پارت های قبل توی پروفایلم هستند...
پشت میز نشت و قلم را برداشت و با خودش گفت:« نانسی فکر کن، فکر کن.» ناگهان صدای در آمد و نانسی برگشت و با عصبانیت گفت:« یکی بره اون در رو باز کنه. اه!» لونا پشت چشمی نازک کرد و گفت:« یکم صبر کن یه چیزی به ذهنت میرسه، فقط اینقدر جیغ جیغ نکن.» بعد رفت سمت در و در را باز کرد. دختری قد بلند و عینکی جلوی در بود و دو تا جعبه و یک تخته شاسی دستش بود. لونا گفت:« سلام دافنه! چه خبر شده؟ این جعبه ها چیه؟!» دافنه لبخندی زد و گفت:« اسم هم اتاقی جدیدتون نانسی میلسونه؟ الان هست؟» لونا سر تکان داد و برگشت و به نانسی اشاره کرد، نانسی از روی صندلی پرید پایین و رفت سمت در. به دختر و جعبه هایی که دستش بود نگاه کرد، گفت:« سلام من نانسی هستم.»
دافنه گفت:« من هم دافنه هستم. این جعبه ای برای تو هستند. این فرم رو هم پر کن.» بعد جعبه بزرگ قهوه ای را جلو آورد، لونا پرید و جعبه را از دست دافنه گرفت و گفت:« من رفتم فضولی.» نانسی خندید و فرم را گرفت بعد در حالی که به فرم نگاه میکرد گفت:« استلا اینجا گفته نوع میلیس چی باید بنویسم؟!» استلا آمد کنار او و فرم را گرفت و نگاه کرد و گفت:« اوه این فرمی هست که همه دانش آموزها پر میکنند. اون جعبه هم احتمالا لباس فرم و اینا باشه. باید بنویسی حیله گر با رگ خون آشام.» بعد رو کرد به دافنه و به جعبه قرمزی که در دستانش بود نگاه کرد و پرسید:« این برای کیه؟!» دافنه در حالی که منتظر بود نانسی فرم را پر کند گفت:« برای نانسی. راستش نمیدونم از طرف کیه. یکی اومد و در زد وقتی هم رفتم پشت در دیدم این پشت در هست با یک نامه که توش نوشته بود این جعبه را باز نکن فقط چون نماینده استارنایت هستی این را به تو دادم تا آن را بدهی به نانسی میلسون، من هم این رو آوردم برای نانسی.»
استلا جعبه را گرفت و گفت:« نانسی نیومده طرفدار پیدا کردی حواسم بهت هست.» نانسی فرم را داد دست دافنه و گفت:« چه طرفداری. احتمالا یکی خواست شوخی کنه.» بعد دافنه خداحافظی کرد و نانسی در را بست. ناگهان دوباره کسی در زد. نانسی در را باز کرد، دافنه بود. دافنه گفت:ـ وای داشت یادم میرفت بگم. خانم فلچلی گفت از یک هفته قبل شروع سال تحصیلی رمز عبور برج مشخص میشه. رمز عبور هم شده پنجه گربه.» لونا در حالی که توی اتاق بود زد زیر خنده و گفت:« یعنی عاشق ابداعات خانم فلچلی هستم، آخه پنجه گربه؟!» استلا سر تکان داد و گفت:« خانم فلچلی کی از تعطیلات برگشت؟ وای دوباره باید اون جغد خوابگاه رو ببینیم من یکی دیگه حوصله ندارم صدای جیغ هایش را بشنوم و وقتی میکروفون روو میکنه توی دهنش حدس بزنم چی میگه. مرده شور ها این شانس ما رو ببرن.» دافنه به نشانی همدردی ابروهایش را بالا برد و خداحافظی کرد و از پله ها بالا رفت.
