سلاممممم.من تا پارت جدیدم منتشر شد این پارت رو نوشتم پس هنوز به اون چیزی که گفت باران به دراکو ب**ر**س**ه یا نه رو جواب ندادین.پس بدون معطلی بریم سراغ ادمه ی داستان.ناظر جان رد یا شخصی نکنننن💖💖💖💖💖
(از زبان بارانه دیگه)شونه بالا انداختم و با خودم گفتم حالا مهم نیست کتاب زیاد مهمی نبود.کتاب مال خودش.حالا من کار بدی کردم گفتم که دوستمه؟(نه بابا تو نگفتی دوستمه گفتی د**و**س**ت**ش داریییی😁)وقتی از کنارم صدای غیژ غیژ اومد سریع پا شدم تا پانسی بیدار نشده و هزار جور غر تحویلم نداده.سریع از خوابگاه و اتاق مشترک بیرون رفتم و رفتم سمت کتابخونه.وقتی وارد کتابخونه شدم خانم کتابدار(اسمش یادم نیست)صدام کرد:باران!سریع برگشتم و گفتم:بله؟گفت:پروفسور مک گوناگل و پروفسور اسنیپ و پروفسور دامبلدور که دیدن چقدر به کتاب خوندن علاقه داری به من گفتن در طول تابستون یه قفسه با میز و صندلی از چوب بلوط برات بسازم.از این به بعد اگه بخوای همیشه میتونی بری بخش مخصوص خودت.هر هفته هم کتاب های جدید میاد و اگه کتاب دیگه ای خواستی به خودم بگو... باورم نمیشد!وای!سریع گفتم:خیلی ازتون ممنونم مادام پینس!(اسمش یادم اومد.مطمئن نیستم مادام پینس باشه ولی فکر کنم اینه)واقعا نمیدونم چطور این مهربونی تون رو جبران کنم...مادام پینس گفتن:فقط همیشه بیا و به کتابخونه سر بزن.هروقت هم خواستی بعد از یه پایان خوش یا غمگین میتونم برات قهوه بیارم...با اشک شوق گفتم:واقعا...واقعا ازتون ممنونم... بعد راه افتادم به بخش B Z که فکر کنم بخش من بود.آره...بوی چوب بلوط میداد...یه میز و صندلی چوبی اونجا بود و کتاب های مورد علاقه ام توی قفسه ها بود.ولی رفتم سمت جای قبلی خودم.
وقتی رفتم سمت جای قبلیم هرماینی رو دیدم.سریع رفتم سمتش و گفتم:سلام هرماینی...هری و رونالد چی شدن؟نگاهم کرد و یه آه کشید و گفت:سلام باران...اون دو تا با ماشین فورد آنجلینای آقای ویزلی اومدن...با شنیدن این مورد نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر خنده و وقتی دیدم هرماینی داره با اخم نگاهم میکنه گفتم:خب؟زنده و سالم رسیدن؟هرماینی سر تکون داد.منم براش ماجرای تابستون رو گفتم. رنگ از صورت هرماینی پرید و گفت:رز؟ولی...تو که رز نیستی...ببینم,اسم خانم زد چیه؟من گفتم:سوفی بلک...البته الان سوفی زد...هرماینی گفت:یه خاله هم داشتی نه؟اون اسمش چیه؟گفتم:یه خاله و دو تا دایی که مامانم هیچوقت ازشون چیزی بهم نگفته...اسم خاله ام ساوانا بلک بود که الان ساوانا کینه...(کین نه کینه هااا.اسم خاله عه کین هست.)رو به من گفت:اسم میونی تو چیه؟گفتم:باران سوفی زد(اسم مامانش اومد وسط به عنوان اسم میونی)
