سلام قشنگاممم💖امیدوارم حالتون خوب باشه.میدونم که تند تند پارتام مناشر نمیشه ولی خب😞...حالا ضدحال نزنیم.ناظر جان منتشر کنننن💖💖💖💖💖و لطفا به اسلایس هام سر بزنین.راستی یه نظرسنجی هم گذاشتم برید شرکت کنید و من واقعا با کسی که رونالد رو زده کار دارمممم😂
من سریع برگشتم و پروفسور دامبلدور رو دیدم.پروفسور گفت:با من بیا,آرگوس.شما هم همینطور,آقای پاتر,آقای ویزلی,خانم گرنجر و خانم زد.دراکو که تا اون لحظه با یه لبخند بزرگ ایستاده بود با شنیدن اسمم سریع نگاهش رفت سمتم و یه نگاه گیج بهم انداخت.اما من بهش توجه نکردم چون از دستش عصبی بودم. ما به سمت دفتر پروفسور لاکهارت رفتیم.بعد از یه مدت پروفسور دامبلدور گفت:آرگوس,اون نمرده.من که میدونستم تبدیل به سنگ شده آروم گفتم:پروفسور...میتونم...میتونم چیزی بگم؟گفت:البته,دوشیزه زد...گفتم:اون تبدیل به سنگ شده...و خب...این خیلی جادوی یشرفته ایه...حتی برای منم که قبلا یه جایی خونده بودمش...و خب...چه دلیلی داره که بخوایم خانم نوریس رو خشک کنیم؟پروفسور اسنیپ گفت:پاتر و دوستاش واضحا در زمان نادرست و در مکان نادرست بودن,ولی ما اینجا پیش آمد های مشکوکی داریم.اصلا چرا اونها توی راهروی طبقه ی بالا بودن؟چرا در جشن هالووین حضور نداشتن؟ من سریع مثل یه وکیل شروع کردم به گفتن:ما به جشن روز مرگ نیک تقریبا بی سر دعوتیم...روح های اونجا میتونن بهتون بگن.و ما گرسنه نبودیم...منم صدای افتادن چیزی رو شنیدم و شما میدونین من چقدر کنجکاوم...برای همینم هری و بقیه رو مجبور کردم دنبالم بیان...و خب...ما با اون صحنه رو به رو شدیم.تا وقتی که ثابت نشه ما مجرمیم,معصومیم... پروفسور اسنیپ یک لحظه نگاهش با افتخار شد چونکه من شاگرد اون بودم و اون بهم راه داده بود اینطوری حرف بزنم.بعد پروفسور دامبلدور بهمون اجازه داد که بریم.
وقتی رفتیم بیرون هری و رون یه نفس راحت کشیدن و شروع کردن ازم تشکر کردن.با خنده گفتم:شانس آوردین توی ذهنم یه دروغ بود...ولی بدونین,من فقط برای اینکه هری رو از کوییدیچ محروم نکنن اون دروغ رو گفتم...هرماینی با لبخند بهم گفت:خیلی دروغ جالبی گفتی...ولی باید مواظب باشیم...تالار اسرار یعنی چی؟من و هرماینی یه نگاه به هم انداختیم یعنی:"ماموریت پیدا کردن جواب با زیر و رو کردن کتابخونه شروع شد." من با اونا خداحافظی کردم و به سمت اتاق مشترک اسلیترین رفتم و وقتی رفتم تو دراکو سریع اومد و گفت:باران!تو با اون پاتر چیکار میکردی؟گفتم:برو کنار مالفوی...من هنوز به خاطر اون لجن زاده که به هرماینی گفتی نبخشیدمت...دراکو هم اخمی کرد و گفت:چیه؟لجن زاده...همون لحظه چوبدستیم رو از جیب ردام در آوردم و گذاشتم زیر گلوش و گفتم:جرئت داری جمله تو کامل کن... *از زبون دراکو* الان منظور زابینی رو میفهمم.واقعا زیر یه ثانیه بود...خب...باید بگم غرورم نمیذاره که تسلیم شم...ولی میدونستم باران توی دوئل کردن از سال پنجمی ها هم بهتره... *از زبون باران* دیدم چیزی نمیگه و همون موقع صدای جیغی اومد:دراکو!آهای تو...چوبدستیتو بیار پایین... آهی کشیدم و برگشتم سمت پارکینسون و گفتم:اگه خیلی اشتیاق داری چرا نمیای پیش دراکو وایسی تا با هم یه بلایی سرتون بیارم؟اینطوری رمانتیک تر نیست؟دیدم دراکو چهره اش رفت تو هم چون بهم گفته بود بین اون و پارکینسون هیچی نیست و من دوباره داشتم عصبانیتم رو سر اون خالی میکردم(اون منظورش دراکوئه نه پنسی یا پانسی)پنسی هم با اکراه دور شد و رفت و منم چوبدستیمو از زیر گلوی دراکو برداشتم و گفتم:حالا اینبارو ازت میگذرم شازده...و راه میوفتم
