(ناظر عزیز واقعا چیز بدی نداره من متوجه نمیشم باید چه کنم)
چون شبی فرا رسد که نفس در سینهام واپسین گام را بردارد و بادِ سردِ فنا در شریانهایم بوزد، من، آرامتر از غبار، از مدارِ زمان بیرون خواهم رفت. زمین، با خوی خویش، آغوشِ گِل را به رویم میگشاید و آفتابِ روز بعد، همچنان طلوع خواهد کرد بیآنکه در یاد گیرد که سطرِ کوتاهی از حیات، در تاریکی شب پیشین محو شده است.
اندیشهام، اگر از اسارتِ پیکر برهد، بیپناه در اقلیمِ لحظهها سرگردان میشود. از لابهلای ثانیههایی دراز میگذرد؛ از موجِ دقیقههایی که چون ریگ، زیر قدمِ باد، لغزاناند. و آنگاه، در حاشیهی روزگاران، کمکم به رنگِ فراموشی درمیآمیزد، چنانکه جوهری کهن بر کاغذی رطوبتدیده.در نخستین سالروزِ رفتنم، شاید دلی هنوز از من یاد کند، شمعی بیفروزد و نامم را آهسته بخواند. لیک با گردشِ فصلها، حرارتِ یاد از نفسها فروخواهد نشست و تارِ نامم از جامهی زمان فروخواهد ریخت. انسانی دیگر خواهد خفت، بیصدا، بیاثر، در دفترِ خاک.
آری، از من جز استخوانی نخواهد ماند که در خود نیز خسته است؛بدنی که روزگاری شوقِ گامزدن در دشتهای گندم داشت، و تمنّای بر دوشکشیدنِ روشنیِ آفتاب،روزی میخواست در غوغای ستایشِ دوستان برقصد و از لحظهها شرابی سازد برای مستیِ ماندگار.اما تقدیر، پیاله را نیمهپر واگذاشت و من از بزمِ زندگی ناتمام برخاستم.
اکنون در ژرفای خاک، در پناهِ سکوتی بیکرانه، آرمیدهام.رویای نیمهکارهام همچون بادکندی در گوشِ زمین وزان است،و روحی که از من بازمانده، به نرمی بر لالههای گور میلغزد،نه زنده، نه مرده، بلکه در میانهی دو جهان،جایی که «نشدن» نام دارد.در آنجا نه شب پایان دارد نه بامداد آغاز،و من سایهی خود نظارهگرم که چگونه خاکِ خاکسترشدهام در باغِ هستی پراکنده میشود.شاید روزی نسیمی بیاید و پارهای از غبار مرا بر چشمان رهگذری بنشاند،تا بیآنکه بداند، لحظهای از من را ببیند.و تا وقتی اندیشه در جهان باشد،من لجوجانه هرچند بینام و بیرنگ ادامه خواهم یافت؛
در زمزمهی باران،در سکوت میان دو واژه،در آهی که بیصدا از لبان کسی برمیخیزد.پس ای خاک، مرا تمام مخور،که در هر دانهات، نطفهی یاد من نهفته است.روزگاری دیگر، شاید از تربت من گلی بروید .که در نسیمِ سحر، نام گمشدهام را تکرار کند.
با خوندن این متن اشکم در اومد..:)
خیلی زیبا بود
الهی نازی نازی
ممنون زیبارو 💓