تک پارتی دیگه ای از من، چیزه بدی نداره عزیزانم فقط یه داستان تخیلیه که بیشترشم خانوادگیه، من بزور یکیو یافتم واسم عکسارو بزاره خودم نمیتونم پس خواهشا رد نکن که زحمت اضافست، ولی اگه خواستی رد کنی خواهشا اول اصلاح بزن ناظر جان ، کمی وضعیت منم درک کنید ، و خسته نباشید بفرمایید نوشیدنی🍹💛 قبلش یه نکته: اینها جهان های جداگانه با ماجراهای جداگانه از زوج های سونیکی و خانواده هاشون هستن که من معروف ترین زوج ها رو گذاشتم پس اگه چیزی که مدنظرتونه یا موردعلاقتون نبود شرمنده🐬
«دختر کوچیکی که از دیوار بالا میره چون راه رفتن زیادی عادیه» اتاق نشیمن شلوغ بود. سونیک روی مبل لم داده بود، بلیز با آرامش یه لیوان چای جادویی دستش بود، و کیتی—طبق معمول—بهجای راه رفتن روی زمین، از پشت مبل آویزون شده بود. سونیک: کیتی! عزیزم! بیا پایین، ممکنه بیفتی! کیتی، همونطور که با پنجههاش روی لبهی پرده تاب میخورد: بابا، اگه بیفتم، خودم میفتم. اگه نیفتم، سرگرم نمیشم. بلیز با لبخند: عزیزم، لازم نیست برای سرگرم شدن حتماً از هر سطح عمودی در خونه بالا بری. کیتی با یک حرکت نرم از پرده رفت روی دیوار، بعد روی قاب عکس خانواده نشست. کیتی: ولی این خیلی بهتره. از این بالا هم همهچی رو میبینم، هم احساس میکنم یه موجود افسانهایام. سونیک با وحشت: تو هشت سالته و تازه همین هفته از روی یخچال پریده بودی روی لوستر! کیتی با خنده: اون یه تجربهی هنری بود. بلیز آرام و نرم، ولی کمی هشداردهنده: کیتی. کیتی ناگهان صاف ایستاد، دم بلندش را تکان داد و گفت: باشه باشه… ولی فقط یه سؤال. چرا شما اینقدر نگرانید؟ من فایری فلیمم! سونیک و بلیز همزمان: چون تو «کیتی» هستی! کیتی یک لحظه ساکت شد، بعد با لحن خیلی جدی گفت: آه. درست میگید. اینکه من از دیوار بالا میرم، خودش یه مشکل شخصیتی جداگونهست. بعد ناگهان شروع کرد روی همان دیوار، یک رقص کوچک اجرا کردن؛ با چرخش، پرش و یک فرود تمیز. بلیز با خندهی ریز: خب… این یکی واقعاً قشنگ بود. سونیک زیر لب: من هنوز نگرانم، ولی… قشنگ بود. کیتی با غرور به هر دو نگاه کرد: مرسی. الان میتونم برم روی سقف؟ سونیک: نههههه! ... «قهرمان دردسرسازی که خود دردسر قبلش باهاش قرار گذاشته» حیاط پشتی پر از دود گرم و رد نور بود. سولاریس با یک سولار دش از روی چند مانع رد شد، بعد با غرور ایستاد. سولاریس: دیدید؟ تمیز، سریع، قهرمانانه. مارینا که کنارش ایستاده بود، دست به کمر: تو دقیقاً سه بار مسیر رو اشتباه رفتی و آخرش به گلدون مامان برخوردی. سولاریس: جزئیات مهم نیستن. نتیجه مهمه. کیتی از بالای شاخهی درخت: نتیجه اینه که گلدون شکست. سولاریس با لبخند: ولی من سالم موندم! بلیز از دور، با صدای آرام ولی خیلی مشخص «مادرانه»: سولاریس. سولاریس فوراً صاف ایستاد. انگار شال ضدحریقش هم یکدفعه رسمیتر شده بود. سولاریس: بله مامان؟ بلیز: دیروز بهت گفتم بدون نظارت از پیروکینزی برای «نمایش هنری» استفاده نکنی. سولاریس: ولی خیلی الهامبخش بود! مارینا آه کشید: الهامبخش برای آتشنشانی شاید. بعد سولاریس نشست روی زمین، شانههاش افتاد و با چشمهای درخشان نگاه کرد. سولاریس: من فقط میخوام مفید باشم. مارینا لحنش نرمتر شد: تو مفیدی، فقط… کمتر انفجاری مفید باش. کیتی از بالا پرید پایین و جلویش فرود آمد: من میگم بذارین خودش باشه. اگه قرار بود کمدردسر باشه، که سولاریس نبود! سولاریس لبخند زد و سریع دستش را دور شانهی کیتی انداخت. سولاریس: میدونستم تو منو میفهمی. مارینا با نگاه تیز: و منم میفهمم که شما دو تا الان دارید ایدهی بدی میریزید. کیتی و سولاریس همزمان: نه! صدای بلیز از داخل خانه: «نه»تون خیلی شبیه «بله» بود!