به سمت خوابگاه رفتم که برم بخوابم ولی از تخت بغلیم صدای هق هق اومد.دیدم پنسی داره گریه میکنه.سریع رفتم سمتش و گفتم:پنسی؟چیزی شده؟بهم گفت:از اینجا برو...آروم یه لبخند از ته دل زدم که مامانم میگفت همه رو آروم میکنه و گفتم:حداقل بگو چیه...شاید بتونم کاری کنم یا شاید حداقل آروم شی... با گریه سرش رو به علامت "نه" تکون داد ولی شرو کرد به گفتن:فکر کردم تو هاگوارتز کسی هست که د**و**س**ت**م داشته باشه...اول فکر کردم اون دراکوئه,ولی فهمیدم که اون تو رو د**و**س**ت داره...بعد که دیدم از دستش عصبی ای فکر کردم میتونه بهترین وقت ممکن باشه ولی دیدم بازم اون از دستت ناراحت نیست... آروم خنده ای کردم و گفتم:خب زودتر میگفتی...ببین پنسی,من و دراکو برای هم ساخته شدیم...هر کاری هم کنیم فرقی نداره...ولی...تو نگران اینی که کسی د**و**س**ت نداشته باشه؟خب پس بهتره یه نگاه به بلیز بندازی...با تعجب گفت:بلیز زابینی؟گفتم:آره!اون تا تو رو میبینه پلک زدن یادش میره...بعد آروم بهش گفتم:میدونم شروع خوبی نداشتیم,ولی میای با هم دوست شیم؟ بهم نگاه کرد و بعد یه لبخند کوچیک زد و گفت:آره...منم با لبخند گفتم:خب...پس بیا دست و صورتت رو آب بزنیم تا صورت قشنگت پف نکرده... بعد از آب زدن دست و صورت پنسی آروم به تخت خواب رفتیم...
صبح که پا شدم اصلا زحمت ندادم نگاهی به ساعت بندازم چون میدونستم ساعت پنج صبحه.رفتم سمت کتابخونه و توی بخش مخصوص خودم دنبال کتاب تاریخچه ی پنهان هاگوارتز گشتم.هر چقدر خوندمش هیچ فایده ای نداشت.هیچی درباره ی تالار اسرار ننوشته بود.حدود ساعت 6:30 اومد بیرون که شنیدم یکی داشت یه چیزی میگفت:آره...تالار اسرار...میگن دراکو مالفوی یا هری پاتر بازش کردن... دیگه خون به مغزم نرسید و سریع رفتم سمتش.چشمام هر چی برق شادی بود از چشمم رفت و یه چشم سرد و قهوه ای موند.لبام مثل چوب صاف و خشک شده بود.جوری قدم برمیداشتم که انگار میخواستم یه سوسک مزاحم رو له کنم.رفتم جلو اون دو تا دختر گریفیندوری ایستادم و گفتم:دهن گنده تو ببند و درمورد دراکو و هری خفه شو!لازم نیست چیزی که نمیدونی رو به زبون بیاری...بعد یه دختر پر رو گفت:اگه بگیم چی میشه؟ منم چوبدستیم رو درآوردم و گفتم:پس بزدل بازی درنیار و باهام دوئل کن! دختره زیرلب چیزی گفت و سریع با دوستش پشت کردن و رفتن.منم صدایی شنیدم که گفت:باران؟برگشتم و دراکو رو دیدم و گفتم:اممم...تو شنیدی؟دراکو که هنوز با تعجب بهم زل زده بود گفت:همه چیزو...باران؟چرا...چرا اونطوری دفاع کردی ازم؟ با خودم گفتم ازم که درست نیست از تو و هری ولی گفتم:همه میدونن تو خط قرمز منی بجز خودت...(ای وای چرا گفتیییی؟؟؟)
نظرات بازدیدکنندگان (0)