از دیشب، گلدون تکیه داده بر پنجره به یک بوی دیگر ساکت شده بود نه ترک خورده، نه افتاده، اما انگار بغضی در دلش نشسته بود. صبحگاهان، نوای گنجشک، به نیابت از خروس دهکدهی کوچکمان، ما را از خواب غفلت رهاند. گلِ گلدان، هنوز راستقامت ایستاده بود؛ خشک، بیبرگ، خسته… اما ایستاده. گلدان سفالیِ فیروزه رنگ، ریزترکهایی به تن داشت؛ دست بر ساقهی خمیدهی گل سرخ کشیدم، آخرین یادگارِ آن جمالِ لعلگون. خورشید بر دامن شب بوسه زد و نورش را نثار جهانیان کرد. آبپاش را از گوشهی حیاط برداشتم، و خاکش را مرطوب کردم.
همان دم، بویی در هوا پیچید بوی بهار، یا شاید سرمای زمستان، خشخش برگهای خزاندیده یا میوهی رسیدهای که از شاخه رها شده بود. بوی زندگی بود… بوی دلی که هنوز امیدِ روییدن دارد. همان دم، چکاوکی از فرازِ سرمان، نغمهای سر داد و گریخت، و هوا، سرشار از ترنمِ بالهایش، چون دمی از امید، در حیاط دمید. گلدان، هنوز خاموش بود، اما نه خاموشیِ وداع، که سکوتِ متأملانهای که در خود، هزاران سخن داشت.
آنچنان آرام که گویی میشد طنینِ آخرین تپشهایِ گل را در رگهایِ پلاسیدهاش شنید؛ آن دم که ریشههایش، عاشقانه، تن از آغوشِ نرمِ خاک کشید، و آنگاه که ساقه، خود را با آخرین توان به لبهی گلدان رساند، و بوسهی وداعش، آن عطرِ دلانگیز، خبر از سفری میداد به جهانی دیگر، عالمی فراتر از این خاک و این جغرافیایِ آشنا. گلدان، با لرزشی خفیف، آب را از میانِ ترکهایِ وجودش جاری ساخت، گویی اشکهایی بود که بر گُلِ روییده از خاکِ زیرِ پنجره میریخت؛ گلی دیگر، نه آن گل، اما همعطرِ خاطرهای دور. و پس از آن، دیگر گویی هیچ جوهرهای برایِ پروراندن در دلِ خود نداشت؛
همانگونه که از حکیمان شنیده بودم: «بهایِ حقیقیِ عاشق شدن، آن است که دیگر دلت به هیچ عشقِ دیگری نسپرده شود.» و گلدان، با پذیرشی عمیق، ترکهایِ وجودش را شکست، خرد شد و به خاکِ همان محبوبِ از دست رفته پیوست. شاید در عوالمی دگر، روزگاری دیگر،انها باغبان و گلی از جنسِ نور، یا دختری که روحش با گِل عجین است، و گلدانِ سفالینش، همدمِ تنهاییِ اتاقش باشند؛ چه میدانم سرنوشتِ عشقِ آنها چگونه رقم خواهد خورد؟ اما این را به یقین میدانم که، عشق آنها به یک زندگی مختوم نخواهد شد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)