از همینجا بگم که این پست کاملا ساختگی و واقعی نمیباشد. این پست درمورد داستان پسریه که یه روز با دوستاش میره به یک خونه در وسط جنگل اما اتفاقی میوفته که همه رو حیرت اور میکنه..
روزی، ارش و دوستاش برای یه سفر خوب در جنگل برنامه ریزی میکنن. صبح زود ماشین رو روشن میکنن، و میرن یه جنگل...
شب ساعت ۸، به خانه ای که در جنگل اجاره کردن میرسن. ارش و دوستاش با هم حسابی حرف میزنن و خاطراتشونو مرور میکردن. همه چی داشت خوب پیش میرفت تا اینکه شماره ای ناشناش با ارش تماس میگیره؛ ارش: + سلام؟ + سلامم؟ +الووو؟ شخص ناشناس شروع به تعریف کردن داستانی درباره خانه ای وسط جنگل که اتفاقات ترسناکی در ان افتاده است میکند. شخص ناشناس: ـ تو نفر بعدی ای! و بدون هیچ توضیح اضافی ای قطع کرد...
ارش اول فکر میکنه که این یک شوخی دوستانه است تا اینکه روز دوم شروع میشه.. همچی به خوبی پیش میره و ارش و دوستاش باهم کلی کیف میکنن تا اینجه در ساعت ۹ شب یکی از دوست های ارش یعنی امیر، تصمیم میگیره برای اینکه شعله روشن کنن و شامشون رو بپزن، چوب جمع اوری کنه. امیر متوجه صحنه عجیبی میشه: روی یکی از تنه های درخت یک برگه است، روی برگه نوشته شده: شما نفرات بعدی هستین! امیر فورا کاغذ دا از تنه ی درخت جدا میکنه، و میدوه سمت خونه.. وقتی اومد پیش ارش، به ارش گفت: این برگه رو روی تنه ی درخت دیدم! نکنه اون کسی که دیشب زنگ زد یک ق.ات.ل باشه..
و شب در خانه میخوابن ولی.. راس ساعت ۴ و ۳۲ دقیقه صبح، صدای با از دور و ور خونه میاد و ارش بیدار میشه، امیر و مهران رو بیدار میکنه، امیر از پنجره بیرونو نگاه کرد ولی... یک شخص با ماسکی عجیب جلوی در خونشون ایستاده بود. همه شوکه شده بودن و فورا در جاهای مخفی خانه قایم شدن. ان شخص چ.ا.ق.و بدست وارد خانه شد ، کل خونه رو گشت و از خونه در اومد.. چند دیقه بعد، ارش ، امیر و مهران سوار ماشین شدن و ارش خیلی زود به سمت شهری که توش زندگی میکنن حرکت کرد.
فاصله ی جنگل تا شهرشون خیلی زیاد بود و راه پر از دره بود. کم کم داشتن به شهر میرسیدن تا اینکه... یک ماشین لیموزین سیاه با شیشه های دودی، جلو راهشون سبز شد.. ارش ترمز گرفت، و همه از ماشین پیاده شدن تا ببینن اون ماشین چرا اینجاست و ناگهان... اون شخص با همان ماسک ترسناک خیلی سریع دست و پای مهران رو بست و اون رو گذاشت عقب ماشین و حرکت کرد.. ارش و امیر خیلییی زود سوار ماشین شدن و اون ماشین رو دنبال کردن، اینقدر جلو رفتن تا اینکه ماشین اون شخص ایستاد.. اون شخص ناشناس پیاده شد و چ.اق.و گرفته بود و تهدید میکرد که اگر امیر و ارش نزدیک بشن اون مهران رو به ق.ت.ل میرسونه..
امیر و ارش هم سر جاشون تکون نخوردن، و ارش خیلی یهویی یه مشت زد تو صورت اون شخص ناشناس.. اشک مانند باران از چشمای مهران میریخت. امیر دست و پای مهرانو باز کرد و شخص ناشناس.. یهویی چ.ا.ق.و رو تو کمر مهران فرو کرد... امیر درگیر مبارزه با شخص ناشناس بود و ارش داشت جای زخم مهرانو میبست. همه سوار ماشین شدن و ارش شخص ناشناس رو زیر گرفت و فرار کرد.. با سرعت خییلییی زیاد حرکت کرد و یهو همون ماشین دوباره جلو روشون سبز شد.. ایندفعه ارش فرمون رو چرخوند و ماشین افتاد تو دره..
ارش ۷ ماه بعد، داخل بیمارستان از کما بیدار شد، در حالی که امیر و مهران پیشش بودن. شبکه ی اخبار تو تلویزیون راجب دستیگیری ۱۰ تا ق.ا.ت.ل حرفه ای که تا به حال کسی از دستشون نتونسته فرار کنه خبر داد. اون ۱۰ ق.ا.ت.ل همون ق.ا.ت.ل هایی بودن که میخواستن این ۳ دوست رو بک.شن
پایان✨
نظرات بازدیدکنندگان (0)