.......
عجب جای گرمی بود ! اسکورپیوس آرزو کرد کاش می شد بیدار نشود . عطر غذای خانگی و گرمای شومینه . شاید باز گشته بود به دورانی که مادرش زنده بود . به خانه ای پر از محبت . شاید هنوز رز زنده بود . با هم برای آینده نقشه می ریختند و برای اینکه چه کسانی را برای مراسمشان دعوت کنند بحث می کردند . هر چند همیشه او تسلیم رز بود . این صدای زنانه از کجا می آمد ؟ رز بود ؟ نه صدایش زیر تر بود . زن می گفت :(( ادوارد ، بیدار شد . )) بر جای نشست و به زن خیره شد . زنی میانسال و ریزنقش با موهای قهوه ای تیره ، دهانی کوچک و بینی عقابی .
- ساعت خواب ؟ پاشو خواب شبت بهم میریزه . این دیگر کی بود . گیج و منگ نگاهش کرد . حتما ادوارد بود . درشت اندام و چهار شانه با ریش و مویی سیاه و پرپشت . چهره اش کمی آفتاب سوخته بود و جای زخمی بر ابرو داشت . - بلند شو . اوا بهونت رو میگیره . اسکورپیوس پلک زد :(( اوا کیه ؟ )) - زیاد خوابیدی ها . اوانجلین . دخترت . موندم چجوری وقتی مثل دمت بهت چسبیده و مدام وراجی میکنه حضورشو یادت میره . دخترش ؟ او که تازه یک ماه دیگر بیست و چهار ساله میشد دختری داشت که به او می چسبید و وراجی می کرد ؟ این جا کجا بود ؟ او در چه مخمصه ای گیر کرده بود ؟
آشپزخانه چنان متفاوت شده بود که اسکورپیوس مطمئن نبود همان اتاقی باشد که نخست واردش شده بود . گرم و تمیز بود و عطر غذا های روی میز آدم را مسحور می کرد . روی صندلی پسری ریز نقش نشسته بود که مو های قهوه ای و بینی عقابی مادرش را داشت . به نظر بیست - بیست و دو ساله می آمد . ریزه میزه و بود و چنان هنگام نشستن خودش را جمع کرده و در کتابش فرو رفته بود گویی می خواست محو شود تا چشم کسی به او. نیافتد . - بسه دیگه . سرت رو ازون کوفتی بکش بیرون . میخونی کجا رو بگیری ؟ برو اون بچه رو صدا کن بیاد شام .
پسر با چهره ای اندوهگین و متفکر کتاب را بست و بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت . اسکورپیوس آرزو کرد کاش می توانست جایی دیگر او را میدید تا می توانست از افکار سر پر غوغایش با خبر شود . پسر بی هیچ حرفی با دختری حدودا پنج - شش ساله وارد اتاق شد . دختر بلا فاصله به آغوش اسکورپیوس دوید . اسکورپیوس شوکه شد . همیشه بچه هارا دوست داشت . رز شاکی بود که چرا او تک فرزند است و آن وقت خودش باید برادر کوچکش را تحمل کند . اما نتوانست مانند همیشه دست نوازش به سر این کودک رنگ پریده بکشد . این کودک با نگاهی خیره و دستانی سرد ، او را می ترساند .
- میراندا امشبم با کاترین بیرونه ؟ خطاب ادوارد به همسرش بود اما دخترک جواب داد :(( اوهوم )) زن گفت :(( این دو تا هم که هیچ وقت شام خونه نیستن .)) - سخت نگیر . بهتر از هکتوره که همش تو اتاقش سرش تو کتابه . حالا انگار کجا رو میخواد بگیره . تو هاگوارتز هم هیچ گلی به سرمون نزد . هکتور سرش را پایین انداخت و مشغول غذا خوردنش شد . اسکورپیوس یاد حرف رز افتاد " ذهنم رو کنترل میکرد . فکر میکردم یکی دیگم " با تجربه ای که در نوجوانی در دنیا ولدمورت به دست آورد عقلش رسید به هر نقشی که این خانواده برایش انتخاب کرده بودند بازی کند - رابرت . رابرت با تو هم ها ! اسکورپیوس سرش را بالا آورد :(( هان چی ؟ )) - هیچی بابا ولش کن .
رز از در آمد . همانطور که دختر بچه را در آغوش میگرفت پرسید :(( شام بدون من خوش گذشت ؟ )) - پس کاترین کو ؟ - موند خونه دوستش . و خدا میدانست اسکورپیوس در آن لحظه چه حالی داشت که رز را هم فریبخورده میدید و نمی توانست کاری کند . - رابرت محض رضای خدا یه امشب تو این بچه بخوابون . دارم از خواب میمیرم . رز بود ! رز اورا رابرت خطاب می کرد ! با تنی لرزان و دست هایی عرق کرده از جای بلند شد . آن شام اعصابش را به بازی گرفته بود . همه میخندیدند و مانند مردم عادی رفتار میکردند . اما حس میکرد - یا شاید هم می دانست آنها نقش بازی میکنند . دخترک ، یعنی همان اوانجلین را از جا بلند کرد . باید حرف هایی از زیر زبانش بیرون می کشید .
دخترک را که در تخت گذاشت گفت :(( یه سوال ازت بپرسم ؟ )) - هوم ؟ - نظرت در مورد هر کدوم از اعضای خونه چیه ؟ - عمه کاترین رو دوست ندارم . به حرفم گوش نمیده . عمو هکتور هم خیلی مرموزه . بابابزرگ زیاد شوخی میکنه و مامان بزرگ هم خیلی مهربونه . و همینطور تو و مامان . - مامانبزرگ و بابل بزرگ پدری یا مادری ؟ - منکه هنوز مامان و بابای مامان رو ندیدم . اسکورپیوس فکر کرد " اوهوم . گرفتم ادوارد و اون زن که اسمش لوسی بود .زن و شوهرند . کاترین و هکتور بچه هاشون. منم برادر بزرگشون . رز یا میراندا همسرم و این هم بچمون ." دوباره گفت :(( ترتیب سن بچه های بابا بزرگ رو که بهت گفته بودم یادته ؟ )) - اوهوم . اول عمه کاترین بعد تو بعد عمو هکتور . تو هم سوگلی هستی . چون عمه کاترین دختره و عمو هکتور خله . - خله ؟ - بابابزرگ اینطور میگه . اسکورپیوس ناگهان از جا برخاست:(( شب به خیر - عزیزم .)) خیلی به خودش فشار کلمه آخر را بگوید . اوانجلین گفت :(( برام قصه نمیگی ؟ )) - من قصه بلد نیستم - اشکال نداره . من هنوز کلی وقت با تو دارم
نظرات بازدیدکنندگان (0)