«خواهر بزرگتر تسوندره، نجاتدهندهی رسمی خانواده» ساحل آبی و آرام بود. مارینا با قدمهای مطمئن روی لبهی اسکله راه میرفت، جریان آب زیر دستش مثل یه روبان زنده تکون میخورد. مارینا: کیتی! از اون لبه بیا پایین. کیتی که روی ستون چوبی آویزون بود: من که هنوز نیفتادم. مارینا: کلمهی کلیدی؛ «هنوز». سولاریس از دور، با یک موج انرژی: بیخیال مارینا، من میتونم بگیرمش! مارینا بدون نگاه کردن: تو؟ آخرین باری که خواستی «بگیریش»، هر دوتون افتادین توی آب. سولاریس: اون یه تمرین تیمی بود. مارینا: اون یه فاجعهی خیس بود. کیتی یک چرخ زد، اما لیز خورد. مارینا فوراً با هیدرو گرویتی جریان آب زیر اسکله را بالا آورد و مثل یک بالشت نرم زیر او نگه داشت. کیتی با چشمهای گرد: اوووو… این خیلی خفن بود. مارینا با تظاهر به بیتفاوتی: طبیعتاً. بلیز از دور آمد و با مهربانی دست روی سر مارینا گذاشت. بلیز: تو خیلی خوب از خواهر و برادرت مراقبت میکنی. مارینا یک ثانیه خشک شد، بعد با لحن دفاعی گفت: من فقط نمیخوام کارهاشون دردسر بشه. بلیز لبخند زد: این یعنی مراقبت، عزیزم. مارینا کمی سرخ شد و رو برگرداند. مارینا: حرف زدن دربارهی احساساتت هم چندشآوره. کیتی پرید بالا و با شیطنت گفت: ولی تو خیلی بامزهای وقتی خجالت میکشی. مارینا: کیتی. سولاریس با خنده: منم دیدم! گوشهات تکون خورد! مارینا: من شما رو از هر دو طرف آب میندازم.
«بچهی صورتیِ پرانرژی که چکشهای هولوگرافیکش از خودش هم منظمترن» اتاق بازی تقریباً منفجر نشده بود؛ فقط «خیلی نزدیک» بود. دشی رز با باندانا روی چشم، وسط هوا چرخید و دو چکش هولوگرافیک نیمهسخت را جلوی خودش ظاهر کرد. دشی: حالا نگاه کن! من میتونم همزمان سه تا حرکت بزنم! سونیک با هیجان: آها! این پسر منه! بزن بزن بزن! ایمی با برق عشق و افتخار: عزیزم مراقب باش! تو فوقالعادهای! تو درخشانی! تو— دشی دستها را روی گوشهایش گذاشت: ماماننننن! کمتر تشویق کن، بیشتر تماشا کن! سونیک میخندد: اوووه، مثل خودم شده! دشی درجا ایستاد، بعد آهی کشید: این جمله هم تعریفه هم تهدیده؟ ایمی با لبخند: هردو. دشی یک چکش را روی زمین گذاشت و با چابکی از رویش پرید، بعد با ژست قهرمانانه فرود آمد. سونیک: عالی بود! ایمی جلو رفت و گونهاش را بوسید: عالیتر از عالی بود! دشی یک قدم عقب رفت، وحشتزده: مامان، نه الان! من وسط تمرین بودم! ایمی با صدای ملایم: عزیزم، من فقط دوستت دارم. دشی درحالیکه تقریباً ذوب شده بود: میدونم… همین چندشآوره. سونیک خندهاش ترکید: خب، این دقیقاً جملهی خانوادهی ماست.