نانسی در را بست و گفت:« این خانم فلچلی کی هست؟» استلا گفت:« یک پیرزن که کارش گیر دادن و جیغ زدن هست و وقتی میخواد حرف بزنه میکروفونه میکنه توی دهنش و داد میزنه و ما چیزی جز خش خش نمیفهمیم، شب ها هم ساعت نه میاد و در های خوابگاه رو به پا میزنه و داد میزنه شب شده بخوابید، اما خودش بیست و چهار ساعت بیداره و زیر چشماهیش پف کرده و اون قدر چاغه که قدش به نظر کوتاه میاد. یک شال هم داره که میندازه روی سرش و شبیه جغد میشه از پشت.» نانسی چشمانش گرد شد و گفت:« مشتاقم زودتر ببینمش.» بعد رفت و وسط اتاق جایی که لونا کنار جعبه بزرگ نشسته بود نشست، استلا جعبه کادوپیچ شده را گذاشت کنار جعبه بزرگ و گفت:« به نظرم اول جعبه بزرگ رو باز کن که اول ضدحال بخوری بعد خوشحال بشی، وگرنه اگه قشنگه رو اول باز کنی بعدش خوشحالیت زود میره.» بعد همگی خندیدند. نانسی جعبه بزرگ را سمت خودش کشید و گفت:« حالا بزار ببینم این جعبه وحشتناک داخلش چیه.»
بعد در جعبه کارتنی را باز کرد، یک کاغذ داخل آن بود که رویش نوشته بود باید چه چیزهایی را مقابل هم اتاقی هایش رعایت کند و آنها چه ویژگی هایی دارند. استلا کاغذ را گرفت و گفت:« جدی بهتره از من مشاوره نگیرید؟!» لونا خندید و گفت:« مثل اینکه خانم پارکر میخواهد بزرگترین حریف خودش رو برداره، چون مشاوره هات عالی هستند.» نانسی بی توجه به حرف های آنها پلاستیک پر از کتاب را از داخل جعبه برداشت و گفت:« جوهرم تموم شد! اخه این همه کتاب رو کجای دلم جا بدم؟؟؟» لونا خندید و گفت:« نیومدی یه دبیرستان عادی که.» بعد صدایش را تغییر داد و گفت:« تو یکی میلیس هستی، میلیسترناد پر از میلیس هست و ما به قوانین مدارس عادی کاری نداریم.» بعد همه خندیدند. استلا پلاستیک سیاه را از ته جعبه بیرون آورد و گفت:« این هم از لباس فرمت. تو هم از همین حالا مجبوری این لباس رو بپوشی توی مدرسه.» و ابروهایش را بالا برد و مثل جادوگر ها خندید. لونا نانسی را بلند کرد و او را برد سمت در اتاقک اتاق و کیسه را دستش داد و گفت:« برو لباست رو بپوش بدو، آفرین!»
دامن را صاف کرد و به آینه قدی نگاه کرد. موهای قهوه ای کوتاه که بسته هم نمیشدند با چشمان قهوه ای کمرنگ چهره او را میساختند و مانتو سفید و کت مشکی با دامن طلائی و کفش های آل استار مشکی از او یک میلیس دانش آموز میساختند. استلا دستش را روی شانه او گذاشت و گفت:« به جمع میلیسترنادی ها خوش اومدی یعنی کسانی که مشکلات روانی دارند.» و هر سه باهم خندیدند. لونا در حالی که خیلی مشتاق بود گفت:« نانسی خواهشا بیا این جعبه قشنگ رو باز کن من میخوام ببینم توش چیه.» نانسی لبخندی زد و جعبه را برداشت، لبخند پلیدش را زد و روبان مشکی را باز کرد، به استلا و لونا نگاه کرد و در جعبه را باز کرد.
