......
اسکورپیوس به خانه ر پیش رویش زل زد . پس عمارت معروف جن زده این بود . البته واژه عمارت کمی اغراق است اما برای خانه روستایی بیش از حد بزرگ بود . واقعا هم شبیه فیلم ترسناک های ماگلی بود . بزرگ و نامرتب . با پرچین میله ای زنگ زده . دروازه قفل بود و به نظر نمی رسید بالا رفتن از آن ، با آن میله های نوک تیز عاقلانه باشد . دور تا دور خانه را گشت تا راهی به سمت داخل پیدا کند . خیلی سریع کمی دور تر از دروازه گوشه ای را پیدا کرد که میله هایش کج شده و به آسانی میشد از آن عبور کرد .
در آشپزخانه دری به راهرو باز میشد . راهرو چندان طولانی نبود . تاریکتر و مرتب تر از آشپزخانه بود . راهرو به راه پله ختم میشد . یکی به زیر زمین و دیگری به طبقه بالا . و در چنین خانه ای اسکورپیوس ترجیح می داد بالا برود تا زیر زمین . در نور ضعیف چوبدستی ، مدام سعی می کرد خود را دلداری بدهد . " چیزی نیست . فقط یک خونه قدیمیه . همین " اما ذهن خیال پرورش با کوچکترین حرکتی بهم میریخت
در طبقه بالا هم چیزی نبود . جز ترس و افکار موهوم . جز صدای موش های در دیوار ، وسایل بهم ریخته و بوی کپک . بر روی دیوار عکس های وجود داشت که با وجود ترسش نتوانست جلوی خودش را بگیرد و نگاهشان نکند . هرچند تنها چند عکس ماگلی از خانوادهای چهار نفره بود . وچند عکس از دختر بچه وی مو سیاه . اما یکی از آن عکس ها اسکورپیوس را منزجر کرد . عکس جسدی که دو نیم شده بود و ماده ای حال بهم زن و خوفناک ، معجونی از خون و قارچ و کپک ، از بدنش ترشح میشد .
صدای زنانه ای به گوشش رسید . صدا از پشت دیوار می آمد . حالا چطور میرفت پشت دیوار ؟ هیچ دری به آن دیوار نبود . یاد کوچه دیاگون افتاد . آنجا با ضربه جوبدستی باز میشد . همین کار را کرد . اما جواب نداد . در راهرو دری نیمه باز را دید که به تراس باز میشد . چرا قبلا آن را ندیده بود ؟ وارد تراس شد . تراس در دیگری هم داشت که اسکورپیوس حدس میزد به آن طرف دیوار باز شود . اما در تخته کوبی شده بود .
میله ای آهنی در تراس بود . آنرا بر داشت و میان در و تخته ها فرو برد و آن ها را یکی یکی کند . در قفل نبود . شمعی داخل اتاق روشن بود که به نظر اسکورپیوس احتمالا جادویی بود . وگرنه چطور این همه مدت روشن مانده بود ؟ به هر خوشحال بود که دیگر زیر نور ضعیف چوبدستی راه نمیرود. اتاق به زندان انفرادی می مانست. سرد و کثیف . یک تشک گوشه ای و میز توالتی گوشه دیگر قرار داشت .
اما اسکورپیوس به اتاق توجه نمی کرد . تمام نگاه او از آن چهره ای بود که آخرین بار روی عرشه کشتی دیده بود .چهره ای که چهار سال در حسرت دیدارش سوخته بود . چهره ای دورش را مو های قرمز ، شرابی قاب گرفته بود و زیر ابرو های کمانی اش ، یک جفت چشم عسلی به او خیره شده بود . - رز !
نظرات بازدیدکنندگان (0)