النا بعد یه جلسه طولانی مطالعه سوار قطار شد اما.....
النا دختر تازه وارد دبیرستان بعد از مطالعه طولانی نیمهشب سوار آخرین قطاری میشود که قرار است از شهر خارج شود. واگن تقریباً خالی است، اما کمکم متوجه میشود هیچکدام از مسافران حاضر نیستند به چشمانش نگاه کنند. وقتی قطار وارد تونل میشود، بلندگو یک جمله عجیب پخش میکند: «اگر اسم خودتان را شنیدید، به هیچ وجه پاسخ ندهید.» ناگهان صدای مانند سرخ شدن گوشت میپیچد و برق قطع میشود،اتصالی برق: زمزمه ها فضای کوپه رو پر میکنند.....لب ها به هم می خورند و کلمه النا را میسازند..... چشم های النا در تلاش برای یافتن گوینده تاریکی را میکاود.....اما چیزی جز تاریکی نصیبش نمیشود. لب هایش را محکم به هم میفشارد،در تلاش برای ساکت ماندن. تونل به نظر بی پایان میرسد،دخترک بی پناه هاله خیس اشک را روی کره چشمش حس میکند...... با پرتو انداختن دوباره مهتاب،دختر تمامی مسافران را در جای قبلی خود میبیند. با ترس به انتهای صندلی اش سر میخورد،جایی که ناگهان به مردی بلند قامت در کتی قهوه ای رنگ بر میخورد،به یاد می آورد آن مرد آنجا نبود.....
بر خلاف همه،مرد به او نگاه میکند،صاف در عدسی چشمانش،صدای جیغ النا کوپه قطار را پر میکند. همان لحظه دست مرد دهان او را میپوشاند،با نگاهی دوباره به جمعیت،النا متوجه میشود هیچ کس به جیغ او واکنشی نشان نداده. ایستگاه بعد مرد النا را به زور بیرون میبرد. دست و پا زدن النا اما بی فایده بود مرد:«دیونه شدی دختر؟» دستش را از دهان النا بر میدارد النا:«تو دیونه ای که قصد لمس(منظورمو میدونید) داری» مرد:«لمس؟» النا:«پس چی؟» مرد:«دختر جون اگه من نبودم الان روحت تسخیر شده بود» النا:«چی؟» م:«تو سوار قطار ۱۹۹۲ شدی» ا:«خب که چی؟» م:«تازه واردی،نه؟ درباره شهر نمیدونی .....این ایستگاه قطار سال ۱۹۸۵ افتتاح شد و به قطار م.ردگان معروف شد»
ا:«چرا؟» م:«سال ۱۹۹۲ یه تصادف سهمگین اتفاق افتاد که تنها جانباخته اون تصادف راننده قطار بود. دولت اما توی اون سال برای راننده های قطار اهمیتی قائل نبود..... بدون برگزاری مراسم ختم اون قطار رو تعمیر و دوباره راه اندازی کرد» النا:«بیچاره راننده.....» مرد:«راننده جدید قطار بخاطر نقص فنی سوخت از قطار بیرون اومد و قطار ناگهان حرکت کرد.....اما این بار قطار بدون هیچ راننده ای بود.» النا:«چ....چطوری؟»
مرد:« زن ها و مرد هایی که تا قبل از مکان تصادف پیاده میشدن زنده و سالم میموندن،اما بلافاصله بعد از رد شدن از مکان تصادف پوستشون ابتدا گزگز و بعد به طرز وحشتناکی درد میگرفت و روحشون از تنشون جدا میشد،پوستشون آبی و لباسشون سایه طوسی میگرفت،ج°سدشون حالت نشسته اما خمیده و کره چشم هاشون خالی میشد.....و روحشون تا ابد در اسارت مایکل پیست میموند...این دلیلیه که اونها بهت خیره نمیشدن.....و صدای اولی که شنیدی مایکل پیست بود و زمزمه ها هشدار» النا:«و....واقعا؟ و شما اینا رو از کجا میدونید؟؟؟؟» مرد لبخند جادوگرانه ای زد و زمزمه کرد:«من مایکل پیستم» زانو های دخترک لرزید و تمام قدرتش رو به کار گرفت و با سرعت دوید،به پشت سرش نگاهی انداخت ،گوش هایش از ترس کیپ شده بودند و غافل بود از اینکه ریل قطار بعدی روبه رویش است. بوق قطار کنار گوشش زوزه کشید و لحظه ای بعد.....خ°ون و تکه های باقی مونده از ج°سدش از زیر قطار روئیت شدند....مایکل پیست خنده شیطانی کرد و زیر لب زمزمه کرد:«اونقدر خوش شانس بودی که قبل از محل تصادف پیاده شدی و آنقدر بدشانس که مق.تول اول روش جدید ق.تل من شدی»
واو بی نظیر بود کل ذهنیتم و حدس هام رو عوض کرد
مرسی قشنگم
اصن انتظار این پایان رو نداشتم.......عالییی بود💗