد دایرهای که یک خط ضربدری آن را قطع کرده در ذهنشان جرقه بزند. این قاتل سریالی در بازهی دسامبر ۱۹۶۸ تا اکتبر ۱۹۶۹ در آمریکا با تماسهای عجیب به پلیس ایجاد رعب و وحشت میکرد. نامههایی رمزی برای روزنامه ارسال میکرد که برخی از آنها حتی تا به امروز رمزگشایی نشدهاند و هنوز هر از گاهی کسانی پیدا میشوند که جویای مدارک این پرونده باشند. طبق قسمتهایی که رمزگشایی شدهاند، او ادعا میکرد ۳۷ نفر را هدف قتل قرار داده، در صورتی که تنها ۷ نفر از آنها توسط پلیس تایید شدهاند. نکتهی جالب درمورد پروندهی او این است، از بین ۷ نفری که او هدف قرار داد، ۲ نفر از آنها زنده ماندند و حتی چهرهی او توسط یکی از قربانیان دیده شد. آخرین اخبار این پرونده آزمایش دیانای، از روی بزاق دهان او که به تمبر نامهها چسبیده است بوده و اطلاعات مشخصی از دنبال کردن آن در دسترس نیست. باورنکردنیترین مورد این پرونده این است که سالیانه بیش از ۵۰ نفر با افبیآی تماس میگیرند و ادعا میکنند خودشان یا اجدادشان زودیاک هستند!
۳ ژوئن سال ۱۹۹۵ اسپن ناس، نگهبان امنیتی هتل برای گرفتن کارت به اتاق ۲۸۰۵ رفت و قبل از وارد شدن با شنیدن صدای گلوله وحشتزده شد و از داخل شدن سر باز زد. او برگشت و مافوق خود را خبر کرد، این فرایند ۱۵ دقیقه طول کشید و وقتی داخل شدند، با جسد زنی جوان، حدودا ۲۴ ساله، مواجه شدند. این زن تفنگی در دست داشت که شمارهی سریال آن با اسید پاک شده بود و تیر درست در وسط پیشانیاش قرار گرفته بود. تنها مواردی که باعث شد محققان نظریهی خودکشی را رد کنند، نحوهی قرار گرفتن تفنگ در دستان او و چمدانی که در اتاقش پیدا شد، شامل ۲۵ فشنگ بود. چرا که کسی برای خودکشی ۲۵ فشنگ با خود حمل نمیکند. عجیب این است که هتل پلازا تا پیش از این به عنوان یکی از امنترین محلها برای اقامت شناخته میشد و پذیرش بسیار پرمکافاتی داشت. با این حال یک زن با یک نام و شمارهی تماس جعلی موفق به اقامت در هتل شده بود. او نام خود را "جنیفر فیرگیت" پر کرده بود در حالی که طبق تحقیقات پلیس این یک نام ساختگی بود. ماموران هتل او را با یک چهرهی آلمانی توصیف کردند. او چشمانی آبی و موهای کوتاه و مشکی رنگ داشت که احتمالا رنگ شده بود. محققان یک تصویر اسکچ از چهرهی او را در سراسر جهان خصوصا آلمان پخش کردند اما هویت او هرگز شناسایی نشد. همچنین طبق گفتهی کارکنان هتل او در طول اقامت مدت زمان خیلی کمی را در اتاقش گذرانده و بیشتر مدت را بیرون بوده است. تنها یکبار با مردی در پذیرش هتل دیده شده که این مرد نیز، هرگز شناسایی نشد.
