این یه رمان اکشن تخیلیه
خیله خب، برای شروع بزارید یک توضیح کوتاه بدم. این یک رمان مشترک بین من و کاربر lili tarsnak هستن و یکی درمیون توی اکانت من و ایشون آپلود میشه، اگر خوشتون آمد و خواستین دنبال کنین برای پارت دو به اکانتش مراجعه کنید. (میتونین از توی لیست دوستام بهش دسترسی داشته باشید.)
فصل اول؛ لونا (Luna): نور شدید خورشید که به چشم هام میتابید، باعث شد با غرولند چشم هام رو باز کنم. وقتی چشمام رو باز کردم، انتظار داشتم درست مثل دیشب، قفسه های چوبی سر به فلک کشیده و پر از کتاب توی کتابخونه رو ببینم، همونطوری که هر آدم معمولی انتظار داره همونجایی که شب خوابیده، صبح بیدار بشه. اما اینجا که... اینجا فقط درخت های سر به فلک کشیده میدیدم، نه قفسه های کتاب که خود اونها هم نوعی درخت بودند، اما من مسئله های خیلی مهم تری برای نگرانی داشتم. درخت های کاج و صنوبر رو تشخیص دادم، آسمان آبی صاف و خورشید که وسط آسمان روشنایی خودش رو به رخم میکشید. خیلی عجیب بود، توی سئول، معمولا آسمون انقدر صاف و تمیز نبود، و هرگز انقدر ساکت نبود. با خودم فکر کردم شاید دیشب پدربزرگ اومده باشه دنبالم، و خیلی اتفاقی من رو آورده باشه یه جای جنگلی تا سوپرایزم کنه.
بلند شدم، گردنم خشک شده و کل بدنم درد گرفته. انگار که جای خیلی سفتی خوابیده باشم، انگار نه انگار که من، دیشب روی کاناپه خوابیدم، مستقیما روی چمن خوابیده بودم و سرم روی یه تیکه کنده ی سوخته ی سفت بود. با دیدن اونهمه حشره ی چندش آور و حال به هم زنی که داشتن اونجا راه میرفتن، جیغ زدم، با انزجار از جا پریدم و تا جایی که میشد زیر کتونی های سفیدم لهشون کردم، از حشرات متنفرم. تیشرت سادم از رطوبت چمن نم کشیده بود و موهای مشکیمم وز کره بود. بلند صدا زدم:"پدرجون؟!" تنها اتفاقی که افتاد این بود که قناری ای که اونجا روی شاخه درخت بود و داشت لونه میساخت، پر زد و رفت. بلندتر فریاد زدم، گوش های پدربزرگ سنگین هستن...
هیچ. هیچ اتفاقی نیوفتاد. هیچکس جوابم رو نداد، شاید بخاطر اینکه اینجا، فقط من بودم و این موجودات مزاحم چندش آور. اونجا بود که وحشت کردم، من فقط یه دختر جوون بیچاره بودم که همین دو هفته ی پیش، وارد ۱۹ سالگی شده بودم. دیشب، راهم خونه رو گم کرده بودم و توی یک کتابفروشی کوچک قدیمی که صاحبش یک خانم مسن مهربان بود، شب رو مونده بودم و درحال خواندن کتاب محبوبم، "آخرین تاج" به خواب رفته بودم. داستان راجع به یه شاهزاده جوون به اسم ویلیام بود که بعد از از دست دادن پدر و مادر و خواهر کوچکترش توی سانحه، از یه پسر آروم و مهربون تبدیل به یه پادشاه تند مزاج و سرد و عصبی میشه. و در پایان داستان وقتی قدرت های جادویی خودش، باعث مرگ برادر کوچکترش، لوکاس، که تنها عضو باقی مونده از خانوادش بوده- میشن، دیوونه میشه و سرزمینش رو را خاک یکسان میکنه. این داستان رو دوست داشتم، چون یه افسانه ی پریان بچگانه نبود که در پایان، لیلی به مجنونش برسه، همه ی آدم بد ها به سزای اعمالشون برسن و همه با خوبی و خوشی تا آخر عمر کنار هم زندگی کنن. نه. این داستان، خیلی واقع بینانه تر بود. شاید توی یه دنیای جادویی اتفاق میوفتاد، اما به دنیای ما خیلی شبیه بود. درد از دست دادن، تنهایی، مسئولیت های سنگین توی سن پایین، احساس گناه و ناکافی بودن، دیوانگی... همه ی دختربچه ها، یکروز بزرگ میشن و میفهمن که دنیا اصلا شبیه قصه های قبل از خوابی نبود که مادربزرگشون براشون میگفت.