«شاهزادهی تکنولوژیک که با ماشینها دوسته، ولی با محبت والدینش نه» گاراژ سلطنتی پر از ابزار و کابل بود. مت با یک دست روی یک پنل دیجیتال کار میکرد و با دست دیگر با ماشین نیمهمونتاژ حرف میزد. مت: آروم، آروم… نه، نه، من بهت گفتم باتریتو از اون سمت وصل نکن. ماشین یک بوق کوتاه زد. مت: آره، میدونم، منم ناراحتم. ولی دستور ساخت از بالا بوده. سالی با غرور وارد شد: پسرم! شاهزادهی من! نابغهی من! مت سرش را بالا نیاورد: ممنون. لطفاً الان فقط پشت من حرف نزنید. سالی با شوق جلو رفت: من به تو افتخار میکنم! تو آیندهی پادشاهی هستی! مت چشمهاش را بست: من هشت سالمه. لطفاً آیندهی پادشاهی رو فعلاً با من در یک جمله نذارید. سونیک با خنده از پشت در: اوه، این یکی خیلی شبیه یه ربات بداخلاق کوچیک شده! مت با جدیت: من ربات نیستم. فقط از تعارف زیاد خوشم نمیاد. ماشین دوباره بوق زد. مت رو به ماشین: تو فهمیدی منو، نه؟ بوق. مت لبخند کوچیکی زد: آفرین. تو از آدمها بهتر شدی. سالی آهی عمیق کشید: من احساس میکنم با ماشینها راحتتری تا خانوادهات. مت بالاخره نگاه کرد: نه… فقط ماشینها کمتر میگن «نور چشم ما». سونیک از خنده خم شد.
«اکیدنای تنبل دوستداشتنی که باهوشتر از اونیه که وانمود میکنه» روی صخرهای بزرگ نشسته بود و یک ساندویچ را با آرامش مطلق میخورد. ابسیدین نگاهش را بالا آورد که ببیند تیکال دارد دنبالش میدود. تیکال: ابسیدین! تو دوباره تمرین رو ول کردی! ابسیدین با دهان پر: من ول نکردم. من… استراتژی رفاهی انتخاب کردم. شدو از راه رسید، دست به کمر: استراتژی رفاهی؟ ابسیدین: بله. یعنی انرژیمو برای چیزهای مهم نگه میدارم. مثل خوردن، فکر کردن، و در صورت لزوم… شکافتن زمین. شدو نگاه خنثیای به او انداخت. شدو: تو باید از کیاس گئو استفاده کنی. ابسیدین: من دارم استفاده میکنم. روی صبوری شما. تیکال خندید. شدو: تو خیلی پررو شدی. ابسیدین لبخند زد و آخرین لقمه را خورد: نه، من فقط باهوشم. ناگهان یک سنگ بزرگ جلوی پایشان شکافت؛ ابسیدین با یک مشت کنترلشده، زمین را برای تمرین باز کرد. تیکال با ذوق: دیدی؟ تو میتونی وقتی بخوای! ابسیدین شانه بالا انداخت: گفتم که. فقط باید واقعاً لازم باشه. شدو آهی کشید: و تو هنوز هم تنبلی. ابسیدین: این هم بخشی از شخصیتمه.
«پسر خفنِ شب، که هنوز از محبت افراطی والدینش فرار میکند» زمین بسکتبال مدرسه خالی بود. اکلیپس با یک دریبل سریع، از کنار حلقه رد شد و در یک حرکت نمایشی توپ را دانک کرد. اکلیپس: آره. این میشه. شدو از روی سکو، با بازوهای ضربدری: حرکتت خوب بود، ولی زاویهی فرودت میتونست بهتر باشه. اکلیپس درجا برگشت: بابا، فقط یک بار… فقط یه بار بدون تحلیل فنی به من بگو «خوب بود». شدو سکوت کرد. بعد خیلی کوتاه گفت: خوب بود. اکلیپس چند ثانیه ایستاد، انگار جهان برایش متوقف شده. اکلیپس: …خب، این خیلی عجیب بود. ولی… ممنون. سونیک از پشت سر با لبخند و یک جعبه خوراکی ظاهر شد: و چون خیلی خوب بود، منم کیک آوردم! اکلیپس بهوضوح وحشتزده شد: مامان، نه! من پانزده سالمه! لازم نیست هر موفقیت کوچیک من جشن تولدطور بشه! سونیک: ولی من میخوام! شدو با حالت کاملاً جدی: او حق دارد. اکلیپس دستش را روی صورت گذاشت. بعد آهی کشید و زیر لب گفت: من با دوتا آدم جاودزا *برعکس* نکرده زندگی میکنم که انگار هر روز من رو باید تقدیس کنن. شدو: شنیدم. اکلیپس: میدونم شنیدی.
