به پارت شش خوش اومدی! من قبلی رو پاک کردم چون توی صفحه ی اصلی نیومد😅
فریسک آماده بود تا با اولین معمایش روبرو شود پاپایرس گفت: «انسان، این اولین معمای توست که خیلی خیلی سخت است، شرط میبندم نمیتوانی از پسش بربیایی، چون من،پاپاریس کبیر و...» قبل از اینکه بتواند تمام کند، فریسک آن را حل کرده بود،معمای سختی نبود اما آسان هم نبود، پاپایرس تعجب کرد، بنابراین گفت: «شاید این معما برای شما خیلی آسان بوده باشد، اما معمای بعدی به این آسانی نخواهد بود!!» سنس گفت: «اون زره تیز و برنده رو میبینی؟ سالهاست که از تنش درنیاورده.» فلاوی: «چندشآوره» فریسک با خشم به فلاوی نگاه کرد و گفت: «مودبتر باش.» فلاوی پاسخ داد: «چیه؟» فریسک گفت: «بیا فقط یه راه خروجی پیدا کنیم و معماهاش رو حل کنیم.» پاپایرس گفت: «از آنجایی که در حل پازل قبلی کار تحسینبرانگیزی انجام دادید، این یکی آنقدرها هم آسان نخواهد بود.»
فریسک تمام تلاشش را کرد تا آن را تمام کند اما آنقدر کشنده بود که نمیتوانست به شانس تکیه کند. فریسک قدمی برداشت که ناگهان آتش نزدیک بود دستش را بسوزاند، و این اتفاق افتاد. پاپایرس گفت: «تو تقلب میکنی!! تقلب کارهایی مثل تو نه- انسانهایی مثل تو لیاقت زندگی را ندارند-» سنس حرفش را قطع کرد و گفت: «هی نیازی به خشونت نیست داداش- منظورم رئیس است.» پاپایرس دو دقیقه فکر کرد و گفت: «چون امروز احساس سخاوت میکنم، میگذارم بگذرد.» سنس به فریسک نگاه کرد و گفت: «بهتره دفعهی بعد بهتر تلاش کنی برادرم نمیترسد که به تو آسیب بزند» فریسک سری تکان داد و قبول کرد خلاصه بعد از همه آن معماها، او به آخر رسید و در کمال تعجب، با تکیه بر کمک کارا و کمی تقلب، همه چیز را درست انجام داد. وقتی داشت میرفت، پاپایرس جلویش را گرفت و گفت: «هفتمین روح» فریسک گفت: «منظورت چیست؟» او گیج شده بود. پاپایرس پاسخ داد: «بعد از این همه سال بالاخره همه آنها را خواهیم داشت، ببخشید کوچولو، اما باید بکشمت. بودن با تو خیلی خوش گذشت، اما انسانها و هیولاها نمیتوانند با هم دوست باشند.»
سکوت سنگینی فضای سرد مرحلهی آخر را پر کرد. فریسک حس میکرد ضربان قلبش را در گوشهایش میشنود. نگاه پاپایرس، که قبلاً شاید با هیجان و کنجکاوی به او خیره میشد، حالا مثل دو تیغهی سرد و بیروح، مستقیماً به روح فریسک میدوخت. او دیگر آن شخصیت خندهرو و پازلسازِ معمولی نبود؛ او حالا یک شکارچی بود که هدفش را پیدا کرده است. پاپایرس با صدایی که لرزشی از شدت عصبانیت و وظیفهشناسی داشت، ادامه داد: «قوانین دنیای ما ساده است، انسان. یا ش.کا.رچ.ی هستی، یا ش.ک.ا.ر. و تو... تو فقط یک مانع هستی که باید از سر راه برداشته شود تا همه ما آزاد شویم.»
فریسک عقبنشینی کرد، اما پشتش به دیوارهی سنگی سرد برخورد کرد. ناگهان سایهای بلند روی او افتاد. سنس در تاریکی ایستاده بود، دستهایش در جیبهای ژاکت قرمز و سیاه پنهان بود، اما درخشش قرمز رنگ چشم چپش در تاریکی، مثل یک هشدار خ.و.ن.ی.ن میدرخشید.
سنس با آن لحن کنایهآمیز و همیشگیاش، اما با کمی تندیِ خاصِ خودش، گفت: «... باز هم داری برای نمایش دادنِ قهرمانبازیهایت عجله میکنی؟ یادت نرفته که اگه اون رو ب.ک.ش.ی، اون روحِ هفتمی که منتظرشی، ممکنه از دست بره، درسته؟» پاپایرس با خشم به سمت سنس چرخید: «من دارم وظیفهام رو انجام میدم! برخلاف تو که فقط منتظری اتفاقات از سرت بگذره!» فریسک احساس کرد تمام قدرتاش در حال تخلیه شدن است. او به "کارا" فکر کرد؛ به آن نیروی پنهان که در لایههای زیرین ذهنش بود. او میدانست که در آنجا، مهربانی یک نقطه ضعف است، نه یک قدرت. اگر میخواست زنده بماند، نباید مثل یک قربانی رفتار میکرد.
پاپایرس با دست کشیدن روی لباس زرهیاش، آمادهی حمله شد. «ببخشید کوچولو، اما این پایان راه توست.» همان لحظهای که پاپایرس با قدرتی ویرانگر حرکت کرد تا با استخوانهای ت.ی.ز.ش فریسک را محاصره کند، فریسک چشمانش را بست. او دیگر نمیخواست فرار کند. او تصمیم گرفت با همان "تقلب" و همان "ارادهای" که تا اینجا او را جلو آورده بود، رو در رو با این دنیای ب.ی.ر.ح.م برخورد کند. یک نور ضعیف اما لرزان از میان دستان فریسک شروع به درخشیدن کرد. نه از نوع مهربانی، بلکه از نوعِ **بقا**. سنس که متوجه تغییر جو شده بود، لبخند کجی زد و زمزمه کرد: «اوه... انگار بازی تازه داره جالب میشه...»
اگه این یه کتاب بود قطعا میخریدمش...
عالییییی بود خسته نباشی✨
😭😭😭😭✨✨
وای...خیلی وقت بود از این داستانای آندرتیل ندیده بودم😃عالیهه ادامه بدهه
ممنون برام ارزشمنده.❤✨
بچه ها...چرا نمیره صفحه ی اصلی😭😭😭
یکم صبر کنی میره همون موقع که منتشر کردی نمیره که