دست نوشتهای ساده که امید دارم از خوندنش لذت ببرید.
صبح زود ماه سپتامبر، کودک از خانهی زرد رنگ به بیرون شتافت. هوا بوی تازگی میداد و گلهای قرمز..، آوازی اغوا کننده زمزمه میکردند. خورشید دنیا را درآغوش میکشید و با کمال میل با آواز همراهی میکرد. درآن میان سینه سرخی فارغ از دنیا و با رضایت ؛ روی شاخهای خستگی به در میکرد. کودک معصوم، برای سینه سرخ دست تکان داد و با لبخند فریاد زد : سلام! سینه سرخ عزیز، در نظر شما؛ صبح دلانگیزی نیست؟ سینه سرخ مشتاقانه دهانش را گشود اما... نمیدانست چه بگوید.
کودک دومرتبه با لبخند دیگری فریاد زد : آیا نمیخواهی پاسخم را بدهی؟ نگاه کن، خورشید و گل ها و خانهی ما؛ همه سخن میگویند. معمولا مادر و پدرم از شنیدن این چیزها کمی میترسند ...نگران میشوند... اما... اما تو که پدر و مادرم نیستی! فکر میکنم که صبح با آسمان و گلدان روی میز اتاق نشیمن هم سخن گفتم، اخبار جالبی به همراه داشتند و سوالاتی پرسیدند. آیا تو هم همانند آنان؛ خبر یا سوالی داری؟ سینه سرخ پساز اندکی مکث به سخن لب گشود : خیر. من از دنیای اطرافم برای آدمیزادی مثل تو خبری ندارم... ولی سوالی دارم که مدتها شده که ذهن مرا مشغول کرده و دست برنمیدارد. تعریف تو... سینه سرخ همانگونه که به آسمان آبی خیره شده بود، دم عمیقی گرفت و با لکنت، سوال به ظاهر عجیبی پرسید : تعریف تو از لبخند چیست؟ برای چه لبخند میزنی؟ میدانی... ما سینه سرخ ها قادر به لبخند زدن نیستیم ولی از طریق چشمها و آوازمان ابراز محبت میکنیم. چرا شما انسان ها لبخند میزنید؟ مگر چشم و صدا ندارید؟ آیا برق چشمهایتان را ازآن خود کردهاند؟ آیا تارهای صوتیتان را زنده زنده بریدهاند؟ کودک همانند تمام وقتهای دگر؛ لبخند زد.
لبخندی به روشنایی آفتاب و بوی بینظیر گلهای قاصدک. لبخندش خبر از مصمم بودنش میداد و مشخص بود که حالا حالا ها، چیزی فرضیهاش را تغییر نمیدهد. همانطور که لبخندش از صورتش پاک نمیشد، فرضیهاش که همانند اعتقادی تعصبی بود را بیان کرد. او به نکتهای اشاره کرد که از چشمان سست عنصر خیلی از فیلسوف ها و منطق دانان بزرگ، برای سدههای طولانی پنهان مانده بود و همچنان به طرز شرمسارانهای پنهان مانده است. او با اطمینان گفت : چه سوال خوبی دوست من! انسان ها در هر صورت لبخند میزنند، و فرقی هم برایشان ندارد که در چه حالاتی این عمل زیبا و خدادادی غیرارادی را میانجامند. چه جعلی باشد و چه راستین و صادقانه، چه در حین آرمیدن باشد و چه در حین جان دادن، چه پر از سکوت تلخ دردناکشان باشد و چه پر از طنین صدای خندههایشان، چه لبخندی که میزنند کوتاه و ساده باشد و چه زیبا و فریبنده، حتی اگر برای دلداریای دروغین، لبخند بزنند، حتی اگر درحال خون گریه کردن باشند و یا حتی اگر درحال عذاب دادن دیگری باشند، حتی اگر دندان در دهان نداشته باشند و خون از فکشان جاری باشد؛ به هر حال لبخند میزنند.
گاهی لبخند به درازنای تاریخ، پوششی برای غم، ترس، انزجار، استرس، حیله و خشم بوده یا گاهی بیانگر احساساتی بوده که در صدها اوراق کاغذ کاهی یا حرف های یک احمق به ظاهر عاشق جای نمیگرفته. حتی گاهی بیانگر حرفهایی بوده که به واسطه لبخند گاهی یک نقاب بوده، گاهی یک ابزار و گاهی هم یک دروغ خیلی خیلی کوچک. به خود ما بستگی داشته که چه نوع استفادهای از آن کرده باشیم. واگرنه... لبخند همیشه لبخند بوده و هست. با استفاده از کلمات من تغییر میکند؟ خیر. در هرصورت فقط لبخند است. ای سینه سرخ عزیز من! حال فهمیدی که چرا لبخند میزنیم؟
عشق فقط از ... استفاده نکن توی نوشته
چشم حتما
چند باره دارم میخونمشش
واقعا خوشحال شدم ممنونم🌹
بهترین داستانی بود که توی تستچی خوندم
خیلی لطف دارید🌹
مشتاق نوشته های بعدیتون هستم
حتما؛ لطف دارید
قشنگ بود
ممنون🌹
منتظر نوشته های جدیدت هستم
حتما
خیلی قشنگ بود خیلی خوشم اومد
لطف دارید ازتون ممنونم🌹