شکست در آسمان پارت سه
همهچی تاریک بود. حس سقوط داشتم، انگار که توی یه خلا بیانتها بودم. نه صدایی، نه نوری، فقط یه حس عجیب که نمیذاشت بفهمم بیدارم یا خواب. بعد، یه لحظه نور انفجاری اطرافم رو گرفت. مثل یه گردباد از رنگهایی که قبلاً هیچوقت ندیده بودم. یه درد عجیب توی سینهم پیچید، اما قبل از اینکه بفهمم چی شد، محکم به زمین خوردم. "آخ..." نفسم بند اومد. دستهامو روی زمین گذاشتم. سرد بود. محکم. انگار روی یه خیابون افتاده بودم. با زحمت بلند شدم و اطرافو نگاه کردم. خیابون ساکت بود. ساختمونهای بلند، آسمون خاکستری، اما هیچ خورشیدی نبود. هیچی طبیعی نبود. یه حسی توی هوا بود که بهم میگفت اینجا... واقعی نیست. یه صدای قدم زدن توی سکوت پیچید. قلبم تند شد. برگشتم و یه مرد رو دیدم که از توی سایهها بیرون میاومد. شنلش توی باد تکون میخورد، چشماش عمیق بودن. طوری نگاهم میکرد که انگار تا ته وجودمو میدید. ایستاد، بدون هیچ مقدمهای گفت: "اسمت چیه؟"
یه لحظه شک کردم. شاید باید دروغ میگفتم؟ ولی چیزی توی صداش بود که نمیذاشت دروغ بگم. "مدیسون... مدیسون رِساویان." سر تکون داد. "خوش اومدی، مدیسون. من «نِواریام»." گفتم: "نواری؟ اینجا کجاست؟" لبخند محوی زد. "اینجا، دنیای بعد از مرگه." حس کردم نفس توی گلوم گیر کرد. "چی؟" آروم گفت: "تو مُردی. حالا اینجایی. ولی اینجا پایان نیست. تازه شروعه.." نمیتونستم باور کنم. "نه، امکان نداره. من چیزی یادم نمیاد... من که حس نمیکنم مرده باشم!" نواری شونه بالا انداخت. "مهم نیست چی حس میکنی. مهم اینه که اینجایی.." یه حس عجیبی ته دلم پیچید. هیجان؟ ترس؟ نمیدونم. فقط یه چیزو میدونستم... اینجا، همهچی تغییر کرده بود! هوای اونجا یه حس عجیبی داشت. انگار سنگین بود، اما نه مثل وقتی که توی دنیا فانی بودم. یه سنگینی آروم، یه حس شناور بودن توی چیزی که نمیفهمیدم چیه. نواری هنوز جلوم ایستاده بود، با همون لبخند مرموزش. ـ تازه وارد های زیادی منتظر هستند باید اموزشتون رو شروع کنیم دستم رو گرفت و با خود به جلو برد از او پرسیدم « آموزش چی ؟» - یادگیری قدرت هات ! + کدوم قدرت ؟
نواری بدون اینکه چیزی بگه، آستینم رو بالا زد. قبل از اینکه حتی بتونم واکنش نشون بدم، چیزی روی پوستم برق زد—یه علامت، یه طرح عجیب که انگار زیر پوستم حک شده بود. یه ترکیب از خطوط درهمپیچیده که یه لحظه نقرهای میدرخشید یک علامت بینهایت بود . چشمامو گرد کردم. "این چیه؟!" نواری نگاهش رو به علامت دوخت. "قدرت تو." نفسم رو حبس کردم. حس کردم یه چیزی از همون علامت به درون بدنم سرازیر شد، یه حس عجیب، مثل یه انرژی خاموش که منتظر بود بیدار بشه. "تو تازه واردی، برای همین هنوز نمیدونی چطور ازش استفاده کنی. ولی این علامت نشونهی قدرتته. اینجا همه یه توانایی دارن، اما اول باید بفهمن چطور ازش استفاده کنن." لبمو گزیدم. "خب، یعنی حالا چی کار کنم؟ یه طلسم بگم، یه حرکت خاص انجام بدم؟ چطوری کار میکنه؟" «نواری خندید. «اول باید بریم به یه مکان خوب، بعدش کمکم همهچی رو یاد میگیری. دستم رو گرفت و باهاش راه افتادم. اطرافم رو نگاه کردم—اون دنیا یه زیبایی غیرواقعی داشت. خیابونهایی که از سنگفرشهایی طلایی پوشیده شده بودن، اما نه طلای زمخت و سنگین، یه چیزی شبیه نور، یه چیزی که درخشیدنش چشم رو اذیت نمیکرد. خونهها از چوب ساخته شده بودن، اما نه چوبای معمولی، یه چیزی بین چوب و کریستال، با رنگهای تیره و زنده. و اون جلو، یه قصر عظیم، با ترکیبی از معماری ژاپنی و یه حس جادویی که انگار از یه داستان افسانهای بیرون اومده بود.
سقفهای منحنی، چراغهای کاغذی که توی هوا شناور بودن، و راهروهای بلندی که به سمت یه ورودی با شکوه ختم میشد. به قصر که نزدیک شدیم، آدمای دیگهای رو دیدم یه سری که مثل من تازهوارد بودن، گیج و سردرگم، و یه سری دیگه که لباسهای رسمیتری داشتن و انگار راهنمای این دنیا بودن. نواری سرشو به سمتم برگردوند. "اینجا محل راهنماییه. ما تازهواردها رو میاریم اینجا، قدرتشونو توضیح میدیم، و آمادهشون میکنیم که وارد جامعهی این دنیا بشن." نگاهی به ساختمون انداختم، به آدمایی که اونجا بودن. هنوز همچیز عجیب به نظر میرسید. یه دنیای جدید، یه زندگی جدید، و یه قدرتی که نمیدونستم چیه. تنها چیزی که مطمئن بودم این بود که، از این به بعد، هیچچیز مثل قبل نخواهد بود . همینطور که داشتم با نگاری توی اون خیابونای طلایی قدم میزدم، سوالای مختلف توی سرم میچرخید. حس میکردم باید جواب بعضی چیزا رو بدونم، وگرنه این دنیا حتی عجیبتر از چیزی که هست به نظر میرسه. "پس... مامانم رو چطور ببینم ؟" نواری بدون اینکه سرعت قدمهاش رو کم کنه گفت: "اگه هنوز زندست، که اینجا نیست. ولی اگه مرده باشه، ممکنه یه جایی توی همین دنیا باشه." نفسم رو بیرون دادم. "پس یعنی ممکنه یه روز ببینمش؟" جوابی نداد ...
نظرات بازدیدکنندگان (0)