درود دوستان! به پست جدید جولیا خوش اومدید. توضیحی نمیدم ، بریم که پست رو ببینیم!
حوض ماهی 🌙 🐟 پیرمردی در حال گذر از جنگلی بود که ناگهان از پشت درختان صدایی به گوش رسید. صدای آب... با سرعت به سمت آنجا رفت و با کمال تعجب یک حوض فیروزه ای با پنج ماهی دید که حلقه زده و میچرخیدند. یک دفعه صدایی آمد... چهار آرزو کن تا بر آورده شود. پیرمرد بسی خوشحال شد. بهت زده بود اما با دقت به دنبال آرزو هایش بود . در ابتدا کیسه ای پر از زر خواست. از میان حلقه ماهیان کیسه ای پر از پول به روی زمین افتاد. خانه ای بزرگ و با عظمت خواست ، تصویری از عمارتی عظیم به اون نشان داده شد و در میان آن ها کلیدی به پیرمرد داده شد. چند ماشین خواست که در خانه اش پارک شوند و آرزوی چهارمش رسیدن به قدرت و عظمت بود. تصاویر همه میان رقص ماهیان دیده میشد . چهار آرزوی پیرمرد هم به اتمام. سیده بود. لگدی به حوض ماهی زد و کیسه زر بر دوش و کلیدهای طلایی خانه و ماشین بر دست به سمت شهر به راه افتاد. صدای بلوپ بلوپ ماهیان شدت گرفت و چند دقیقه بعد جز کیسه و کلید ها هیچ انسانی آنجا نبود ...
حوض ماهی 🌙 🐟 ملکه ای بود که قدرت بسیاری داشت ، بانوی پیر یک عمارت بود. روزی با همراهان به شکار رفت. آهویی دید بسیار زیبا و فربه. با اسب و کمان به دنبالش دوید اما پس از چند دقیقه او بود و یک حوض با چند ماهی بدون هیچ همراهی. به سرش زد حالا که گرسنه است یکی از ماهیان را شکار و کباب کند. ماهی ها در میان حوض حلقه زده بودند. یکی را که برداشت و از آب به روی زمین انداخت ماهی ها با صدا پراکنده شدند . ملکه پیر از همه جا بی خبر ماهی را برداشت اما چندی بعد پنج ماهی شاد و سالم در حوض حلقه زده بودند و اثری از ملکه آنجا نبود...
حوض ماهی 🌙 🐟 مردی راهزن از میان جنگلی خوش آب و هوا گذر می کرد. به تازگی شنیده بود ملکه شهر در جنگل نا پدید شده است و به هر کس که اورا بیابد جایزه ای عظیم داده میشود. او به دنبال جایزه بود ، در فکرش هزاران زر را تصور می کردند که به او داده اند. جاه طلب بود. در همان خیالات بود که پشت بوته ها سر و صدایی شنید. به خیال اینکه کسی ملکه را به دام انداخته باشد به آنجا رفت اما جز حوضی کاشی کاری شده با پنج ماهی چیزی ندید. به سمت ماهی ها رفت و با آن ها بازی کرد . اما طولی نکشید که صدا به گوش خورد: تو می توانی چهار آرزو کنی. راهزن که به خیال خود به خوشبختی رسیده بود، با شادی و پشت سر هم چیز های محال می خواست : "یک باغ عظیم با هزار خدمتکار ، یک عمارت بزرگ که در هیچ دنیا و شهری نظیر نداشته باشد ، یک کشتی بازرگانی که در هفت دریا مثلش یافت نشود ، هزار کیسه پر از طلا و زر " جاه طلبی خصوصیت چندان خوبی نیست. همین جاه طلبی کار دستش داد و او هم چون ملکه نا پدید شد...
حوض ماهی 🌙 🐟 کودکی قدم زنان از جنگل عبور می کرد.به مادرش قول داده بود که تا جایی که می تواند توت ها را از درختان بچیند. با شور و ذوق توت ها را میچید و کمی هم از آن ها می خورد. طعم شیرینی چون عسل داشتند. چشمش به درختانی افتاد که شاخه های پایینی شان پر از توت های رسیده و تازه بود. به آنجا رفت تا توت ها را بچیند اما چشمش به جای توت های خوش طعم به حوض فیروزه ای افتاد. نامه ای خاک خورده آنجا بود . دخترک هم صدا را شنید، پس ترسید و پا فرار گذاشت...
حوض ماهی 🌙 🐟 مردی رهگذر از میان جنگل ها میگذشت. دخترش هفته پیش به میان جنگل آمده بود. برایش از نامه ای خاک خورده عجیب و حوض ماهی فیروزه ای تعریف کرده بود. از صدایی که درخواست کرده بود چهار آرزو کند. دخترش ندانسته بود چه کند پس با سرعت به خانه بازگشته بود . اما کودک بیچاره همان شب با سکته ای قلبی از دنیا رفت. آمده بود انتقام دخترش را از این جنگل بگیرد
حوض ماهی 🌙 🐟 به درختان توت می نگریست تا درختانی دید با همان نشانی که دخترش داده بود. مرد به سمت حوض ماهی رفت. نامه خاک خورده را پیدا کرد. گویی هزاران سال بود که آنجا مانده بود. نامه را باز کرد و آن را خواند، کلمات عجیب بودند . شوکه شد . داخل نامه نوشته بود :" آرزوی پیرمردی را بر آورده کردیم ، اما به ما بی احترامی کرد، پس جانش را گرفتیم، ملکه ای با لباس های ابریشم و گران قیمتی آمد و می خواست جان ماهی کوچک ما را بگیرد، پس جانش را گرفتیم ، راهزنی با جاه طلبی از ما درخواست می کرد، زیاده خواه بود و چون دیدیم هر چه بخواهد باز هم راضی نیست، پس جانش را گرفتیم ، دخترکی قوانین ما را زیر پای گذاشت، صدا را شنید و آرزویی نکرد ، پس بالاجبار او را هم از بین بردیم. حالا مرد رهگذری برای انتقام مردمش آمده بود و هم اکنون همه چیز را می داند ، پس چاره ای جز گرفتن جانش نداریم..."
فکت : پست بعدی دوروز دیگه است. از ولاگ تولدمه 😆🎀
تولد تولد تولدت مبارکککککک
مرسییییییییییییییییییییی
هنو فرداعه_😆
کمتر ازززز 24 یاعتتت تا متولدد شدنننن
هوراااا مرسییییی
خیلی قشنگ بوددددد
ممنونممم💞💞