بعد من و هرماینی دوان دوان رفتیم و رسیدیم به کلاس و پروفسور لاکهارت از ما یه آزمون گرفت و بعد موقع تصحیح کردن گفت:نچ نچ,تقریبا هیچ کدوم از شما نمیدونین که رنگ مورد علاقه ی من,یاسیه.من این رو تو کتاب یک سال با یتی گفته بودم.و بعضی از شما باید کتاب گردش با گرگینه ها رو با دقت بیشتری بخونین-من تو فصل دوازده به شکل مشخصی بیان کردم که هدیه ی ایدئال تولد برای من,هماهنگی بین مردم جادویی و غیر جادویی هست.البته به یه بطری بزرگ فایرویسکی هم نه نمیگم! من خیلی خوشحال بودم چون همه چیز رو درست نوشته بودم و هرماینی هم که بغل دستم نشسته بود همینطور.بعد یه دفعه پروفسور لاکهارت گفت:ولی خانم گرنجر و زد میدونن که آرزوی قلبی و سرّی من اینه که دنیای جادوگری رو رها کنم و اکسیر های مراقبت از موی خودم رو بفروشم...دختر های خوب!در حقیقت.. . برگه های ما رو برگردوند و گفت:نمره ی کامل میگیرید.خانم هرماینی گرنجر و باران زد کجا نشسته اند؟ من و هرماینی دست هامون رو بردیم بالا. نگاهی بهمون انداخت و گفت:عالی بود:واقعا عالی!ده امتیاز برای گریفیندور و اسلیترین! بعدش پروفسور لاکهارت به ما پری ها رو نشون داد که یه فاجعه شد و بعد به هری و رون و هرماینی گفت جمعشون کنن و خودش رفت!باورم نمیشه!کم کم همه رفتن و فقط هری و رون و هرماینی و من و دراکو و یه دختر دیگه مونده بودیم.
من رفتم سمت اونا و گفتم:سعی نکنین با جادو اونا رو گیر بندازین...اونا خودشون جادویی ان...باید گولشون بزنین... و بعد با زور یکی از کشو های پروفسور لاکهارت رو باز کردم و یه پنیر از داخلش درآوردم و گذاشتم توی قفس و یکدفعه همه ی پری ها با هم به سمت قفس رفتن و من سریع در قفس رو بستم.رون با تعجب گفت:من رو باش که فکر میکردم فقط هرماینی مخ کل هاگوارتزه... دراکو اومد جلو و خواست باهام حرف بزنه که یکدفعه اون دختر اومد جلو و گفت:معلومه که از پس چندان کار ساده ای برمیاد...من با تعجب سمتش برگشتم و دیدم یه دختر مو قرمز با کک و مک هست که از اسلیترینه.دختر با لبخند گفت:باران زد همیشه همه چیز رو میدونه و پارسال هم اون زودتر از همه متوجه شده...بابام که توی وزارتخونه هست بهم خبر داده... من هنوزم داشتم گیج نگاهش میکردم که دختر با لبخند گفت:من بِرَندا هالت هستم...طرفدار پروپاقرصت... من یه لبخند گیج زدم و گفتم:از آشنایی باهات خوشبختم...ببینم,مگه من طرفدار هم دارم؟گفت:اوه...معلومه...عده ی زیادی هستن که آرزوشون اینه که با تو صحبت کنن... من سر تکون دادم و بعد گفتم:حالا اگه اجازه بدی...من میخوام با دوستام برم...چیزه...بعدا میبینمت... و بعد رو به دراکو کردم و گفتم:بیا بریم...و به هری و رون و هرماینی هم اشاره کردم دنبالم بیان. وقتی رفتیم بیرون رون و هری و هرماینی خندیدن و دراکو هم یه لبخند کج زده بود.بهشون گفتم:چیه؟رون با خنده گفت:دختره چه ع**ا**ش**ق**ا**ن**ه نگاهت میکرد...یه دفعه دراکو لبش صاف شد و معلوم بود خوشش نیومده.با اخم گفتم:مزخرف نگو...طرفدارمه...ولی...واقعا کی اومده به همه گفته من اول از همه فهمیدم کار کوییرله؟و از همه مهم تر,کی اومده جار زده من همه ی هفته تو کتابخونه ام؟یه دفعه همه ساکت شدن,حتی دراکو(همه شون رفتن به کل کسایی که میشناختن گفتن😂😂😂😂😂)یه آه کشیدم و بعد رو به رون گفتم:مسابقه میدیم,فقط چون گرسنمه ها,چون درکت میکنم واقعا😂رون با خنده قبول کرد و وقتی شروع کردم به دویدن سعی کرد بهم برسه...
نظرات بازدیدکنندگان (0)