درود درود این یه داستان کوتاهه که خودم نوشتم امیدوارم خوب باشه. بزن بریم! ~>
☆در شهری که کوچه هایش با سکوت شبانه نجوا می کردند و آسمانش همواره ستاره باران بود، خانه ای قدیمی با پنجره هایی رو به خیابان ایستاده بود. در این خانه، کسی بود که دنیایش در میان دیوار های اتاقش خلاصه می شد. روزها را با خستگی سپری می کرد و شب ها، زمانی که دیگران در خواب عمیق بودند، سفری در ذهنش آغاز می شد؛ سفری به سرزمین رویاها. رویاهایی که نه از جنس خاطرات تلخ و شیرین روزگار، بلکه از جنس آرزو های دست نیافتنی بودند.
☆هرشب با چشمان بسته، بال هایی از جنس نور را باز می کرد و در آسمان رویا هایش اوج می گرفت. در این قلمرو، محدودیت معنایی نداشت. می توانست بر فراز ابر ها قدم بزند، با ستارگان سخن بگوید، یا در اعماق اقیانوس هایی زندگی کند که رنگین کمان ها در آن شناور بودند. گاهی در نقش ماجراجویی ظاهر می شد که گنجینه های گمشده را کشف می کرد، و گاهی هنرمندی که با رنگ های زیبا، نقاشی های شگفت انگیزی خلق می نمود.
☆در این رویا ها، او خالق هستی بود، قدرت مطلق داشت و در کسری از ثانیه هرچی که می خواست را خلق می کرد. این رویا ها، پناهگاه او از سختی های دنیای واقعی بودند؛ مکانی که در آن، ضعف ها به قدرت و ناتوانی ها به توانایی تبدیل می شدند. او ساعت ها در این جهان های رنگارنگ پرسه می زد، خاطراتی می ساخت که حتیٰ در بیداری نیز لبخندی بر لبانش می نشاند، و با خود می اندیشید که آیا این رویا ها، همان زندگی واقعی نیستند که باید در پی اش می بود؟
☆با طلوع خورشید، پرده این رویا ها کنار می رفت و واقعیت تلخ و یکنواخت بیداری روباره بر او سایه می انداخت. خانه ی قدیمی، کوچه های ساکت شهر، و تکرار روزمرگی، همه یاد آور فاصله عمیق میان آنچه بود و آنچه در رویاهایش تجربه می کرد بودند. با این حال، هر شب دوباره چشمانش را می بست، آماده ی پروازی دیگر. شاید رویا ها تنها فرار از واقعیت نبودند، بلکه بذر هایی بودند که در ذهن کاشته می شدند؛ بذر هایی از امید، خلاقیت و امکاناتی که شاید روزی، در دنیای بیداری نیز جوانه می زدند. و این چرخه ادامه داشت... رویاهایی بی پایان در انتظار صبحی که شاید روزی حقیقت را با خود بیاورد.
بسیار عالی 🪷🌟
🛐🫵
قربونت موفق باشی🫡🌹
ممنون
وایییییییییببی عالی بود
نه به اندازه شما🤗