«دختر سنگینوزن احساسی که از بغل فرار میکند ولی از مراقبت نمیتواند» ویولت گرز سنگینش را روی شانه انداخته بود و در سکوت راه میرفت. با یک لمس کوتاه، نبض احساسی آدمها را میخواند؛ برای همین همیشه سعی میکرد دستش را در جیب نگه دارد. ایمی با مهربانی نزدیک شد: عزیزم، خستهای؟ ویولت سریع قدمی عقب رفت: اوه نه. من خوبم. ایمی: تو از صبح فقط سهبار گفتی «خوبم». این یعنی دقیقاً خوب نیستی. شدو هم از آن طرف رسید: و تو نباید همهچیز را بهتنهایی حمل کنی. ویولت فوراً اخم کرد: من میتونم حمل کنم. ایمی با صدایی آرام: ما میدونیم. ولی همیشه لازم نیست. ویولت نگاهش را برگرداند؛ گرزش را محکمتر گرفت، اما انگشتهایش کمی لرزید. ویولت: وقتی لمس میکنم، میفهمم آدمها چی حس میکنن… و راستش... بعضی وقتا زیادیه. شدو بعد از مکثی کوتاه: پس لازم نیست همهچیز را لمس کنی. ایمی لبخند گرمش را حفظ کرد: و لازم نیست همیشه قوی به نظر برسی. ویولت بهسختی نفس کشید. بعد خیلی آرام گفت: …شما دو تا چرا اینقدر مهربونین؟ چندشه. ایمی با لبخند: چون تو دختر مایی. ویولت چشمانش را چرخاند، اما گوشهی لبش بالا رفت.
«گاتل مرموز که از آغوش فرار میکند اما خودش هم اهل محبت است» شب بود. نیکس روی یک تیر چراغ برق نشسته بود، بالهای قرمزش نیمهباز، و با نگاه تیزش خیابون تاریک رو اسکن میکرد. روژ از سایه بیرون آمد: خیلی خوب توی تاریکی قایم شدی. نیکس بدون نگاه کردن: میدونم. من خود ظرافتم. شدو از پشت بام پایین پرید: و دردسر. نیکس لبخند کجی زد: اینم یه جور تعریفه. روژ به او نزدیک شد و با لحن ملایم گفت: عزیزم، ازین بالا خطرناکه. نیکس فوراً چشمانش را تنگ کرد: مامان، لطفاً اون لحن رو نگو. اون لحن یعنی تو میخوای منو ببوسی و من الان در وضعیت روحی لازم براش نیستم. روژ خندید: پس وضعیت روحی لازم برای فرار داری؟ نیکس: همیشه. شدو دست به سینه زد: گزارش مأموریت؟ نیکس پرید پایین، چرخید و درست جلوی آنها ایستاد. نیکس: سه نفر دروغ میگفتن، دو نفر نیت پنهان داشتن، و یکی هم از من خوشش اومده بود. روژ: و تو چیکار کردی؟ نیکس با همان لبخند مرموز: اجازه دادم فکر کنه نمیدونم. شدو: بیشازحد شبیه روژه. نیکس: من از بهترینها یاد گرفتم. روژ با محبت دستش را جلو آورد تا موهایش را به هم بزند. نیکس بلافاصله سرش را عقب کشید. نیکس: نه. من عاشق شما دوتام، ولی لمس بیخبر ممنوعه. روژ خندید: تو واقعاً بچهی ما هستی. نیکس: متأسفانه بله.
نکته: اگر جهانها ترکیب بشن و این کودکان همدیگه رو ببیننه، «وقتی خانوادههای مختلف یهجا جمع بشن و هرکدوم فکر کنن بقیه دیوونهان» در یک جشن خانوادگی بینجهانی، همه دور هم جمع بودند. کیتی از ستون بالا رفته بود. سولاریس داشت با دستهایش جرقههای آتش کوچک درست میکرد. مارینا پشت سرش ایستاده بود که اگر آتش زیادی بالا رفت، خاموشش کند. دشی رز با چکشهای هولوگرافیکش برای بچهها نمایش میداد. اکلیپس سعی میکرد بدون نگاه کردن به والدینش نفس بکشد. مت در حال تعمیر یک ربات پذیرایی بود. ابسیدین در حال خوردن شیرینی بود. ویولت گوشهای ایستاده بود. نیکس هم طوری نشسته بود که انگار فقط برای دیدهنشدن آمده. کیتی: خب… همهمون یه چیز مشترک داریم. دشی: چی؟ کیتی با لبخند شیطنتآمیز: اینکه از محبت والدینمون متنفرانه خجالت میکشیم. سولاریس: من که متنفر نیستم. مارینا: تو وقتی مامان بغلت میکنه، سه ثانیه بعد فرار میکنی. سولاریس: اون یه مهارت دفاعیه. اکلیپس: من هم همینطور. نیکس: ما همه داریم دروغ میگیم. ویولت خیلی آرام: نه… فقط بلد نیستیم بگیم دوستش داریم. همه ساکت شدند. بعد کیتی، که معمولاً از احساسات فرار میکرد، شانه بالا انداخت و گفت: خب… آره. شاید. ولی… اونا رو دوست داریم. ابسیدین دهانش پر از شیرینی: بدجور هم دوست داریم. مت: متأسفانه. دشی خندید: «متأسفانه» بهترین کلمهی این جمعه. نیکس با لبخند کمرنگ: و همینکه اینو میگیم یعنی از همه سالمتریم. مارینا: یا بدترینیم. همه با هم خندیدند.
