ادامه پارت اول
توی یه جای تاریک بودم. هیچی دورم نبود، فقط یه سایه که از دور بهم نزدیک میشد. نمیتونستم تکون بخورم. سایه کمکم واضحتر شد... یه زن بود، زن جوانی بود اما مو هایش سفید بود ؛ واستا ببینم این همون نقاشیمه ؟؟ صدای آرومی گفت: "مدیسون..." تمام بدنم یخ کرد. سعی کردم برم نزدیک ، ولی انگار پاهام به زمین چسبیده بود. زنِ توی خواب لبخند زد، ولی اون لبخند از هرچیزی بود که دیده بودم زیباتر بود . "وقتشه..." دستش رو به طرفم دراز کرد، و اون لحظه، حس کردم دارم سقوط میکنم. هوا دورم میچرخید، صدای باد توی گوشم زوزه میکشید. با نفسنفس از خواب پریدم. قلبم دیوانهوار میزد. اتاق تاریک بود، ولی هنوز حس میکردم اون زن داره از یه جایی منو نگاه می کنه . « اون فقط یه خواب بود... اون فقط یه خواب بود » با خودم زمزمه کردم و سرمو بین دستام گرفتم . اما ته دلم میگفتم اون فقط یه خواب نبود !
بیست و ششم ژوئن سال دو هزار و دوازده چشمامو باز کردم. یه روز دیگه، یه صبح دیگه. حس عجیبی داشتم، انگار چیزی توی هوا بود، یه حس سنگین و نامرئی که دور و برم میچرخید. اما خب، از اون حسهایی بود که آدم نمیتونه براش توضیحی پیدا کنه، پس بیخیالش شدم. از روی تخت بلند شدم، رفتم سراغ پنجره. آسمون صاف بود، اما خورشید کم تاب بود . انگار میخواست چیزی رو بهم بگه. ولی خب، خورشید که حرف نمیزنه، مگه نه؟ مامان مثل همیشه صدام زد: "مِد، صبحونهتو بخور، دیرت نشه!" یه نگاه به ساعتم انداختم. مثل همیشه دیر شده بود. باعجله لباس پوشیدم و رفتم پایین. مامان داشت برام ساندویچ درست میکرد . "چیزی شده؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟" "هیچی، فقط... امروز یه جورایی عجیبه." "بازم توهمات خودته مِد، بخور و برو." صبحونهمو تموم کردم و از خونه زدم بیرون. مسیر مدرسه هم همون مسیر همیشگی بود. خیابونها، درختها، آدمهایی که میرفتن سر کار، اتوبوسی که از کنارم رد شد. ولی توی ذهنم یه چیزی زمزمه میکرد: " سریعتر برو "." ظهر ، لحظهای که همهچیز تغییر کرد
همیشه عادت داشتم که موقع راه رفتن توی ذهنم سناریوهای مختلف بسازم، انگار که دارم توی یه فیلم بازی میکنم!. ولی اون روز، فیلمِ واقعی زندگیام به نقطهی اوجش رسید.. خواستم از خیابان رد بشم ، پاهایم هنوز روی خط سفید عابر پیاده بود که صدای بوقی بلند در گوشم پیچید. سرم را چرخاندم، اما همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد. نور شدیدی از سمت چپم هجوم آورد، انگار دنیا در یک لحظه به انفجار رسید. چراغهای جلوی ماشین مثل دو چشم خشمگین در تاریکیِ روز درخشیدند. نفس در سینهام حبس شد. قلبم، که تا چند لحظه پیش آرام میتپید، حالا دیوانهوار میکوبید. زمان برای یک لحظه کند شد. انگار دنیا داشت مرا در آغوش میگرفت و زمزمه میکرد: "همهچیز تمام شد." صدای ترمز... جیغ لاستیکها روی آسفالت... و بعد— ضربهای محکم، آنقدر شدید که انگار جسمم از دنیای واقعی جدا شد. اول شوک بود، بعد درد. استخوانهایم فریاد کشیدند، هوا از ریههایم بیرون پرید. بدنم مثل عروسکی بیجان به هوا پرتاب شد. در کسری از ثانیه، آسمان را دیدم—همان آسمانی که صبح آن روز به نظرم غمگین آمده بود. سقوط.. پشت سرم با زمین برخورد کرد. صدایی خفه، مثل ترک خوردن شیشه، در سرم پیچید. دیگر دردی نبود. تنها چیزی که حس میکردم، سرمای عجیب و آرامشبخشی بود که از پوست تنم عبور میکرد. چشمانم نیمهباز ماند. همهچیز تار میشد. صداهایی میآمد، فریادهایی دوردست، کسی اسمم را صدا میزد، اما انگار آن صداها دیگر به من تعلق نداشتند. پلک زدم، آرام و کند، و همان لحظه که پلکهایم بسته شد، دیگر هیچچیز نبود!...
#نه به اسلایس اضافه#
نظرات بازدیدکنندگان (0)