حتی اگه نویسنده نباشید هم ممکنه موقع خوندن این داستان یاد خودتون بیفتید
"شروع" خالق صد ها جهان و هزاران موجود. از پری های آتشین گرفته تا اژدهای سایه ها. نویسنده، خالق تمام این جهان ها است. مهم نیست چقدر قدرتمند باشند؛ حتی اگر قدرت کنترل آب و هوا یا ذهن انسان ها و یا تغییر جهان خود را داشته باشند، نویسنده میتواند با یک حرکت آن هارا محو کند. آن شخصیت ها ساخته ذهن نویسنده اند؛ ساخته تجربیات، احساسات و عقاید او. آنها فقط در ذهن نویسنده حضور دارند و در کلماتی آغشته با جادو پیدا هستند. پس طبیعی است که از کنترل خارج نشوند و آسیبی به نویسنده نرسانند، درست است؟
نویسنده هیچ گاه تصورش را نمیکرد که ساخته ی ذهنش، در گوشش زمزمه بخواند و او را وادار به انجام کار هایی کند که هیولا بودن را در انجام آن کار میدید. هیچ گاه تصورش را نمیکرد که ساخته ذهنش مانند دیواری بین او و خواسته هایش قرار گیرند و هیچ گاه تصور نمیکرد در شب هایی که دیگران در سکوت خواب بودند، او به خاطر ساخته ذهن خود، ساعت ها به دیوار خیره شود. مهم نبود که آن هم مانند دیگر شخصیت ها، ساخته ذهن باشد؛ نابود کردنش سخت ترین کار برای نویسنده بود. چون آن را هم مانند دیگران از درد ها، خاطرات و حرف های گفته نشده خود درست کرده بود و نابود کردنش مثل خاموش کردن بخشی از ذهنش بود.
تنها شخصیتی که نویسنده را میترساند آن بود. از سایه هایی در اعماق ذهن نویسنده برخواسته بود و از ذخم هایش تغذیه میکرد. صدا های اطراف را میدزدید، تاریک شان میکرد و میگذاشت تا در ذهن نویسنده پخش شوند، با خو.ن در رگ هایش به سرتاسر بدنش بروند و در نهایت، به قلبش نفوذ و نورش را خاموش کنند. آن همه جا بود. در شادی ها، در غم ها، در مهمانی ها و بیشتر از همه، در تنهایی...
حتی خود نویسنده هم نفهمید که کی تحت تأثیر حرف های آن قرار گرفت و اجازه داد هاله تاریکش، دور ذهن خلاق او را بگیرد. انگار وسط جنگلی با مه غلیظ ایستاده بود و اطرافش را نمیدید. کم کم، نویسنده تصور کرد که شاید آن خود واقعیه نویسنده باشد، اما اینطور نبود. آن فقط از قفس خود بیرون آمده بود و تمام لحظات کنار نویسنده بود و تک تک حرکاتش را زیر نظر داشت. وقتی ماه بالا میآمد، آن هم میامد تا با یاد آوری اشتباهات نویسنده، او را از پا در بیاورد. آن فکر میکرد نویسنده احمقی بیش نیست و در تلاش بود تا جسم و روح او را ببلعد و کنترل همه چیز را در دست خود بگیرد.
نویسنده گمان میکرد که بعد از همه چیز هایی که پشت سر گذاشته، این صدای درون ذهنش حقیقتیست که بیدار شده؛ اما نمیدانست که آن فقط موجودی خبیث یا ساخته افکارش نیست، آن کودکی بود که سال ها زخم هایش را پنهان کرده،مهربانی کرده و درد گرفته و حال دارد حرف هایی را برای نویسنده بازگو میکند که در گذشته شنیده. حرف هایی که باعث شدند فکر کند کافی نیست. آن کودک، همان نویسنده است... "پایان"
خب...تموم شد. حالا که تا اینجا اومدی لایک کن و نتیجه رو ببین🦆
نظرات بازدیدکنندگان (0)