به پارت هفت خوش آمدی!!
پاپایرس با تمام قدرت استخوانهای تیزش را به سمت فریسک پرتاب کرد، اما فریسک به جای دفاع یا حمله، فقط ایستاد. او دستهایش را باز کرد و با نگاهی که نه از ترس، بلکه از نوعی آرامشِ عجیب بود، به پاپایرس خیره شد. فریسک به جای ضربه زدن، فقط یک قدم جلو آمد و به سمت پاپایرس حرکت کرد. پاپایرس که از این حرکت بیپروا شوکه شده بود، استخوانها را نیمهکاره متوقف کرد. «چی کار میکنی؟! داری خودت رو به کش.تن میدی! این حرکتِ یه آدم احمقه!»
فریسک با صدایی آرام اما قاطع گفت: «من نمیخوام بجنگم. من فقط میخوام... باهات دوست باشم.» پاپایرس برای لحظهای خشکش زد. در دنیای او، کسی به کسی فرصت نمیداد. او فکر کرد این یک ترفند است، یک نقشهی کثیف برای دور زدن او. او با لحنی تند و مغرورانه گفت: «فکر کردی با این اداهای مهربانانه میتونی من رو گول بزنی؟ من پاپایرسِ کبیر هستم! من نباید با یک انسانِ ضعیف دوست بشم! این کار باعث میشه من ضعیف به نظر بیام!» اما فریسک عقب ننشست. او با لبخندی کوچک، نگاهش را به چشمان پاپایرس دوخت. این سکوت و این لجاجتِ مهربانانه، دیوارههای دفاعی پاپایرس را کمکم فروریخت. پاپایرس زیر لب غرغری کرد، زرهاش را با بیحوصلگی جابهجا کرد و با غروری که مشخص بود در حال فروپاشی است، گفت: «باشه! فقط چون... چون الان حوصلهی درگیری ندارم! اما یادت باشه، اگه این کار باعث بشه هیولاها فکر کنن من مهربون شدم، خودم رو ازت جدا میکنم!»
در حالی که فریسک،کارا و فلاویی از مسیرهای تاریک عبور میکردند،آنداین از دور با نگاهی کنجکاو و مرموز آنها را زیر نظر داشت، اما دخالتی نکرد. آنها به سمت منطقه **Waterfall** حرکت کردند؛ جایی که بخار آبیرنگ و سنگینی فضا را پر کرده بود. وقتی به نزدیکی آبشار رسیدند، صدای پاپایرس دوباره در ذهن فریسک اکو شد: «باید زودتر از اینجا رد بشیم. اگه آنداین بفهمه من اجازه دادم یه انسان زنده بمونه و باهاش راه بیاد، اون از دستم بدجور عصبانی میشه! اون هیچکس رو نمیبخشه، مخصوصاً اگه بخواد اون روحها رو جمع کنه!»
فلاویی:شاید اون اسکلت قد بلند راست میگوید فریسک در حالی که به سنگهای درخشان نگاه میکرد، گفت: «عیبی نداره. بیا فقط سعی کنیم با هم دوست بشیم. شاید آنداین هم اگه ما رو ببینه، نظرش عوض بشه.» پکارا پوزخندی زد: «خیال باطلی در سر داری، رفیق!» در همان لحظه، در میان مه و بخار آبشار، موجود کوچکی را دیدند که با سرعت در حال دویدن بود. او **مانستر کید (Monster Kid)** بود، اما برخلاف تصور شما که بسیار مهربان و کنجکاو بود، این نسخه از او، بسیار بدقلق و عصبی به نظر میرسید. مانستر کید ناگهان ایستاد و با نگاهی پر از تنفر به آنها خیره شد. او فریاد زد: «باز هم یه انسان؟! و ی گل؟! چرا هنوز زندهست؟ پاپایرس چقدر بیعرضهای!» فریسک و فلاوی با تعجب نگاهش کردند. اما مانستر کید ادامه داد و با اشارهای به سمت دوردست، با لحنی پر از کینه گفت: «اگه فکر کردی با این آدمها میتونی اینجا خوش بگذرونی، سخت در اشتباهی. حتی آنداین هم از تو متنفره! اون فکر میکنه تو برای بازمردن این انسانها خیلی شل و ول شدی. اینجا جای دوست داشتن نیست، اینجا فقط جای بقاست!»
فریسک با شنیدن این حرف، احساس کرد که این دنیا خیلی از آن چیزی که فکر میکرد، سردتر است. او به کارا نگاه کرد که حالا با چهرهای گرفته، سعی میکرد خود را قوی نشان دهد، اما در چشمانش، چیزی شبیه به همدردی دیده میشد.
فریسک، کارا و فلاوی در میان مه غلیظ و آبیرنگ Waterfall قدم میزدند. سکوت سنگینی حکمفرما بود، سکوتی که فقط با صدای ریزش آب و صدای برخورد قدمهای آنها روی سنگهای خیس شکسته میشد. کارا، که با نگاهی تیزبین و آرام به اطراف مینگریست، کنار فریسک حرکت میکرد. برخلاف تصور همه، او در این لحظه نه یک تهدید، بلکه مانند یک محافظ بیصدا عمل میکرد. او میدانست که در این دنیا، هر قدمی میتواند آخرین قدم باشد. فلاوی هم که معمولاً با کنایههای تلخ همراه بود، این بار کمی آرامتر بود؛ انگار او هم میفهمید که در این مسیر، اتحاد تنها راه نجات است.
فلاوی با لحنی که سعی میکرد جدی باشد اما ردی از نگرانی در آن بود، پچپچ کرد: «حواست رو جمع کن، انسان. اینجا برخلاف بقیه جاها، حتی گیاهان هم انگار منتظر یه فرصت برای چنگ زدن به تو هستن. این مه... خیلی سنگینه، انگار داره سعی میکنه راه رو ببنده.» کارا سرش را تکان داد و با صدایی بم گفت: «فلاوی راست میگه. این فضا بوی تله میده. چیزی در مورد این سکوت درست نیست.» در حالی که آنها داشتند از کنار صخرههای درخشان عبور میکردند، ناگهان صدای قدمهای سنگینی از پشت مه شنیده شد. صدای برخورد فلز به سنگ. فریسک ناگهان ایستاد. قلبش به شدت میتپید.
از میان مه، سایهای عظیم و قدرتمند نمایان شد. این کسی نبود که بشود به راحتی نادیده گرفت. آنداین ظاهر شد، اما نه آن آنداین مهربان و پرانرژی که در داستانهای قدیمی بود. او با زرهی سیاه و چرمی، و نگاهی که از شدت انضباط و خشونت میدرخشید، ایستاده بود. در دستش یک نیزه از انرژی ارغوانی تیره میدرخشید که مثل برق در تاریکی میزد.
به عنوان کسی که فقط داستان بازی اصلی رو میدونه این داستانو دوست دارم
بی صبرانه منتظر پارت بعد🙌🏻✨
❤