النا گفت:" دیروز صبح یکی از نگهبان های دروازه ی فرعی سوم، زخمی شده و اون رو به درمانگاه آوردن..." گفتم:" دیروز اون نگهبان زخمی رو تو درمانگاه دیدم؛ اما چیزی نپرسیدم چون فکر کردم شاید پرونده اش رو بازرس ارشد سابق باید حل کنه. پس ظاهرا باید بیشتر بهش دقت می کردم." گفت:" باید عجله کنین. به دوتا از بازرس ها سپردم مواظب باشن کسی ناخواسته به جایی که اون نگهبان افتاده بود آسیب نزنه. نیاز به مدرک و سرنخ داشتیم و اولین جایی که می تونیم بگردیم اونجاست." تایید کردم و بلند شدم تا به اداره ی بازرسی بروم. از النا خواستم آن افسری که دیروز دیدم را خبر کند تا به ساختمان بازرسی بیاید. النا رفت. به سه تا از بازرس ها گفتم که به درمانگاه بروند و هرچقدر می توانند اطلاعات جمع کنند.
به اتاقی که سمت راست بود رفتم. دیروز بازرس ارشد سابق برایم توضیح داده بود که این اتاق مخصوص من است و مهر های حکم و وسایل بازرسی را در این اتاق نگه داری می کنند. مهر ها روی میزی بودند که گوشه ی اتاق قرار داشت. یکی از آنها را برداشتم و اطلاعات مورد نیاز را نوشتم و مهر زدم و به یکی از پنج بازرسی دادم که قرار بود به درمانگاه بروند. مهر های حکم بازرسی، سنگ های گردی بودند که روی آنها مکان و تعداد افراد را می نوشتند و بعد مهر بازرسی را روی آن ها می زدند. این سنگ ها یک جورهایی حکم ورود بودند. آنها که رفتند، از سه بازرس دیگر خواستم همراهم به محل نگهبانی آن نگهبان زخمی بیایند. النا همراه افسری که قرار بود به ما کمک کند و سرباز همراهش وارد شدند.
افسر ارشد به همراه همان سرباز همراهش که آن روز دیده بودم وارد شدند. دسته روشن تر موها که بین موهای تیره اش بودند، درخشیدند. با چشمان قهوه ای تیره اش به من نگاه می کرد و منتظر بود چیزی بگویم. به نشانه احترام، سری تکان دادم و آن دو نیز برایم سر تکان دادند. گفتم:"ممنون که با ما همکاری می کنین، قربان!" بعد بدون مکث رفتم سر اصل مطلب:" شما کسی هستین که نگهبان زخمی رو به درمانگاه آوردیم. امکان داره ما رو به محلی ببرین که اون رو دیده بودین؟" البته این سوالم بیشتر یک دستور بود تا درخواست. جواب داد:" بله بانو، همراهم بیاین." به نظر فرد خونسردی می آمد.
همراه سه بازرس پشت سر افسر ارشد جلو رفتیم. او ما را به محلی در نزدیکی دروازه ی فرعی سوم آورد و گفت:" اینجا جاییه که اون رو پیدا کردم." و بعد به بخشی از زمین اشاره کرد که خونی بود. به افسر ارشد که نگاه کردم، متوجه بندی شدم که دور گردنش بود. آن بند مختص یک آویز بود. ناگهان فکری در ذهنم جرقه زد: اگر او... اگر او برادرم باشد... افکارم را پس زدم و با خودم گفتم:"باید مطمئن بشی!" گردنبندم را خیلی یواش به طوری که توجه کسی جلب نشود، از یقه ام بیرون آوردم و آن را طوری روی لباسم گذاشتم که افسر ارشد آن را ببیند. اینطوری اگر او برادرم باشد، خودش را به من معرفی می کند.
گفتم:" ممنون..." به من نگاه نمی کرد. خواستم ادامه بدهم. نزدیک بود همه چیز را خراب کنم. اگر می گفتم با شما کاری نداریم، او بدون اینکه گردنبندم را ببیند از اینجا می رفت. به جای آن تصمیم گرفتم که از او چند سوال بپرسم تا کاری کنم که به من نگاه کند و گردنبندم را ببیند. گفتم:" وقتی از زمین بلندش کردین، به پشت افتاده بود یا به جلو؟" به من نگاه کرد و متوجه گردنبندم شد. مضطرب شدم. چند لحظه با همان چهره ی خونسردش به گردنبندم نگاه کرد و بعد بدون هیچ واکنشی جواب داد:"با صورت زمین خورده بود." ناامید شدم. نه از جوابی که داد؛ از حالت چهره اش. مانند یک سنگ بی روح بود. او برادرم نبود. یا حداقل اینطور وانمود می کرد. یعنی یک مرد جوان هم سن و سال او در قصر هست که برادر من است. و من باید پیدایش کنم. باید. ...
اول
هی من دارم قیافهی داداشه رو تو ذهنم شبی سازی می کنم🙂
به امید اینکه داداشش رو پیدا کنه
به به
عاللیییییییی. فوق العاده...
من میخواستم داداشش باشه معلوم نیست ای بابا.
بدرخشییییییی💖💖💖😘😘😘🌹🌹🌹
مرسیی✨❤
جذاب شده
دوم
ولی داستانات خیلی باحالهههه 👍👍😃😃😃😃
مرسییی🎀✨
خواهش 🌹🌹🌹