نکته: بریم سر روابط خواهربرادری- «سهتا خواهربرادر که یکی آتیشیه، یکی آبیه، یکی میخواد از دیوار بالا بره» کیتی با سرعت از پرده رفت بالا. سولاریس از زیرش رد شد و گفت: من قبول ندارم این عادلانهست. تو گربهای، ذاتاً برای این ساخته شدی. کیتی: این اسمش برتری طبیعیه، عزیزم. مارینا دست به سینه: شما دو تا در هر چیزی مسابقه میذارین، بعد من باید جمعش کنم. کیتی: تو هم بیا. مارینا: من چرا باید با شماها مسابقه بدم؟ سولاریس: چون میخوای ببینی کی برنده میشه؟ مارینا: نه. چون میدونم آخرش یکیتون میافته. همان لحظه سولاریس خواست با جهش روی نرده برود، پایش لیز خورد، و مارینا فوراً با جریان آب زیر پایش را گرفت. سولاریس: دیدی؟ من تقریباً افتادم، ولی نه. مارینا: تو دقیقاً افتادی، فقط توی آب من. کیتی از بالا خندید: مارینا، تو همیشه نجاتدهندهای. مارینا با اخم مصنوعی: و شما همیشه دردسر. کیتی: آره، ولی دردسرای تو. مارینا یک لحظه سکوت کرد، بعد زیر لب گفت: متأسفانه درسته. ... کیتی در آشپزخانه روی کانتر نشسته بود و با پنجهاش روی میز ریتم میزد. سولاریس داشت از غذایش دفاع میکرد، مارینا هم حواسش بود چیزی آتش نگیرد. کیتی: میخوام برم بیرون و روی درختهای بالای پارک رقص تمرینی انجام بدم. مارینا: نه. کیتی: چرا؟ مارینا: چون دفعهی قبل از درخت رفتی روی سقف کافه، بعد هم گفتی «من فقط از زاویهی جدید نگاه میکردم». سولاریس: خب راست میگفت. مارینا: تو ساکت. کیتی با حالت معصوم: من فقط انرژی میخوام مصرف کنم. مارینا: بهترین راه مصرف انرژی تو اینه که پنج دقیقه یکجا بشینی. کیتی با شوک: این توهینه. سولاریس با خنده: برای تو بدتر از توهینه، کابوسه. کیتی چشمهاش را ریز کرد و با لبخند گفت: خب، پس من میرم و درختها رو قانع میکنم که منو بالا ببرن. مارینا و سولاریس: کیتی! ... شب شده بود و سولاریس قصد داشت تمرین یک حرکت جدید را امتحان کند. سولاریس: فقط یه پرش کوچیکه. مارینا: تو وقتی میگی «کوچیکه» یعنی احتمالاً باید بیمه داشته باشیم. کیتی از گوشهای: من شاهد این حرکت نیستم. سولاریس: تو همیشه شاهدی. کیتی: فقط بهعنوان منتقد هنری. سولاریس پرید، کمی بیش از حد نزدیک به لبهی پل شد، و مارینا با یک موج آب او را از سقوط نجات داد. سولاریس نفسنفسزنان: اوووف… خیلی نزدیک بود. مارینا: نه «خیلی نزدیک بود»، «تو دوباره احمقبازی درآوردی» بود. سولاریس با لبخند: ولی تو نجاتم دادی. مارینا نگاهش را از او دزدید. مارینا: چون برادرمی. کیتی: ترجمه: چون نمیتونه تحمل کنه ما بمیریم. مارینا: کیتی! کیتی: خب دروغ نمیگم.
