سلام بروبچ خوش اومدید به یک پست متفاوت دیگه! منو کاربر چیپس سرکه ای تصمیم گرفتیم که باهم داستان مشترک بزاریم! برای پارت یک میتونین این چیپس عزیز رو از دوستانم پیداش کنید! *راستی دوستان این تغییری در وایب پیج ایجاد نمیکنه و ما هنوز هم از ترسناک فعالیت داریم*
فصلل دوم الارا (Elara): نور از گوشه ی پرده های فیروزه ای با دور دوزی های طلایی به چشمان آبیم خورد، احساس میکردم نورا داره چشمو داغون میکنه ولی خب اصلا حوصله نداشتم بلند بشم و پرده رو بکشم، بجای پرده پتو رو کشیدم روی سرم، حالا سرم گرمش شد پاهام رو از زیر پتو خیلی آروم دادم بیرون، یک لحظه تعجب کردم، سرم رو از گتو بیرون آوردم و ساعتم رو نگاه کردم :" ساعت ۱۱ صبحه؟؟ جدی؟ وای مثل اینکه باید بیدار بشم! " از روی اجبار از تخت خواب سفید رنگم بلند شدم، رفتم داخل اینه رو نگاه کردم، موهام واقعا داغون شده بود جوری که خودم هم یک عالمه به قیافم خندیدم، یک ذره موهای نارنجیمو رو آب زدم و شونه کردم. اکثر دخترا اینجا موهاشون رو میبافن ولی خب من چون موهام فرفریه راحت نیستم اگه جمعشون کنم، برای همین نمیکنم! مشکلش چیه که متفاوت باشم!
لباسای فیروزه ایم رو پوشیدم و زدم بیرون، شروع کردم قد زدن تو خیابون پاهایم رو روی سنگ فرش های مرطوب گذاشتم، ای وای گند زدم یادم رفت چکمه بپوشم. اصلا مهم نیست دنیا دو روزه بزار لباسام کثیف بشه فقط آرامش داشته باشم و لذت ببرم. تصمیم گرفتم با اسبم بریم به جنگل، قبل از اینکه راه بی افتم رفتم پیش خانمه که رو به روی خونمون میوه میفروشه: "سلام! حالتون چطوره؟!" اون هم در جواب با لبخند به من گفت : "سلام دختر مو فرفریم! خوبم! تو حالت خوبه؟ " منم گفتم : "خیلی ممنون امروز عالیم! راستی بچه ها چطورن؟ آهان حواسم نبود اصلا میخواستم 5 تا هویج بگیرم! بفرمایید این هم از سکه!"
اول به اسبم کمی هویج دادم: "بخور نوش جون خوشگلم" غذا رو دادم به اسبم بعد با شتاب به سمت جنگل رفتیم در راهمون از فاصله ی خیلی دور یک دختر جوان زیبا با مو های مشکی دیدم، چقدر لباس هایش عجیب بود! اصلا ولش کن! اسم اسبم فندقیه (به خاطر رنگ موهایش). فندقی؟ تو که گرسنه نیستی؟ دیدم فندقی یک جا ایستاد. تعجب کردم. مگه انجا چیزی بود همون لحظه فندقی به سمتی نا معلوم دویید. جیغ کشیدم:"فندقی؟ داری کجا میری؟ وایسا ببينم پسر! آروم! الان می افتم روی زمین! "
همون لحظه مجبور شدم از قدرت جادوییم استفاده کنم! چون فندقی خیلی از آتیش میترسه و همچنین من یک عالمه آب کنارم داشتم در حالی که داشت میدوییدم یک شاخه ی درخت کندم و با قدرتم آتشش زدم و انداختم 3 متر جلو تر *خدا رو شکر اونجا هیچ درختی نبود* انداختم جلوش همون لحظه آروم وایساد! رفتم آتیش را خاموش کردم. بعد به فندقی اخم کردم و گفتم : "نزدیک بود مارو به کشتن بدی! ولی خدایی خوش گذشت دمت گرم. به هر حال خدا رو شکر که زنده ایم! مگه نه؟ حالا بیا بریم کوه! چند روز دیگه هم باید بریم پیش پسر عموم لوکاس. باشه فندقی؟ "
4 ساعت بعد: "فندقی؟ من دیگه واقعا خسته شدم آب هم به خاطر بعضیا تموم شد مگه نه؟ به هر حال حوصله ندارم این همه راه رو تا خونه برم! هی فندقی؟ شب وسط جنگل خوابیدن رو دوست داری؟" جوری داشت نگاهم میکرد که خجالت بکش مثلا دختری! ولی به هر حال حرف هیچکس برام مهم نیست! : "پس شب رو اینجا میخوابیم جیگر طلا" بازم بد نگام کرد، خب... منم بد نگاهش کردم؛ بعد از چند دقیقه اسب سواری دوباره تنبلیش گل کرد:" فندقی؟ نمیخواهی راه بی افتی؟ ای تنبل بیا ای هویج رو بخور، چیز، نه نه نه صبر کن! " خودم اول یک گاز ازش زدم بعد دادم فندقی بخوره؛ دوباره بد نگاهم کرد:" چیه؟ بخور نوش جون مردم همینم ندارن!". از حرف خودم خودمم خندم گرفت:"باشه بابا بیا یکی دیگه هم بخور"
احساس میکنم ساعت 11 شبه، طبق کتابایی که خوندم حدودا ساعت 11 شبه، دارم از گشنگی میمیر.م، خوابم هم نمیبره، نور ستاره ها میخوره به چشمام، واقعا خیلی قشنگه؛ ولی صدای شکمم اجازه ی آرامش داشتن رو بهم نمیده:"برم کیسه ی هویج رو ببینم". همون طور که انتظار داشتم کیسه خالی بود:"وای! چقدر امید بخش! الان کو.فت بخورم؟وایسا؟ اون یک ماهیه تو رودخونه؟ ای جان!" ماهی رو از تو آب برداشتم :"خب... امیدوارم که سمی نباشه، گذاشتمش رو یک تخته سنگ بعد با سنگ تیز آروم و خیلی تمیز پوستشو کندم، خیلی هم شستمش، خب الان با چوب ها آتیش درست میکنم؛"واقعا هم درست شد! بعدش هم ماهی رو سیخ زدم. واقعا مزش بد نشده بود! با این که هیچ نمکی نداشت، اما با این امکانات و حدی که من گرسنه بودم عالی بود؛ دراز کشیدم و تا پلک هام رو روی هم گذاشتم خوابم برد.
ساعت 7 صبح با نور خورشید بیدار شدم و همون لحظه فندقی رو بالای سرم دیدم:"یا خدا! آهان فندقی تویی! سک.تم دادی پسر! بیا بریم خونه، من هنوزم خوابم میاد! تا رسیدیم هم تو میری تو تویله میخوابی هم من میرم خونه میخوام باشه؟ آفرین پسر!"
نظرات بازدیدکنندگان (0)