داخل جعبه تکه کاغذ رنگی های سیاه و براق بودند و روی آنها یک ورق تا شده بود. نانسی جعبه را روی میز تحریر استلا گذاشت و کاغذ را باز کرد و داد دست لونا و گفت:« میترسم دوباره کلمه ببینم تو بخوان.» لونا سر تکان داد و شروع کرد به خواندن نوشته های سیاه:« سلام! میدونم که من رو نمیشناسی، اما این را بدان که من کسی هستم که تو را درک میکنم؛ بیشتر از آنچه تصور کنی درکت میکنم. اگر دوست داشته باشی میتونیم دوست بشیم. از یک میلیس پاترهد به یکی دیگر.» لونا به تعجب به نانسی نگاه کرد و استلا کاغذ را گرفت و با دقت نگاه کرد.
نانسی با تعجب گفت:« اون از کجا فهمید که من پاترهدم!» لونا پرسید:« پاترهد چیه دیگه؟!» نانسی گفت:« به کسانی که طرفدار هری پاتر و داستانش هستند میگویند پاترهد؛ راستش من به کسی نگفتم که پاترهدم...» ناگهان استلا گفت:« فرستنده توی همین مدرسه است و دختره.» لونا و نانسی همزمان گفتند:« چیی؟» استلا گفت:« از دست خطش معلومه که یک دختر کم سن پس بین دانش آموز هاست، البته توی نامه هم گفت که میلیس هست. نانسی چرا اینجوری نگاهم میکنی؟» نانسی با تعجب و چشمان گرد شده گفت:« هیچی فقط نمیدونم چجوری این چیزها رو فهمیدی. یعنی یکم عجیبه.»
استلا لبخندی زد و نامه را داد دست نانسی و گفت:« ما اینیم دیگه. نانسی، میشه ببینی کلمه میبینی یا نه؟» نانسی آرام و با ترس گفت:« نه نمیتونم. نمیتونم کنترلش کنم، میترسم دوباره حالم بد بشه.» لونا دست نانسی را گرفت و گفت:« آروم باش این استعداد توعه و میتونی کنترلش کنی. مطمئنم.» نانسی روی نوشته دست کشید و چشمانش را بست. چند کلمه طلائی دید: دوست واقعی، همدرد، مهربان. بعد چشمانش را باز کرد و گفت:« اون دختر آدم خوبیه.» لونا پرسید:« از کجا میدونی؟» نانسی گفت:« کلمات همدرد و مهربان و دوست واقعی رو دیدم. این یعنی آدم خوبیه.» استلا اخم کرد و گفت:« اما هیچ نام و نشانی ندارد.» لونا گفت:« شاید دوباره نامه بفرسته و بگه که کیه.» استلا سر تکان داد و جعبه را داد دست نانسی و گفت:« ببین توش چیه.»
نانسی جعبه را برداشت و محتویات داخلش را برداشت. یک پر عقاب طلائی برای نوشتن بود و ظرف جوهر اوختاپوس با یک دفتر که در جلد مشکی اش گلبرگ های گل رز خشک شده بودند. استلا دفتر را گرفت باز کرد و گفت:« چه بوی کاغذ پوستی نو و خوبی میده. کاش کسی بود بخواد با من دوست بشه و برام هدیه بیاره.» و بعد همه با هم خندیدند. لونا گفت:« خوب هیچ ایده ای نداری که بنویسی؟ من کتاب هایم ته کشیدند لااقل تو یک چیزی بنویس من بخونم.» نانسی خندید و گفت:« اما هیچ ایده ای ندارم. اصلا نمیدونم یک حیله گر چجوری داستان مینویسه.» استلا با تعجب گفت:« یعنی چی؟ داستان، داستانه دیگه چه فرقی داره بقیه هم نوع هایت چجوری مینویسند!» نانسی گفت:« نمیدونم راستش. شاید بهتر باشه که اول برم و راجع به حیله گر بودن تحقیق کنم.»
چه مدرسه جالبی دارن
منم دلم خواست
مرسیی عزیزم🫶🏻
راستش کل داستان رو از مدرسه خودم الهام گرفتم😂😌
منتظر قسمت بعد هستم
فردا میخوام بزارمش☺
عالییی✨