کلیشهها، بخشی جدایی ناپذیر از فیلمنامهی هر فیلم یا سریالی هستند. گاهی بی آزار و گاهی ترویج یک تفکر غلط و بیاساس...شما را دعوت میکنم در ادامه با چندین عدد از پرتکرارترین کلیشههای بیاساس سینمایی آشنا شوید.
بیب...، بیب...، بیب...، بیب. ناگهان، با سوتی ادامه دار و ممتد نفس در گلوی پزشکان اتاق حبس میشود...پزشک ارشد با قدمهایی لرزان اما سریع به طرف بیمار میدود. پشت او گلهای از دانشجویان پزشکی برای کمک تقلا میکنند. "پدلها، پدلها رو بده به من!" پزشک ارشد به سرعت دو سر دستگاه را برمیدارد، به هم میمالد و به سینهی بیمار میفشارد. "اوه! نه! این کافی نیست، شوک رو بزار روی هشتاد!" دوباره. "نود!" دوباره. "صد!" دوباره. "صد و ده!" اما صدای سوت ادامه مییابد. اشک در چشمان پزشک ارشد حلقه میزند و با نا امیدی پدلها را میاندازد...درست در همین لحظه، بیمار با پلکهایی کم رمق چشم باز میکند و صدای شادی پزشکان، بیمارستان را در بر میگیرد... اما، این یک فیلم سینمایی نیست! اگر قلب کسی بایستد، پزشکان هرگز نمیتوانند او را به طرز معجزهآسایی زنده کنند و دستگاه دفیبریلاتور تنها زمانی کاربرد دارد که ضربان قلب بیمار، نامنظم یا ناآرام باشد. همچنین مالیدن پدلهای دستگاه به یکدیگر هیچ کمکی نمیکند، چرا که آنها احتمالا از قبل به ژل آغشته شدهاند.
با ابروانی در هم به صحنهی جرم خیره شده. هیچچیزی نباید از قلم بیافتد...به راستی چه چیزیست که او قادر به دیدنش نیست؟! باری دیگر صحنه را از نظر میگذراند و... اوه! درست همانجاست. کوچک و بیضی شکل، با خطوطی همچون راهراههای سیاهرنگ روی پوست ببر. یک اثر انگشت، روی شیشهی پنجره. حالا فقط کافیست که اثر انگشت را نمونهبرداری کند تا همه چیز آشکار شود...نام صاحب اثر انگشت، نام خانوادگی، سن، محل تولد، رنگ چشم، خانواده و... اما، این یک فیلم سینمایی نیست! در حقیقت تنها چیزی که یک پلیس میتواند با اثر انگشت پیدا کند، شمارهی شخص در پایگاه دادهی پلیس است. پلیس با این شماره تنها توانایی شناسایی افرادی که قبلا دستگیر شدهاند و سابقه دارند را دارد. و حتی اگر شناسایی شود اطلاعات پلیس محدود به اطلاعات پرونده است و نمیتواند جزئیات ظاهری، آدرس یا... را متوجه شود.
پیرزن امروز صبح بعد از اینکه متوجه شد برای صبحانه هیچ پنیری در یخچال نیست، به سمت انبار روانه شد. با هر قدم عصایش را به زمین میکوبید و بدن نحیف و کمر خمیدهاش را هدایت میکرد. دستگیرهی در را چرخاند و دستگیره با صدایی گوشخراش و بلند تکان خورد. تاپ! در باز شد. پیرزن وارد انبار شد اما احساس میکرد چیزی در اینجا درست نیست...آرام و آرامتر به سمت قفسهی پنیر حرکت کرد و... بلافاصله خشکش زد و رنگش با گچ دیوار یکی شد! هیچ پنیری نمانده بود! تنها چیزی که در قفسه باقی بود، جسد بی جان یک موش کریح و چاق بود! اما، این یک فیلم سینمایی نیست! موشها پنیر میخورد. اما صددرصد هرگز انتخاب اول آنها نبوده. به علاوه، حتی اگر انتخاب اول آنهاهم بود، هرگز قادر به خوردن یک چرخ پنیر کامل نبودند! ذائقهی موشها بیشتر مواد خوراکی شیرین و پرکالری را طلب میکند، کرهی بادام زمینی، شکلات، غلات و میوه. ریشهی این کلیشهی بی اساس احتمالا به قرون وسطی برمیگردد که مردم پنیر را در قفسههای باز نگه داری میکردند و این باعث میشد در دسترسترین گزینه برای موشهای گرسنه باشد.
