به قسمت ۲۴ خوش اومدی
ساعت هشت صبح صدای زنگ بلندی بیدار شد. میبل سریع از اتاق بیرون دوید. همه عادی به او صبح بخیر گفتند. با گیجی و چشم های گرد به بقیه که در سالن در حال خوردن صبحانه بودند؛ نگاه کرد. صدای عجیب و سرحال سایفر از پشت سرش شوکه اش کرد. (ساعت خواب ستاره دنباله دار!) میبل که خواب به کلی از سرش پریده بود؛ با قیافه ناراضی کنار برادرش نشست. تکه ای از پنکیک نرم را با چنگالش برداشت. طعم شیرین پنکیک لبخند بزرگی روی لب او پدید آورد. هارو از تغیر لحظه ای او خندید. لورین دیر تر از همه از راه رسید. با لبخند همیشگی بین میبل و هارو نشست. میبل یک شاخه ریز از بین موهایش بیرون کشید:(سر صبحی تو طبیعت چیکار میکردی؟) لورین سس کارامل را از دیپر گرفت:(یکی از اون کوتوله ها وقتی خواب بودم از پنجره اومده تو و گردنبند مورد علاقه ام رو برده. از نیم ساعت پیش دنبالش بودم.) لورین بعد از خوردن چند لقمه ای گفت: (راستی شما دوتا نمیخواین اینجا کار کنین؟) میبل با شوق گفت:(همینقدر راحت و سریع؟ اینکه عالیه!) دیپر با شک گفت:(صبر کن! نمیخوای یه توضیحی از شرایط بدی؟ چیکار قراره بکنیم یا چه کار هایی رو نباید بکنیم؟) لورین با بی حوصلگی نفسش را بیرون داد:(همه همیشه توصیح و شرایط میخوان! سریع میگم "نفس گرفت" ● از هرگونه تماسی با مردم معن میشین. ● هیچکس نباید بدونه شما وجود دارین ● شما ناپدید میشین. برای همیشه زندگی قبلیتون رو پشت سر میزارین. سوالی نیست؟ "به دوقلو ها نگاهی انداخت" نه مثل اینکه. تا غروب فکراتونو بکنین!)
سایفر خودش را وارد بحث کرد:(زیادی بهشون سخت نمیگیری؟) لورین شانه بالا انداخت:(مسائل اداری همیشه همینن) لورین از سر جایش بلند شد و رو به هارو گفت: (گفتی قراره با ۰۹۲ چه کنیم؟) هارو یک نون تست برداشت:(از دستور العمل نوع ۱۱ استفاده کن.) لورین نیم نگاهی به بیل انداخت:(میای؟) بیل صندلی را به عقب هل داد و بلند شد:(البته!) پشت سر دوقلو ها ایستاد و دستش را دور گردن آنها انداخت:(واقعا منتطرم وقتی استخدام شدین اینجا رو نشونتون بدم) و بعد دنبال لورین به راه افتاد.
هارو هم با سینی خالی اش آن دو را تنها گذاشت. میبل در حال فکر کردن بود:(قراره همه مارو فراموش کنن؟ دقیقا مثل شرایط استخدام توی افسانه؛ مگه نه؟) _(باید هم همینطور باشه. همه مثل مردم اینجا به هیولا ها عادت ندارن) صدای زنگ از تلفن دیپر بلند شد. دیپر موبایلش را از جیبش در آورد. دکمه اتصال تماس را فشار داد. صدای نگران فورد به گوش رسید:(شما حالتون خوبه؟) دیپر چند بار پلک زد و بعد گفت:(فکر کنم آره. ازت درمورد یه چیز خاص مشورت میخواستیم.) فورد گفت:(حتما! موضوع چیه؟) دیپر سکوت کرد. یعنی باید میگفت "سلام عمو! حالت چطوره؟ راستش بیل الان زنده است و با یه بدن داره زندگی میکنه. احتمالا همزمان برای نابودی دنیا هم نقشه میکشه!" گزینه خوبی نیست. به میبل نگاه کرد. او هم فهمید که باید کلمات را با دقت انتخاب کنند. (عمو! واسه انتخاب رنگ لاک ناخونم کمک میخوام!) دیپر از دروغ ناگهانی میبل جا خورد. از واکنش فورد معلوم بود او هم همین حال را دارد. (یعنی برای همین اینهمه زنگ زدین؟) میبل گفت:(البته! انتخاب درست رنگ کار سختیه! حالا به نظرت صورتی یا گلبهی؟ ) فورد گفت:(مگه این دوتا یکی نیستن؟) میبل دستش را روی پیشانی اش کوبید: (شنیدم همه مردا کور رنگی دارن! مثل اینکه واقعا درسته. خب من لاک صورتی رو انتخاب میکنم. از راهنماییت ممنون عمو فورد!) و دکمه قرمز را فشار داد. (هوف... یه عموی کنجکاو کمتر!)
لورین گاهی از کنار غذا خوری رد میشد و همچنان دوقلو ها را در حال صحبت میدید. "بیخیال! مگه چقدر دور انداختن زندگی قبلیت و کنار اومدن با چیزای عجیب سخته؟" با این حال اجازه تا غروب آفتاب تمام فکر هایشان را روی هم بریزند و تصمیم نهایی را بگیرند. لورین قبل از فرا رسیدن زمان شام در غذاخوری را باز کرد. ( نمیتونم باور کنم شما دوتا واقعا حدود ۱۰ ساعت اینجا بودین! چطور؟ چقدر حرف زدین مگه؟) میبل قفل دستبندش را محکم کرد:(یه دو ساعت هم توی جنگل بویم!) لورین صندلی را عقب کشید:(خب...به نتیجه ای هم رسیدین؟) دیپر اخم ریزی کرد: (با قبول کردن و اینجا کار کردن؛ باید از حافظه کسایی که توی سازمان کار نمیکنن پاک بشیم. درسته؟) لورین با انگشتش را روی میز ضربه زد: (ببینید..من دوست دارم بگم شما قطعا به طور کامل از ذهن همه انسان های "عادی" پاک خواهید شد... ولی نمیتونم! یادتونه *به سرش اشاره کرد* عمو بزرگتون به خاطر اون تیکه فلز در برابر اشعه کاملا مقاومه و استنلی هم... شما بخش مهمی از خلطرات اون رو تشکیل دادین. به این راحتیا پاک نمیشین. بعدش هم خانواده شما کی از دردسر دور بوده؟ پاینز ها آدم های معمولی حساب نمیشن.) دیپر ابرویش را بالا انداخت:(و؟) _(خلاصه:نمیتونیم شما رو از ذهن عموهاتون پاک کنیم. دلیلی هم برای اصرار کردن نداریم.) دیپر گفت:(ولی بقیه چی؟ دوستامون توی کالیفرنیا یا مردم شهر؟) لورین شوکه شد:(از وقتی رسیدین با مردم حرف زدید؟ هیچکس ویردماگدون یا پاینز ها رو به یاد نمیاره! به جز سوس البته! هنوز دنبال منبع قدرتمند ناشناسی هستیم که به پلیس ها این دستور رو داده.) لورین به میبل نگاه کرد: (ولی باید از بین دردسر و زندگی عادی یکی رو انتخاب کنی! کالیفرنیا برای تو جای خوبیه! دوستایی که...دوستت دارن و خب..چیزای عادی هر چیزی بشه من به انتخابتون احترام میذارم.) میبل به برادرش نگاه کرد و لبخند زد: (کی قراره بهمون کت و شلوار بدین؟)
نظرات بازدیدکنندگان (0)