🦊🦊🦊
بوی خاک ، بوی نم ، بوی چای ...! پیرزنی که در بالکن خانه اش نشسته ، کبوتری که برای فرزندانش دانه میبرد ، روباهی که به دنبال جفت خود در جنگل میدود ، گربه که روی پاهای پیرمردش خوابیده ، قطره هایی که از اسمان بر روی برگ های لطیف گیاه میریزند ، خرمگسی که دور گل ها میچرخد ،و من که در آغوش او به خواب میروم ، همه ی اینها ، زیبایی هایی هستند ، در دنیای موازی ، که در ذهنم ساختم ، از کودکی تا کنون ، درحال کامل کردن دنیایم بودم ، اما افسوس ، اما افسوس... ض.الف ملقب به ارغوان
او برایم نوشت ، در دفتر صد برگی ام ، او برایم گذاشت ، برگ کوچکی در میان دفترم ، او برایم خواند ، اشعار عاشقانه اش را ، او برایم اورد ، پیمانه ی چایی ام را ، او برایم بود ، کبوتری بی معرفت ، که پر کشید و رفت... ض.الف ملقب به ارغوان
نمیدانستم زندگی تا به این حد کوتاه است ، نمیدانستم ...که زندگی کوتاه است ، کوتاه تر از سطر این شعر ،که اگر میدانستم ؛ یک پیمانه چای ، بیشتر دم میکردم ، یک ستاره را بیشتر میشمردم ، و بیتی شعر ، بیشتر مینوشتم ، نمیدانستم... ضحی.الف ملقب به ارغوان
شاید واقعا حق با او باشد ، شاید واقعا زندگی خوب باشد اما من بلد نیستم از ان "درست" استفاده کنم یا من ان را بد میبینم ، کسی چه میداند ، همه ی اینها ، "احتمالاتی" در این دنیا ی موازی هستند... شاید هم ...! ض.الف ملقب به ارغوان
ز حس کودکانه ام خبر بگیر ای پدر ، که دخترت ز یاد دگر چو پیرزن شده ، اگرچه دخترت میان گل بزرگ شد ولی ، از اعتیاد عطر او اثیر پیرهن شده ، ببخش بر من ای پدر اگر که بی حیا شدم ، شکار چشم وحشی اش کنون حیا ی من شده ، پدر به مادرم نگو که عشق دامنم گرفت ، اگرچه مادرم ز حال من دچار ظن شده ، از انتظار سبز شد جوانه زد دلم ولی ، چه زود سوخت دخترت درخت بی بدن شده، تمام هست و نیستم فروختم خریدمش، کنون تمام هستی ام دریغ نیستن شده ، وطن پرست تر ز من دگر نباشد ای پدر ، پناه شد برای من کنون تنش وطن شده ، ز شاه بیت تلخ من گذر بکن سریع و سیر ، که شعر نامه ام کنون دام گریستن شده ض.الف ملقب به ارغوان
وای خیلیی قشنگ بودنننن🥲❤