کتاب پیشنهادی :رقبای ازلی
چونان عاشقِ دلخستهای که دیوانگیاش نه در تبِ جنون، که در عمقِ نگاهِ حیرانش پیداست، عاشق بود؛ اما نه آن عاشقِ بیخویش که مجنونوار، در پیِ نامی ناپیدا میدود. نهری بود، اما نه آن دریایِ بیکرانی که عظمتش، هر بینندهای را مبهوت کند؛ رودخانهای بود که آرام و پیوسته، راهِ خویش میجست. “بودن” را در تار و پودِ وجودش حس میکرد، اما نه آن “بودنِ” ازلی و ابدی که در وصفِ اوصافِ معبود آید؛ حضوری بود در اکنون، حضوری که هم چون برگِ خزاندیده، شکننده بود و هم چون کوهِ استوار، پایدار.
نه چون گلی پژمرده، طراوت از او رخت بربسته بود و نه چون غنچهای شکوفا، غرورِ جمال در چهره داشت. در آن برزخِ میانِ زمین و آسمان، میانِ وجود و عدم، نه رو به دوزخِ یأس مینهاد و نه در بهشتِ رضایتِ کامل، آرام میگرفت. گویی در مقامی ایستاده بود که نه از آنِ اهلِ فنا بود و نه از آنِ اهلِ بقا.
او همه چیز بود و هیچ؛ بسانِ خطی که بر صفحهی کاغذ ترسیم میشود، نه آغازش معلوم است و نه انجامش، تنها خطی است که هست. نه تعادل را میپسندید و نه آنان که در میانهی راه، گام برمیداشتند؛ گویی در وجودش، تضادها به هم آمیخته بود، چونان شب و روز که در سپیدهدم و شامگاه، یکدیگر را در آغوش میکشند. او والدِ شب بود، آن هنگام که سکوتِ حکمفرماست و اندیشهها در خلوتِ خویش جولان میدهند، و اولادِ روز، آن زمان که خورشیدِ هستی بر فرازِ افلاک میدرخشد و آدمی را به تلاش و حضور فرا میخواند.
چونان پرندهای که بر باد سفر میکند، رها و بیدغدغه، اما در سکوتِ درون خویش، گویی گم میشد؛ بسانِ بذری که در دلِ خاکِ انتظار کاشته شده و در انتظارِ معجزهی شکفتن است. مرزهایِ ادراکاتش را، خطوطِ احساساتش را، چشمی یارایِ دیدن نبود؛ آنجا که فهمِ وجود آغاز میگشت، اما تعریفِ آن، همچنان در پردهی ابهام باقی میماند. او در عشقی غوطهور بود که نه او را به وصالِ معشوق میرساند و نه از بندِ دلبریدگی رهایش میساخت؛ حالتی میانِ ماندن و رفتن، همچون سیمرغی که در قافِ اندیشهها آشیان دارد. میخواست داراییِ همهی عالم باشد، اما هر تجربهی نو، چون نگینی بر انگشتریِ زمان، او را از گنجینهی تجربهی پیشین دورتر میکرد؛ بسانِ کیمیایی که در پیِ اکسیرِ اعظم است، اما هرچه بیشتر میکاود، رازِ دورتری را کشف میکند.
از آن دلِ تهیِ خویش، جهانی میساخت؛ جهانی از خاطراتِ کهن و آرزوهایِ دور، جهانی که با هر تپشِ قلب، با هر نبضِ رگ، چون قلعهای از شن، در درونش بنا میشد و دوباره فرو میریخت. نه آغازِ یک سفر را، غایتِ مقصود میدانست و نه پایانِ آن را، سرانجامِ کار.چشمانش، خیره به افقِ آینده بود، به آنچه که چون حجابی از غیب، پیشِ رویش گسترده بود، و نگاهش، تمامِ رؤیاهایِ ناتمامش را، چون آینهای درخشان، بازمیتاباند.
او تداومِ رؤیاهایِ نیمهکاره بود؛ نه چون پهلوانی که بر دشمنان ظفر یابد و نه چون اسیری که تسلیمِ قضا گردد. نه کاملاً بیدار بود که تلخیِ واقعیت را دریابد و نه در خوابِ فراموشی، آسوده بیاساید. و جهان، هر بار که نامش را، یادش را، حضوریاش را به فراموشی میسپرد، او از دلِ سکوتِ عمیقِ خویش، چون نسیمی بیخاطره، چون شبنمی که بر گلبرگِ صبحگاهان مینشیند و ناپدید میشود، بازمیگشت؛ حضوری گذرا، حضوری که ردِ مبهمی از خود به جا میگذاشت، حضوری که بودنش، گویی یادآورِ غیبتِ همیشگیاش بود.
چونان تصویرِ پریشان در آینهی عهدِ دقیانوس، در وجودش همهی اضداد حاضر بود؛ هم رنگِ عشق داشت و هم بویِ حسرت، هم نورِ امید میپراکند و هم سایهی اندوه. نه چون شاهنامهی فردوسی، روایتی سرراست داشت و نه چون مثنویِ مولانا، شورِ عرفانیِ بیحد. او باغی بود که هم لاله در آن میشکفت و هم خارِ مغیلان میرویید؛ هم میوهی دلچسب میداد و هم برگِ پاییزی بر خاک میافکند. او شعری بود ناتمام، نغمهای که نیمهکاره ماند، داستانی که راویاش، در میانهی راه، خاموش گشت. تجسمِ تضادهایِ آدمی بود؛ هم از خاکِ پَست برآمده و هم در طلبِ افلاک، هم بندهیِ شهوت و هم اسیرِ روحانیت. او نقطهای بود در بینهایت، نقطه ای که هم آغاز بود و هم پایان، هم مرکز بود و هم محیط، او دیگر هیچ نداشت… و این هیچ، همهی وجودش بود.
نظرات بازدیدکنندگان (0)