«برادر بزرگ خونسرد و خواهر تازهوارد که کل زندگی را نرم میکند» الینا تازه به دنیا آمده بود و اتاق پر از سکوت نرم بود. اکلیپس خیلی خشک و رسمی ایستاده بود و به گهواره نگاه میکرد. اکلیپس: … خب. شدو از پشت: خب یعنی چی؟ اکلیپس: یعنی… این موجود چرا اینقدر کوچیکه؟ ایمی که آنجا آمده بود خندید: چون نوزاده. اکلیپس با احتیاط خم شد. الینا دست کوچکش را تکان داد و یک صداي خیلی ظریف از خودش درآورد. اکلیپس فوراً عقب رفت: اوکی. من الان رسماً نمیدونم چیکار کنم. شدو: فقط مراقبش باش. اکلیپس: من؟ شدو: تو برادر بزرگتری. اکلیپس نگاهش را به نوزاد دوخت، بعد خیلی آرام گفت: اکلیپس: …باشه. ولی اگه گریه کرد، شما دوتا جواب بدین. چند ماه بعد، الینا بیدلیل گریه میکرد. هیچکس نتوانسته بود آرامش کند. ایمی: شاید گرسنهست؟ شدو: شاید خستهست. سونیک: شاید تعویض میخواد؟ اکلیپس با اخم وارد شد: شاید چون همهتون اینقدر دورش جمع شدین. همه ساکت شدند. اکلیپس الینا را آرام برداشت و روی دستش نگه داشت. بعد خیلی یواش شروع کرد با صدای آروم براش حرف زدن. اکلیپس: هی... منم اینجام. گریه نکن. هیچکس قرار نیست گم بشه. الینا کمکم آروم شد. ایمی با چشمهای برقزده: اوه… شدو: … تو بلدی. اکلیپس شانه بالا انداخت: فقط بلدم با آدمهای کوچیکتر از خودم کنار بیام. سونیک با لبخند: تو یه برادر بزرگ خیلی خوبی میشی. اکلیپس فوراً اخم کرد. اکلیپس: این جمله رو نگو. خیلی رسمی و احساسی بود. الینا کمی بزرگتر شده بود و داشت با تاتیتاتی به سمت اکلیپس میآمد. اکلیپس وانمود میکرد بیتفاوت است. الینا: آ… پی! اکلیپس: نه. من رو اینطوری صدا نکن. الینا با خنده دستهای کوچکش را بالا گرفت. الینا: آ… پی! اکلیپس آهی کشید، خم شد و انگار هیچکس نگاهش نمیکند، پیشانیاش را به پیشانی او زد. اکلیپس: فقط برای تو. فقط همینبار. شدو از دور دید و خیلی آرام گفت: تو داری آب میشی. اکلیپس: خفه شو. روژ خندید: تو عاشقش شدی. اکلیپس: من هیچکس رو «قاشقانه» دوست ندارم. فقط… خب. اون خواهرمه.
«ولیعهد و شاهزادهی نابغه بداخلاق» سدرا با لباس رسمی وارد شد و دید مت روی زمین نشسته، پیچگوشتی دستشه و با یک دستگاه حرف میزنه. سدرا: مت. گزارش پیشرفت پروژه؟ مت بدون اینکه سرش را بالا بیاورد: پروژه داره همکاری میکنه. آدمها نه. سدرا: یعنی؟ مت: یعنی این دستگاه از دستورهای پیچیدهی شما بهتر از مشاورهای دربار کار میکنه. سدرا لبخند کمرنگی زد. سدرا: پس هنوز هم از من خوشت نمیاد؟ مت: من از شما خوشم میاد. از سلطنتکاریهاتون نه. سدرا: من باید از کشور مراقبت کنم. مت: منم باید از رباتم مراقبت کنم. فرقش اینه که ربات من دروغ نمیگه. سدرا نشست کنارش. سدرا: تو واقعاً فکر میکنی من زیادی سختگیرم؟ مت بالاخره نگاهش کرد. چند ثانیه سکوت. مت: ...نه. فقط زیادی رسمیای. سدرا: این بهتر شد؟ مت: کمی. سدرا خندید: میدونی، همین که از من انتقاد میکنی یعنی به من اعتماد داری. مت: نه. یعنی شما عضو خانوادهاید و اگر اعتماد نکنم، کار سخت میشه. سدرا دستش را روی سر او گذاشت. سدرا: با این حساب، من خوششانسم. مت اخم کرد: دستتون رو بردارید. من هشت سالمه، نه مجسمهی تاجدار. ... در حیاط قصر، مت داشت سیستم امنیتی جدید را بررسی میکرد. سدرا: تنهایی؟ مت: بله. سدرا: کمک نمیخوای؟ مت: نه. سدرا: حتماً؟ مت: بله. صدای بوق بلندی آمد و کل پنل خاموش شد. مت با نگاه خیره: …من خودم حلش میکنم. سدرا: میدونم. مت: شما دارید لحن «میدونم ولی نه» رو میزنید. سدرا: چون تو بچهای. مت با قاطعیت: و شما هم برادرم هستید. نه نگهبان شخصیم. سدرا کمی خم شد تا همسطح او شود. سدرا: درسته. من نگهبان شخصیت نیستم. اما هر وقت بخوای، هستم. مت برای یک لحظه چیزی نگفت. بعد خیلی آرام گفت: … این جمله خیلی بهتر از خیلی چیزای دیگهست.
