امیدوارم خوشتون بیاد
نصفه شب با صدای در زدن استوریا و آلرا مادرش از خواب بیدار میشوند خانه شان دو طبقه بود و اتاق هر دو روبه روی هم در طبقه بالا بود هر دو از اتاق هایشان بیرون می آیند آلرا:دوستات رو دعوت کرده بودی؟ استوریا:نه آلرا:پس همینجا وایسا...هر صدایی هم که شنیدی پایین... استوریا:ولی مامان... آلرا(با لحنی ملایم):همین که گفتم...پایین نیا آلرا از پله ها پایین میرود و با احتیاط وارد پذیرایی خانه میشود و با قدم های محتاط تر به سمت راهرو میرود...از پنجره کنار در سعی میکند بدون اینکه دیده شود بفهمد که چه کسی پشت در هست...ولی فقط میتواند لباس هایشان را ببیند با صدای آرام میگوید:کیه؟
که ناگهان صدای هری پاتر را میشنود هری:عذر میخوام خانم بلک...میشه در رو باز کنید و صدای وزیر سحر و جادو،کورنلیوس فاج آمد فاج:بله لطفا خیلی سر پا بودیم آلرا سریع در را باز می کند آلرا:عذر میخوام...سلام فاج:نیازی به عذر خواهی نیست...فعلا همه در خطر اند حتی شما...میشه بیایم تو؟ آلرا:البته آلرا کنار میرود و هری و فاج وارد میشوند فاج روی یکی از مبل ها مینشیند هری:اجازه هست؟ آلرا:آره حتما هری روی یکی از مبل ها مینشیند آلرا:چیزی میخواید که بیارم؟ هری و فاج هم زمان با هم میگویند هری:نه ممنون فاج:بله...یک فنجان کوچک قهوه لطفا...با شکر آلرا:حتما...هری تو چیزی نمیخوای؟ هری:نه...ممنون آلرا روی یکی از مبل ها مینشیند و با حرکات چوب دستی اش یک فنجان قهوه با شکر روبه روی فاج ظاهر میشود
فاج با سرحالی همیشگی اش می گوید:اوه عالیه خانم بلک...من هیچ وقت ورد های خانه داری رو یاد نگرفتم ولی انگار شما مهارت زیادی دارید...خب هری جوان اصرار داشت که این چند روز باقی مانده تا سال تحصیلی رو کنار شما بگذرونه...ولی خب راضایت شما لازمه به هر حال شما باید میزبان باشید و... آلرا با خوشحالی میگوید:نه من مشکلی ندارم...استوریا خوشحال میشه هری:میتونم ببینمش؟ آلرا:حتما...طبقه بالا دومین اتاق سمت راست...خودت هم هر اتاقی که خواستی رو میتونی انتخاب کنی هری:ممنونم هری از پله ها بالا میرود فاج:خانم بلک...خبر دارید که سیریوس از زندان فرار کرده مگه نه؟ آلرا:بله...و این رو هم بدونید که من در زمان فرارش توی وزرتخونه مشغول کار بودم و هیچ دخالتی توی... فاج:نه نه...ما به شما شک نداریم هرچی باشه شما وفاداریتون رو بار ها توی وزارت خونه اثبات کردین ولی...اگه این طرف ها اومد انتظار دارم که همکاری کنید آلرا:حتما
در همین هین هری به بالا میرسد هری:آس... آستوریا:هیسس...آرومتر فاج میشنوه هری:آستوریا...تو اینجا چیکار میکنی؟ آستوریا:من باید از تو بپرسم بیا تو هری وارد اتاق استوریا میشود و آستوریا در را آرام میبندد هری:از خونه رفتم...منظورم خونه خاله و شوهر خالمه استوریا:چیکار کردی؟...تو این وضعیت؟ هری:مگه چه مشکلی هست؟ آستوریا:خب اول از همه خبر پیچیده که یکی از فامیلات رو مثل بادکنک باد کردی و به زور تونستن اون جادو رو خنثی کنن... هری:من کاری نکردم استوریا:هری بعضی وقت ها ما نمیخوایم کاری بکنیم...ولی ناخواسته انجامش میدیم اگه تو نبودی پس چه کس دیگه ای توی اون خونه جادو بلده؟دوما یه قاتل روانی داره توی دنیا جادوگری میپلکه و تو تازه میپرسی چه اشکالی داره؟...عقلت رو از دست دادی؟ هری:خب مگه قراره بیاد من رو بکشه؟ استوریا:تجربه ثابت کرده هر اتفاقی که می افته به تو ربط داره هری چیزی نمیگوید استوریا:اگه خسته ای برو بخواب...فقط بدون که...خوب کردب که اون زن رو فرستادی توی هوا...خیلی باحال بود...کلی خندیدم هری تک خنده ای میکند هری:دیو.......ونه
دوست بشیم؟
حتما
شما رو به لیست دوستانم اضافه کردم
شما هم من رو در لیست دوستان خود قرار بدید
حالم کاربر رز مشکی
جالبه