چطوره؟ صدای نفسهایش، تنها چیزی بود که فضا را میشکافت. به خودش جرعت و روحیه داد تا قدم دیگری بردارد و این باعث شد، به جز نفسش، صدای چکمههای کهنه و کثیفش که در یک چالهی آب فرو رفت در هوا معلق شود. میدانست او را زیر نظر دارند و خودش را برای هر چیزی آماده کرده بود. یک قدم دیگر...یک قدم دیگر...ناگهان درد شدیدی در ناحیهی پشت سرش احساس کرد؛ چشمانش سیاهی رفت و دنیا در یک آن برایش تار و مبهم گشت، میتوانست حس کند که دارد روی زمین وا میرود...نباید هوشیاریاش را از دست میداد! در تقلا برای هوشیاری، خودش را وامانده و در خواب روی زمین یافت و آخرین چیزی که شنید، صدای برخورد چیزی قدرتمند با پشت گردنش بود... چند دقیقه بعد چشمانش را باز کرد. او کجا بود؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ به خاطر نمیآورد. اما، این یک فیلم سینمایی نیست! ضربه به پشت گردن در بسیاری از موارد میتواند موجب به مرگ شود. همچنین با توجه به محل ضربه دیده، قطع نخاع، شکستگی مهرهها، فلج دائمی و آسیب دیدن طناب نخاع میتوانند برخی از عوارض آن باشند. اگر فردی واقعا با ضربه به ناحیهی سر بیهوش شود، چندین ساعت تا چندین روز طول میکشد تا فرد دوباره به هوش بیاید و سردرد و اختلال حافظه کوچکترین پیامدهای این ضربه خواهد بود.
این چطوره؟ این احتمالا آخرین باری بود که به آسمان آبی و دنیای اطرافش نگاه میکرد...تا به حال این حجم از استرس را به دوش نکشید بود. وحشتزده و گریزان میدوید و به دنبالش تمام دردسرهای آن روز در تعقیب بودند. در حالی که نفس نفس میزد چرخید و به پشت سرش نگاه کرد تا وخامت اوضاع را تخمین بزند، فراموش کرده بود حین دویدن باید تمرکزش را حفظ کند...پایش به بند کفش بازش گیر کرد و در هوا معلق ماند. جسمش، برای یک لحظه، حتی از پر کاه نیز سبکتر شد...سقوط. آیا این آخرین لحظات عمرش بود؟!...وحشت زده از جا پرید. بدنش آنقدر خیس بود که احساس میکرد به تازگی شنا کرده. برای چند لحظه در تخت خوابش نشست تا تپش قلبش رام شود. تمامش یک خواب بود! اما، این یک فیلم سینمایی نیست! در واقعیت، بیشتر مردم خواب خود را به یاد نمیآورند _مگر اینکه درست در میانهٔ یک چرخهٔ REM بیدار شوند._ و اگر هم به یاد بیاورند، خواب هرگز منطق خطی و جزئیات پیوستهٔ چند روز زندگی را ندارد. در یک خواب، تو میتوانی بدون مقدمه از مدرسه به کوهستان برسی، یا با عزیز فوت شدهات حرف بزنی انگار یک چیز طبیعی است.
خیلی خفن بود لذت بردم از هر اسلاید🙌ممنون
خفن مثل شما؟ خیلی ممنونم.🙏
چه پست جالبی بود خسته نباشین!
جالب که شمایی، متشکرم.
سینمای الان المان های سینمایی حرفه ای یا حتی متوسط هم ندارن بعد انتظار داریم کلیشه ای نباشن
حق داری، منم روانی شدم.
رازت چیه من دوتا پست گذاشتم یکی که شخصی شد این یکی هم منتشر نمیش_
اسنوبال زحمت کشید_😍🤡
پست ساختی؟ چرا من ندیدم؟
چون که زیرا
منسوخ شده که کاور هاش رو به جکس مدیونه:
زندگیم بدون جکس:🥀
اولین لایک فرصت!
وای چه افتخار بزرگی.🗣