«خواهر کوچیک مهربون و برادر تنبل اما از ته دل نرم» ابسیدین روی تختهسنگی خوابیده بود و تیکال با نفسنفس کنارش رسید. تیکال: ابسیدین! تو باید بیای تمرین! ابسیدین با چشم نیمهباز: من تمرین میکنم. دارم تمرین استراحت میکنم. تیکال: چنین تمرینی وجود نداره. ابسیدین: چرا داره. من تازه اختراعش کردم. تیکال پوف کرد و کنارش نشست. تیکال: تو همیشه فرار میکنی وقتی باید جدی باشی. ابسیدین: و تو همیشه میخوای همهچیز رو درست کنی. تیکال کمی ساکت شد. ابسیدین یک چشمش را باز کرد. ابسیدین: این خوبه. فقط… لازم نیست همیشه منو از خودم نجات بدی. تیکال: من نمیخوام نجاتت بدم. فقط میخوام باهام باشی. ابسیدین آهسته نشست. ابسیدین: … خب. این فرق میکنه. دفعه بعد، تیکال داشت برای جمع کوچک خانواده غذا میچید. ابسیدین از دور نگاه میکرد و بالاخره بلند شد. ابسیدین: کمکت کنم؟ تیکال با تعجب: واقعاً؟ ابسیدین: آره. فقط نگو که این معجزهست. تیکال لبخند زد: معجزه نیست. فقط خوشحالم. ابسیدین سینی را برداشت و با اخم گفت: من فقط برای این کمک میکنم که بعدش بهم نگین تنبلم. تیکال: من هیچوقت این رو نمیگم. ابسیدین: میدونم. برای همین بهت اعتماد دارم. تیکال لحظهای مکث کرد: تو خیلی وقتا نقش بچهی بیخیال رو بازی میکنی. ابسیدین: چون راحتتره. تیکال: ولی من میدونم که تو مهربونی. ابسیدین لبخند کوچیکی زد، همانقدر کوتاه که انگار نخواست کسی ببینه. ابسیدین: خب… تو هم زیادی خوشبینی. تیکال: این توهینه؟ ابسیدین: نه. تقریباً تعریفه. یک بار کسی در جمع به تیکال بیاحترامی کرد. ابسیدین که تا آن لحظه آرام و خنک بود، ناگهان جلو رفت. ابسیدین: تکرار کن. طرف: چی؟ ابسیدین: اون چیزی که دربارهی خواهرم گفتی. تکرار کن ببینم جرأت داری. تیکال سریع دستش را گرفت. تیکال: ابسیدین، نه— ابسیدین بدون نگاهکردن به او: تو ساکت. اینبار من هستم. طرف عقب رفت. ابسیدین از شدت خشم، انرژی آشوب را در مشتهایش جمع کرده بود، اما قبل از هر کاری، تیکال دستش را روی بازوی او گذاشت. تیکال: کافیه. من خوبم. ابسیدین چند ثانیه نفس کشید، بعد انرژی را خاموش کرد. ابسیدین آرام گفت: بهت دست نزد. تیکال لبخند زد: میدونم. چون تو اومدی. ابسیدین نگاهش را برگرداند. آرومتر از همیشه گفت: … خب، خب. فقط اینو کسی نشنوه که من میتونم جدی هم باشم. تیکال خندید: خیالت راحت. این راز میمونه.