حوالی ساعت ۲ بامداد، ۱۴ مه ۲۰۰۸، تلفن خانهی سوانسون به صدا درآمد. براندون سوانسون، پسر ۱۹ سالهی خانواده از پشت تلفن به پدر و مادرش اطلاع داد که هنگام برگشتن از جشن آخرین روز ترم بهار، ماشینش در گودال افتاده و نمیتواند به خانه برگردد. او با اطمینان ادعا میکرد در جادهای میان لیند و مارشال گرفتار شده. برایان و آنت، بلافاصله بعد از شنیدن خبر به سمت آدرسی که به آنها گفته شده بود حرکت کردند. در این حین تماس تلفنی براندون با خانوادهاش حتی یک بار هم قطع نشد، اما هنوز نیمی از راه را نرفته بودند که از پشت تلفن صدای براندون به گوش رسید، "Oh, shit!" و بعد...تماس تلفنی قطع شد. پدر و مادر براندون بارها و بارها تلاش کردند دوباره با تلفن او تماس برقرار کنند اما هر بار، تلفن تنها زنگ میخورد و کسی پاسخگو نبود. و بعد از اینکه آنها به پلیس مراجعه کردند، ابتدا هیچکس هیچگونه نگرانیای از خود بروز نداد. معتقد بودند چنین چیزی طبیعی است و براندون نهایتا تا صبح فردا به خانه برخواهد گشت؛ اما با گذشت زمان، کم کم جستوجوها شکل گرفت. جالب است بدانید بعد از ظهر همان روز، ماشین شورلت لومینای براندون در تونتون پیدا شد. جایی ۴۰ کیلومتر دورتر و در مسیر مخالف آدرسی که او اعلام کرده بود قرار داشت. سگهای شکاری رد بوی او را تا رودخانه دنبال کردند و ابتدا همه فکر میکردند او در رودخانه افتاده، اما سگها بو را تا آن سوی رودخانه نیز دنبال کردند. تا به امروز، جسد یا پیکر زندهی براندون سوانسون، گم شده باقی مانده.
@`منسوخ شده`
عام_آره، بعد چون من میترسیدم برم دنبال عکسای پست چیز چندش و وحشتناکی بیاره همه رو پنیرا_ چیز یعنی کاربر ɢʀᴀɴɴʏ ʙᴏʙᴋᴜɴᴅ برام سرچ کرد.خواستم تشکر کنم.
______
خواهش میکنم هس_ چیز منسوخ شده😍
عام_
آره، بعد چون من میترسیدم برم دنبال عکسای پست چیز چندش و وحشتناکی بیاره همه رو پنیرا_ چیز یعنی کاربر ɢʀᴀɴɴʏ ʙᴏʙᴋᴜɴᴅ برام سرچ کرد.
خواستم تشکر کنم.
معروفترین پروندههای ناتمام تاریخ به لیست داستان های جالب افزوده شد.
توسط 🍥 Eunjoo
خیلی خوب بود من عاشق چیز های حل نشدم....
خوشحالم که خوشت اومد.
سلام واقعا پست خوبی بود ولی یه چیزی منو متعجب کرد و یکمی خیلی زیاد ترسوندن
اون مرد خوشتیپ
آخه به فارسی نوشته بود تمام شد
بنظرتون قضیه ش چیه ؟؟؟
!Tamam shod
ممنونم ، متاسفم اگه وحشتزده شدی و بله، به فارسی.
بعدا چمدونش توی چند تا ایستگاه اون طرفتر پیدا میشه و معلوم میشه اون برگه که روش این نوشته بوده برای یک صفحه از کتاب رباعیات خیام بوده.
من راجبش خوندم که قاتل فارسیزبان نبوده ولی به زبان فارسی علاقه داشته، وقتی پلیس با یه کتابخونه ملی تماس گرفته بهشون گفتن که این عبارت رو فقط توی یه نسخه از رباعیات خیام پیدا کردن
ممنونم فکر کنم اون رباعیات خیام رو ندیدم 😅
کلا پرونده های حل نشده یا پرونده هایی که توش گاتلا جکم سنگینی نگرفتن دل آدمو یه جوری میکنه
مثلا یارو ۴۰ یا ۵۰ سال پیش به بدترین شکل ممکن میمیزه یا ناپدید میشه و ما حتی نمیدونیم الان کسی که اون بلا رو سرش آورده کجاست
دقیقا!
خیلی...به آدم حس نا امنی القا میکنه؟
فقط اون جکس تو کاور
جکس که گیلاس کاره.🗣
یادترفتهماازاکسیژننمیمیریمگلدختر؟💞
عالیییی بودد
متشکرم.
یه چیزی خوندم که میگفت جوان بنت رمزی همون کیتی پری عه (منطق👌🏻)
و خانوادش مرگشو جعل کردن که یه زندگی جدید داشته باشه
عاشق نظریهپرداز شدم، د آخه مشتی_
متشکرم که پست رو مطالعه کردی و نظر گذاشتی. (لایک نکردی ولیخب_)
همیشه وقتی این پرونده ها رو میخونم اینجوریم که خب الان هیچکس نمیدونه قضیه چیه ، فقط قاتل و مقتول میدونن که اونا هم هیچوقت قرار نیست بگن که چه اتفاقی افتاده-
وای همین.
اصلا خوندنش و اینکه هیچ کاری نمیشه براش انجام داد آدمو عصبی میکنه.
البته خب خیلی از پروندهها بعد از ۷۰ یا ۸۰ سال هم حل شدن.