به پارت ۴ خوش اومدی
خاله پتونیا در آشپزخانه مشغول بود. داشت برای خواهرزاده هایش خوراک گوشت با دسر درست میکرد. پتونیا سنش بالاتر از مادر لورین بود، دیگر پیر شده بود. ولی آنها ثروتمند بودند. خاله پتی صاحب شرکت اطلس بود. شرکت دوخت و نساجی انواع پارچه و لباس ها. بعد از فوت پدربزرگ لورین، خاله مالک آنجا و پدر و مادرش مدیر آنجا بودند. لورین به کمک خاله رفت. سپس در کنار هم شام خوردند. آنجا تنها جایی بود که لورین احساس امنیت و شادی داشت. ولی هنوز فکرش درگیر بود. راز هایی از گذشته خود که در ناخوداگاه ذهنش دفن شده بود آزارش میداد.
آیا روزی میرسد که از راز هایش برای نزدیکان خود پرده بردارد؟ امیدوار است که هیچوقت لازم نباشد این کار را انجام دهد، اما اگر نیاز شد، اول باید به چه کسی بگوید؟ به لیان؟ به مکس؟ به پدر و مادرش؟ یا حتی، به بن؟ شب را آنجا خوابیدند. صبح زود لورین بیدارشد، لیان هنوز خواب بود، ولی خاله پتونیا همیشه حتی زود تر از خواب برمیخاست. لورین خداحافظی کرد و به سمت خانه رفت. هنوز کسی در خانه نبود. "بخیال کجا رفتید همینجوری یهویی!" لباس هایش را عوض کرد. یک هودی نازک قهوهای رنگ پوشید و کتابهایش را برداشت. توی آینه نگاهی به خودش کرد و آهی کشید: "یه روز کسل کننده دیگه توی مدرسه." سوار دوچرخه شد.
در مدرسه مکس را دید، به سمت او دوید و حالش را پرسید. مکس، درحالی که لبخند تلخی میزد گفت: (ممنون، بد نیستم. یه ترک کوچیک خورده بود. کاش بلد بودم از خودم دفاع کنم.) سپس، لورین با او به کلاس ریاضی آقای کلارک رفتند.
"داخل کلاس" (...وقتی توی همچین معادله ای دوتا متغیر جدا داریم، باید اول ببریمشون یک طرف و در یک عدد....) لورین داشت از روی تابلو یادداشت برداری میکرد. مکس کنار او نشسته بود. پس از چند دقیقه به لورین زد و ارام گفت: (من هیچی نمیفهمم از اینا. تو بلدی؟) لورین به تابلو نگاهی انداخت: (عامم... یکمی. میخوای بعد از ظهر بریم کتابخونه؟) مکس خوشحال شد: (البته! ممنون.) لورین و مکس در مسیر کتابخانه بودند که تلفن لورین زنگ خورد: "مامان" (چه عجب!)
نظرات بازدیدکنندگان (0)