آه...سال های سال از تولدم میگذرد... از روزی که من در این جنگل متولد شده ام ، امروز تولدم شده، اما خانواده اینجا نیستند تا به من تبریک بگوید ... آنها در آتش سوزی جنگل مردند و من شدم تنها روباه این جنگل...
حیوانات دیگر خیلی با من ارتباط برقرار نمیکنند... آنها مرا عجیب و غریب مینامند... آخر من تنها حیوان تکی جنگل ام... یک روباه تنها ، بدون هیچ دوستی... در میان شاخه ها چیزی خش خش میکند ... و رد پاهایی رو زمین نمایان میشوند... چند تار مو از یک خز خاکستری خاص ، گرگ ...!
ابتدا وحشت کردم... موهایم سیخ شد و لرزه بر اندامم افتاد... اما کمی بعد ، به خودمجرات دادم و با دم نارنجی ام ، برگ های بوته را کنار زدم... گرگی تنها را دیدم... زیباترین گرگ عمرم ، خز خاکستری اش در زیر نور ماه میدرخشید و چشمان خاکستری اش هم برق میزد... +تو تنهایی...
گرگارام از بوته بیرون امد ، دم بزرگش را به دورم حلقه کرد ... لحظه ای فکر کردم دیگر تمام است ، اما ناگهان، ایستاد ، درست روبرویم -آری ،تنهایم . من تنها گرگ این جنگل ام ، خانواده ام در آتشسوزی جنگل مردند ، درست وقتی بچه بودم ، اما درهرحال ، برایم فایده ای نداشتند ، آنها بدردنخور ترین خانواده ی تاریخ هستند... مدت ها گذشت ، ساعت هارا صرف گفت و گو با گرگ کردم ، اما وای ، چه گرگ زیبایی !...
ارام ارام ، دوستیمان شکل گرفت، یک دوستی عجیب ، اما زیبا ... هردو مشخصات یکسانی داشتیم ... درست درست است ، آری ، مگر یک روباه میتواند یا گرگ دوست شود !؟ اما ... من شدم ، صمیمی ترین دوستم ، یک گرگ بود ، یک گرگ خاکستری
حال دیگر تمام کارم شده بود صحبت با گرگ و درد و دل کردن با او ، او خاص بود ، درست مثل من ... او گرگ من بود ... گرگ کوچک من...
نظرات بازدیدکنندگان (0)