[بیوهای کاملتر هر جهان👇🏾 اولی: Kitty the cat/کیتی د کت، ۸ سالشه، دختر بلیز/سونیک و فرزند آخره، یه گربه کوچیک سیاه و سفیده که همهجا سفید جز بخشی از جلوی موهاش و انتهای دمش، موهاشو دماسبی میبنده و دمش بلنده و چشماش طلاییه، قدرتش فایری فلیم هست که از اسمش معلومه میتونه از مهارتهای یک اِلف استفاده کنه به اضافه کنترل آتش و تو پارکور و دنس و خوانندگی ماهره بخصوص عاشق دنسه حتی تو حرکات روزانهاش، معمولا درحال بالا رفتن از در و دیوار و درخت و چیزای بلنده، با خانوادش صمیمیه، entp بازیگوش و دلقک و باهوشیه که از قهرمان/ویلن بازی خوشش نمیاد و زندگی عادی و بازی با قدرتاشو ترجیح میده. دومی: Solaris the Hedgehog/ سولاریس د هچهاگ، ۱۳ سالشه، پسر بلیز/سونیک و دوقلوی مارینا و برادر کیتی، یه جوجهتیغی با خز بنفش و نشانهای طلایی آتشین روی بدنش و چشمای آبی و شال ضد حریق میپوشه، قدرتش سولار دش و پیروکینزیعه و مهارت پارکور، enfp و انرژی قهرمان دردسرساز داره. سومی: Marina the cat/مارینا د کت، ۱۳ سالشه، دختر سونیک/بلیز و دوقلوی سولاریس و خواهر کیتی، یه گربه با خز آبی کبالتی و پوزه سفید و گوشهای هلویی، قدرتش هیدرو گرویتی عه که میتونه جریانهلی آب رو برای شناورسازی دستکاری کنه، هنرهای رزمی و جهتیابیشم خوبه، infj و انرژی خواهر بزرگ تسوندره رو داره و سولاریس و کیتی رو از دردسر دور نگه میداره. چهارمی: Dashie Rose/دشی رز، ۸ سالشه، پسر سونیک/ایمی و تک فرزنده، یه جوجهتیغی با خز صورتی و هایلایتهای آبی روشن و چشمای سبز که یه باندانای قرمز اصلاحشده میپوشه، چابکی فوقالعاده و توانایی نمایش چکشهای هولوگرافیک نیمهسخت داره، esfp عه. پنجمی: Eclipse the Hedgehog/اکلیپس د هچهاگ، ۱۵ سالشه، پسر سونیک/شدو و یه خواهر تازه متولد شده به اسم الینا هم داره که زیاد باهاش کار نداریم، یه جوجه تیغی با خز سیاه براق با رگههای آبی تیره و چشمان طلایی درخشانه، قدرتش کوانتوم اسپیده که میتونه حین حرکت با سرعت بالا در فواصل کوتاه تلپورت کنه و هنرها رزمی و پارکور و بسکتبالم بلده، esfp عه. ادامه دارد...
ششمی: Matt the Squirrel/مت د اسکویرل، ۸ سالشه، پسر سونیک/سالی و فرزند دومه و یه شاهزادست و یه برادر بزرگ به اسم سدرا د هچهاگ هم داره که ولیعهده ولی باهاش کار نداریم، یه سنجاب با خز قهوهای مایل به قرمز و دم پرپشت و چشمای سبزه، قدرتش سرعت تکنو پاتیکه که میتونه در حین حرکت با ماشینها ارتباط برقرار کنه، entj عه. هفتمی: Obsidian Echidna/ابسیدین اکیدنا، ۱۵ سالشه، پسر شدو/ناکلزه و یه خواهر کوچک به اسم تیکال داره که زیاد باهاش کار نداریم، یه اکیدنا با خز خاکستری تیره و طرح خز سینه سفید مثل شدو و چشمای بنفشه، قدرتش کیاس گئو هست که میتونه مشتهاش رو با انرژی آشوب شارژ کنه تا زمینو بشکافه، intp باهوش و بازیگوش اما تنبل و شکمو و دوست داشتنی هست. هشتمی: Violet the Hedgehog/ویولت د هچهاگ، ۱۸ سالشه، دختر شدو/ایمی و تک فرزنده، یه جوجه تیغی با خز کرم رنگ و نوک صورتی و چشمای قرمز و دارای گرزی سنگینه، قدرتش هارت پالسِ آمیخته با هرج و مرجه که میتونه نیت/احساسات دیگران رو از طریق لمس تشخیص بده، enfj عه. نهمی: Nix the bat/نیکس د بت، ۱۸ سالشه، پسر شدو/روژ و تک فرزنده، یه خفاش با خز سیاه-سفید و بالهای قرمز و لوازم جانبی نقرهای و چشمای قرمز، از نوع گاتل بازیگوشه، قدرتش شامل مخفیکاری آشوب - که میتونه در تاریکی ناپدید بشه و نبرد هوایی که متخصص پرواز و جنگه و حس جذابیت که متوجه دروغها و انگیزههای پنهان میشه هست، enfj شیک و پنهانکار. همشون تو جهانها خودشون در خانوادههای پرجمعیت/کمجمعیت و محبت و قشق بزرگ شدن پس نقطه مشترک همشون ارزش قائل شدن برای قشق در همه حالات عاطفی یا خانوادگیه، ولی در ظاهر حالشون ازش بهم میخوره چون با والدینهاشون محبتهای افراطی و مراقبت زیاد که بنظرشون چندشطوره دیدن🤣🤣✨️..] . نـویسـنـده: GPT ایـده پـرداز: فـی ویـرایـشـگـر: فـی
اضاف_ و این دو پست "مولتی ورس" و "نور یوکوهاما" آخرین پست هام هست و بعدش فقط تماشاگرم -من کلا تو هیچ اکانتیم زیاد پست ندارم و دوست دارم همه چیز خلوت باشه نمیدونم چجور اون همه پست و اسلایس ساخته بودم اینجا- 😭😂
نظرات بازدیدکنندگان (0)