دانای کل: می دانم آنچه او نمی داند! این مطلب در مورد زاویه دید روایت هاست. امیدوارم مفید واقع شود. (ناظر عزیز، جای مناسب این مطلب به غیر از اطلاعات عمومی کجاست؟)
اگر اهل کتاب خواندن باشید_که امیدوارم باشید!_حتما تاکنون به نوع روایت های داستان دقت کرده اید. گاهی از زبان قهرمان داستان، گاهی از دوربینی روی شانه ی وی و گاهی از زبان شخصی که در طول داستان با او مواجه نمیشویم، داستان روایت میشود. امروز می خواهیم اطلاعات شما را در این زمینه کمی بیشتر کنیم! پس بدون فوت وقت، سراغ توضیحی کوتاه در مورد این سه میرویم.
به اینکه داستان از زبان چه کسی روایت میشود، دیدگاه و یا زاویه دید میگوییم. در هنر نوشتن، بیشتر با دیدگاه های اول شخص(first person viewpoint)_کسی که قهرمان داستان است و داستان را نیز خود روایت میکند_و سوم شخص(third person viewpoint)_همان دوربین متمرکز بر روی قهرمان و یا شخصی که نقشی در داستان ندارد_مواجه میشویم. در مورد دیدگاه اول، مختصر توضیحی میدهم تا به سراغ موضوع اصلی مطلب برویم. زاویه دید اول شخص اینگونه است که: من قهرمان داستان هستم، چنین اتفاقاتی برایم رخ داد_یا می دهد_، احساساتم در آن شرایط بدین شکل بود، در افکارم چنین چیزی میگذشت و... در این دیدگاه، ما تنها از چیز هایی که قهرمان داستان می داند، اطلاع داریم و نه بیشتر. دانش ما از داستان و رخداد های آن، محدود به اتفاقاتی است که جلوی چشمان اول شخص ما رخ داده. برای مثال، ما افکار و عواطف و احساسات شخصیت راوی را به خوبی درک میکنیم، اما در مورد اینکه چه چیزی در ذهن بقیه میگذرد، ناآگاهیم. برای مثال، یکی از دوستان قهرمان ما قصد دارد به او از پشت خنجر بزند. از آنجایی که قهرمان تنها سخن از اعتماد او می راند و اطلاعی از نقشه های وی ندارد، ما نیز بی خبریم و همزمان با او متوجه ماجرا میشویم!
و اما دیدگاه و یا زاویه دید سوم شخص. این نیز خود دو بخش است: سوم شخص محدود و دانای کل. سوم شخص محدود همان است که ما فقط و فقط از افکار و احساسات یک شخصیت باخبریم، اما این روایت را از زبان سوم شخص دریافت میکنیم. معمولا به این صورت روایت میشود که: "بی" فکر می کرد "ایکس" از دست او عصبانیست_فارغ از اینکه واقعا چنین است یا نه، زیرا اطلاعات ما 'محدود' است_و سعی می کرد با رفتار های مهربانانه، جبران کند. ممکن است واقعیت این باشد که: "ایکس" تنها کمی ناامید شده بود و از "بی" دلخور نبوده است و از رفتار جدید او تعجب کرده. پس به طور خلاصه، ما از افکار یک شخصیت کاملا مطلعیم و از بقیه خیر، و این را از طریق متنی بدست می آوریم که در آن از ضمیر سوم شخص استفاده شده است.
حال، یکی از مهمترین زاویه دید های روایی، یعنی دانای کل(omniscient viewpoint) را بررسی میکنیم. در این حالت، راوی عملا از هرگونه اتفاقی باخبر است. از افکار درهم پیچیده ی یک مجرم و ذهن پرمشغله ی کاراگاه و حدس هایش برای از بین بردن نقشه های وی، از پرندگانی دورتر و بالاتر از آن دو در آسمان پرواز میکنند و... شما اطلاعاتی در اختیار دارید که شخصیت های داستان از آن بی بهره اند: شما لبخند های شوم مجرم در سایه، وقتی کاراگاه در تعقیب و گریز او را گم کرده را میبینید. شما افکار خائنانه ی یک دوست را میشنوید. شما دانای کل هستید؛ کسی که هیچگونه محدودیتی در فهمیدن حوادث و رخداد ها ندارد. آزادانه از یک یک مکان به مکان دیگری میرود و شاهد اتفاقی است که شخصیت ها از آن بی خبرند. کتاب های مشهور زیادی با این زاویه دید نوشته شده اند که در هر کتابخانه ای میتوانید آنها را پیدا کنید. در حقیقت، بنده نیز این نوع روایت را بسیار دوست دارم. البته دیدگاه اول شخص نیز جذابیت خاص خود را دارد؛ حس تعلیقی که شما نمی دانید چه اتفاقی قرار است بعد از این رخ بدهد. هر دوی اینها مهارت زیادی می طلبند تا: ۱.خستگی ایجاد نکنند؛ در دیدگاه دانای کل شما نباید بیش از حد اطلاعات را به کار ببرید یا بدتر، اطلاعات بیهوده وارد داستان کنید. این کار جذابیت اثر شما را از بین میبرد. ۲.خواننده را به ادامه ترغیب کند؛ در دیدگاه اول شخص شما باید بتوانید با همان اطلاعات محدود شخصیتتان، خواننده را جذب داستان کنید تا در طول داستان با قهرمان شما همراه شود.
نظرات بازدیدکنندگان (0)