🌲 فصل سوم | یادداشت لِو تمام شب سعی کرد خودش را قانع کند که اتفاقات جنگل فقط حاصل ترس و خستگی بودهاند. اما صبح، مترسک دوباره ظاهر شد... این بار درست کنار ماشینش. و چیزی در جیب لباسش پنهان شده بود. گاهی یک جمله کوتاه... میتواند از هر فریادی ترسناکتر باشد. چون بعضی نوشتهها را فقط کسی میتواند بنویسد که تمام این مدت... تو را زیر نظر داشته است. 👁️🌾🖤
🌲 فصل سوم | یادداشت اسلاید ۱ لِو چند قدم با مترسک فاصله داشت. باد آرامی میان درختها میپیچید و لباسهای کهنهی مترسک را تکان میداد. اما چیزی که توجه لِو را جلب کرده بود... تکهای کاغذ بود که از جیب شلوار مترسک بیرون زده بود. برای چند لحظه فقط به آن خیره ماند. با خودش گفت: «شاید یکی خواسته منو بترسونه...» نفس عمیقی کشید و با احتیاط جلو رفت. هر قدمی که برمیداشت، بوی تعفن شدیدتر میشد. آنقدر شدید... که مجبور شد جلوی بینیاش را بگیرد. دستش را با تردید داخل جیب لباس مترسک برد. انگشتانش به کاغذ رسید. بهآرامی آن را بیرون کشید. کاغذ چند بار تا شده بود... لِو با دستهایی که از ترس میلرزید، اولین تا را باز کرد... بعد دومی... و بعد سومی... چند کلمه با خطی نامرتب و درشت روی کاغذ نوشته شده بود. او زیر لب نوشته را خواند... «دارم... نگاهت... میکنم.» برای چند ثانیه، دنیا دور سرش چرخید. همان لحظه... صدای خشخش علفها از پشت سرش بلند شد. 👁️ پایان اسلاید: لِو آرام برگشت... اما آرزو کرد کاش هرگز این کار را نمیکرد. 🌾🖤
🌲 فصل سوم | اسلاید ۲ لِو با وحشت برگشت. چراغقوه را محکم جلوی خودش گرفت و نورش را میان درختها چرخاند. هیچکس... فقط درختهای بلند، مه صبحگاهی و علفهایی که آرام تکان میخوردند. چند لحظه همانجا ایستاد و به اطراف خیره شد. «شاید فقط یه حیون بوده...» خواست خودش را آرام کند، اما قلبش هنوز دیوانهوار میتپید. یک قدم دیگر به سمت ماشین برداشت. خش... این بار صدا نزدیکتر بود. آنقدر نزدیک که انگار چیزی درست پشت آخرین ردیف درختها ایستاده بود. لِو بیاختیار نور چراغقوه را به همان سمت گرفت. برای کمتر از یک ثانیه... انگار سایهی یک انسان را دید. بلند... بیحرکت... و خیره به او. اما درست در همان لحظه، باد شاخههای درخت را تکان داد... و آن سایه ناپدید شد. لِو دیگر طاقت نداشت. با عجله به سمت ماشین دوید. 👁️ پایان اسلاید: او فقط میخواست از آن جنگل فرار کند... اما جنگل، هنوز اجازهی رفتن به او نداده بود. 🌾🖤
🌲 فصل سوم | اسلاید ۳ لِو خودش را به ماشین رساند. با دستهایی لرزان کلید را داخل سوئیچ گذاشت. استارت... هیچ اتفاقی نیفتاد. دوباره امتحان کرد. استارت... فقط صدای ضعیف موتور شنیده شد. بار سوم... باز هم روشن نشد. لِو با عصبانیت از ماشین پیاده شد و کاپوت را بالا زد. همهچیز سالم به نظر میرسید. با خودش گفت: «نه... نه... الان وقت خراب شدن نیست...» نفسش تند شده بود. گوشیاش را از جیبش بیرون آورد. فقط یک خط آنتن داشت. بدون معطلی با پلیس تماس گرفت. چند بوق... و بالاخره تماس برقرار شد. لِو با صدایی لرزان گفت: «خواهش میکنم کمکم کنید... من توی یه جنگل کمپ کردهام. از دیشب یه مترسک مدام جابهجا میشه، یه یادداشت تهدیدآمیز پیدا کردم، و حالا ماشینم هم روشن نمیشه... حس میکنم یکی داره منو تعقیب میکنه.» چند ثانیه... آن طرف خط فقط سکوت بود. سکوتی عجیب... طولانی... و سنگین. 👁️ پایان اسلاید: بعد از چند لحظه، صدای آرام مأمور پلیس شنیده شد... اما چیزی که گفت، از تمام اتفاقات قبل ترسناکتر بود. 🌾🖤
🌲 فصل سوم | اسلاید ۴ چند ثانیه سکوت پشت تلفن ادامه داشت. لِو با نگرانی گفت: «الو؟ صدای منو میشنوید؟» بالاخره مأمور جواب داد... اما صدایش دیگر مثل یک تماس عادی نبود. آرام بود... و انگار چیزی را پنهان میکرد. «آدرس دقیق اونجایی که هستی رو بگو.» لِو سریع موقعیتش را توضیح داد. مأمور چند لحظه چیزی نگفت. بعد با صدایی پایینتر گفت: «گوش کن... از اونجا دور شو. همین الان.» لِو خشکش زد. «چرا؟ شما میدونید اونجا چه خبره؟» اما مأمور فقط گفت: «فقط فرار کن. به هیچکس اعتماد نکن.» تماس قطع شد. لِو با ناباوری به گوشی نگاه کرد. اگر پلیس میدانست آنجا چه اتفاقی افتاده... پس چرا قبلاً کسی جلوی رفتن مردم به آن جنگل را نگرفته بود؟ همان لحظه... صدای آرامی از پشت سرش آمد. خش... خش... لِو آهسته برگشت. و آنجا... میان مه صبحگاهی... یک مترسک ایستاده بود. اما این بار... روی صورتش چیزی نبود که قبلاً دیده باشد. 👁️ پایان فصل سوم: چیزی روی صورت مترسک نوشته شده بود... و لِو تازه فهمید این پیام برای او نیست. 🌾🖤
نظرات بازدیدکنندگان (0)