پنج سالی بود که میشناختمش . توی این پنج شال حسم نسبت بهش هیچ تغییری نکرده بود . همچنان شیفته و عاشقش بودم . موهای بلوطی و چشمای سبزش باعث میشد ساعت ها بهش فکر کنم . هر بار که میخواستم نسبت به حسم بهش اعتراف کنم ،ناتوان میشدم . نمیتونستم بهش بگم . اسمش هم مثل خودش زیبا بود . " رویا " . رویایی که پنج سال بود شده بود تمام فکر و ذهنم ....
امروز باید بهش بگم . دیگه قلبم توانایی تحمل این بار عظیم و نداره . باهاش توی یه پارک قرار گذاشتم . وقتی که رسیدم هنوز نیومده بود . قلبم آروم و قرار نداشت . انگار که میخواست از جاش کنده بشه . طوری میزد که انگار.... " آراد !" باشنیدن صدای اسمم سرمو بردن بالا . مهم نبود چی بپوشه . همیشه همونقدر زیبا و جذاب بود . " رویا . سلام . ببخشید یهویی خبرت کردم . " رویا :" نه مشکلی نیست چون گفتی میخوای یه چیز مهم رو بهم بگی یه کم تعجب کردم . " آراد :" آ ...آره .چیزه .. رویا من .. من ." خدایا چجوری بهش بگم ؟ خودت کمکم کن . : رویا من .. رویا من یه حسی نسبت بهت دارم . حسم از اعماق قلبمه . پنج ساله که این حسو نسبت بهت دارم و تاحالا نشده بهش اعتراف کنم ." رویا :" چه حسی ؟ " آراد :" رویا من دوست دارم . خیلی زیاد. اونقدری که تصورش ممکنه برات سخت باشه . هر شب به تو فکر میکنم و روزا هم به عشقی که نسبت بهت دارم . " رویا :" آراد تو خودت خوب میدونی که ما نمیتونیم با هم باشیم .پدرت از من خوشش نمیاد . همونجوری شم یه بار برای یه پروژه اومدم خونه اتون پدرت یه جوری نگاهم میکرد که انگار به قصد دزدی اومدم . ما نمیتونیم ... " آراد :" رویا اونو ول کن . مهم عشق من و توعه . من حاضرم خونواده امو به خاطر تو ول کنم . خواهش میکنم بهش فکر کن . بعد تصمیم بگیر ."
رویا :" آراد این غیر ممکنه . تو خودتم اینو خوب میدونی . تو از یه خانواده پولداری و من از یه خانواده عادی ." آراد :" ببین رویا من برام مهم نیس که تو از یه خانواده پولدار باشی یا نه . من دوست دارم و نمیزارم کسی مانع از عشق من نسبت به تو بشه . " برای چند لحظه سکوت کرد . خدایا لطفا کمکم کن . اگه رد میکرد چی ؟ رویا :" باید بهش فکر کنم . " آراد :" باشه . باشه فکر کن ولی خواهش میکنم عجولانه تصمیم نگیر . خب ؟ " رویا :" باشه . فعلا خداحافظ ." آراد :" صبر کن برسونمت ." رویا :" نه خودم میرم . خداحافظ ." دلم نمیخواست که بره . دلم میخواست ساعت ها باهم حرف بزنیم . دلم میخواست بیشتر به چشمای سبزی که منو سال ها اسیر خودش کرده بود نگاه کنم ....
رسیدم خونه " کجا بودی ؟" الحمدلله این بابای مام هر وقت مارو میبینه حرفش همینه . : بیرون بودم ." " اونو میدونم . با کی بودی ؟ " آراد :" هیچکس . تنها بودم ." " اگه با اون دختره بوده باشی من میدونم با تو . اون دختر در شان خانواده ما نیست . " آراد " بابا با کسی نبودم خب ؟ دوباره شروع نکن " "علی ولش کن بچه ارو . چه کارش داری ؟ " " خانم همین کارا رو میکنی که ... " رفتم توی اتاقم و درو بستم . به رویا فکر کردم . میخواستم هرچه سریع تر جوابش و بشنوم . آیدی اش و آوردم و پیام دادم . " سلام رویا . خوبی؟ تصمیمتو گرفتی؟ اگه آره میشه همو فردا ببینیم؟" شاید تصمیم نگرفته باشه . ولی دیدنش برام لذت بخشه . رفتم روی تختم و دراز کشیدم . از گوشیم پیام اومد . از طرف رویا بود .....