اما من چرا اینجا هستم؟ چه اتفاقی داره میوفته؟ اطرافم تا میشد ببینم، درخت بود و جنگل، همچین مکان بکری، نزدیکی شهر ما وجود نداشت. اینجا به نظر نمیرسید سئول من باشه... زمانی که سعی کردم از گوشیم استفاده کنم، متوجه شدم که شارژش، ۲۱ درصد بود و اصلا هم آنتن نداشت. خب، ضایع بود. اصلا چرا انتظار داشتم وسط جنگل، آنتن باشه؟ طبق انتظار، اینترنت هم کار نمیکرد، مسیریاب و نقشه هم همینطور. هیچ پولی همراهم نداشتم و هیچ جواهر یا چیز قیمتی ای هم نبود، من هرگز از این تزیینات اضافی لذت نمیبردم. کلافه و درمونده روی یک تخته سنگ بزرگ نشستم و به سمت چمنای اطرافم فریاد کشیدم:" خب لونا، بذار مرور کنیم. تو دیشب راه خونه ی لعن..تیت و گم کردی، توی اون کتابخونه ی لع..نتی خوابیدی و الان توی این جنگل لع...نتی بیدار شدی. بدون هیچ پول و آنتن و غذا و هیچ وسیله ی دیگه ای." سرم رو بین دستهام گرفتم و پوف بلندی کشیدم، دوباره جیغ زدم:" چقدر امید بخش!"
نفس نفس زنان، به یک درخت تکیه کردم. یک ساعتی میشه که دارم توی این جهنم بی پایان از گیاه راه میرم، البته بیشتر شبیه کوهنوردی میمونه. طبیعت این جنگل زیادی وحشیه. پر از پیچ و خم و بالا و پایین و جک و جونور. شانس آوردم که من همیشه توی علوم و جغرافی مهارت زیادی داشتم، مثل همه ی درس های دیگه ام. اما بدنم اصلا به خوبی مغزم کار نمیکنه، من همیشه نردبون خطاب میشدم. قدم تقریبا بلنده، اما بدنم ظریف و کوچولو موچولو و لاغر. دروغ چرا، هیچوقت هم به ورزش علاقه ای نداشتم، واسه همین هیچوقت به بیشتر کردن قدرت فیزیکیم توجی نکردم. فکر نمیکردم توی دنیای مدرن امروزی چندان لازم باشه، هرچند الان آرزو میکنم این کارو کرده بودم.
از یک چوب کلفت واسه خودم عصا درست کردم، هنوز هم چیزی جز درخت نمیبینم. خم میشم تا از آب زلالی که توی نهر کنار پام زد میشه بخورم، دستام رو کاسه می کنم و موفق میشم یکمی آب شکار کنم. آب، ته مزه ی تلخ و شور داره، اما از مردن از تشنگی بهتره...
از دور، دارم شهری رو میبینم. بله، مطمئنا شهر بزرگی هم هست. خبر خیلی خوبی عه که دارم به یک آبادی یا همچین چیزی میرسم، اما از دور، انگار معماری اینجا خیلی با کره، درواقع با معماری امروزی، تفاوت داره. خیلی قدیمی و... سلطنتی. اینجا چه شهری است؟ من کجا هستم؟ ادامه دارد...
اسلاید اضافی متاسفانه
نظرات بازدیدکنندگان (0)