او ازم پرسید : مگر چقدر اورا دوست داری ، که تمام دغدغه ات جواب دادن اوست گفتم : میتوانی ستاره های اسمان را بشماری گفت : خیر گفتم : منم همانقدر دوستش دارم ، اندازه ی تک تک ستارگان اسمان ، اسمان چشمانش ...
مگر میشود یک انسان را در این حد دوست بداشت !؟ آری میشود... اما چطور !؟ او هم تو را دوست دارد نمیدانم... نمیدانم که او هم مرا دوست دارد یا نه ، نمیداند... اما ... اما امیدوارم که همینطور که گویی باشد...
او پر و بالم بود ، ... پر و بالی برای پرواز در آسمان چشمهایش ... نمیدانستم فقط نگاهش کنم و چیزی نگویم ... اما نمیشد... نمیشد بزارم همینطوری از دست برود و من فقط محو زیبایی اش شوم ... پس...پس برایش نوشتم ... اشعارم را ، داستان هایم را ، متون هایم را که از اعماق قلب عاشقم می آمدند...
اولین شعرم را ، اولین متن ام را ، در نامه ای برایش فرستادم... آه پرنسس ،ان شب دیوانه وار شاد بودم... وقتی به پشت پنجره ات آمدی تا گیسوانت را شانه کنی ، نامه ام را دیدی ، ان لبخندت ، زندگی ام را ساخت ... لبخندی که از سر دیدن نامه ی عاشقانه ام بود...
ای وای ، ای وای ، ای وای که پرنسس ان را خواند ... خدای من ، باورت میشود !؟ بالاخره نامه ام را برایت فرستادم ، ... و تو ان را دیدی !! و لبخند زدی !! ... وقتی دیدم انگشتانت کاغذ نامه ام را لمس کرد ،انگار دنیا را به من داده اند ! ... وقتی نامه را خواندی ، لبخند ارامی زدی و ان را به سینه ات چسباندی و به ماه خیره شدی ، اما من... مگر میشود من به ماه خیره شوم ، وقتی تو از ماه هم زیباتری ...
ان شب خوابمنمیبرد، مدام در بالین خود تکان میخوردم ... به تو فکر میکردم ... اما مگر میشود دختر شمع سازی ، عاشق پرنسس شود !؟ ... ولی من شدم ! ... بالاخره خوابم برد ،در خواب ، رویایی دیدم... رؤیای تو ! ... تنها راهی که بتوانم بهت نزدیک تر بشم ، درون رویا هایم بود ... پیراهن صورتی گل دارت را پوشیده بودی و در میان گندمزار نشسته بودی و نامه ام را میخواندی... اه ، دلم نمیخواست بیدار شوم و به دنیای واقعی باز گردم ، دوست داشتم در ان خواب غرق شوم ، اما حیف ...
ان شب خوابمنمیبرد، مدام در بالین خود تکان میخوردم ... به تو فکر میکردم ... اما مگر میشود دختر شمع سازی ، عاشق پرنسس شود !؟ ... ولی من شدم ! ... بالاخره خوابم برد ،در خواب ، رویایی دیدم... رؤیای تو ! ... تنها راهی که بتوانم بهت نزدیک تر بشم ، درون رویا هایم بود ... پیراهن صورتی گل دارت را پوشیده بودی و در میان گندمزار نشسته بودی و نامه ام را میخواندی... اه ، دلم نمیخواست بیدار شوم و به دنیای واقعی باز گردم ، دوست داشتم در ان خواب غرق شوم ، اما حیف ...
بالاخره از رویایم بیرون آمدم... با صدای پرنده ها بیدار شدم ... مدام به تو فکر میکنم ... دارم دیوانه میشوم ! ... تصمیم را گرفتم ! شمع زیبایی با طرح اسمان ، درست مثل اسمان چشمانت برایت ساختم ، در یک شیشه ی طلایی زیبا ! نامه ای با عنوان "در اسمان چشمانت غرق شدم" نوشتم و همه را در پاکت کوچکی گذاشتم ، دوباره ، ان ها را کنار پنجره ات گذاشتم و سه بار به پنجره ات زدم ... امدی و آنها را دیدی ... دوباره همان لبخند تو و دیوانگی من ! ... ارام از سایه ها بیرون آمدم، ویولون ام را بیرون آوردم و شروع به نواختن شعری کردم ، که سال ها ، از وقتی در آسمان چشمان غرق شده بودم ، سراییده بودم...
اسمم را ارام و زیر لبت زمزمه کردی ... انگار قلبم ایستاد ... به نواختن ادامه دادم ، آمدم و کنارت ، روی طاق پنجره نشستم... ذوق زدگی ات زیبا بود ... زیباترین اسمان ... واقعا از نظرم زیباترین اسمان ، اسمان چشمان توست... ساعت ها گذشت ، ان ساعت ها ، ساعت های با تو ، زندگی ام را ساخت ، ... به من نان دادی ، باهم نان و مربا ی توت فرنگی خوردیم ، با چای تمشک ... هیچ وقت فکرش را نمیکردمبا پرنسس وقت بگذرانم ... اما تو ... تو فقط پرنسس نبودی ...
سال ها که گذشت ، دوستیمان قوی تر شد ، قوی و قوی تر ... اما مرگ ، اجازه ی ادامه ی این پیوند را نداد ... اما برایم مهم نیست ... چون شاید در زندگی بعدی ، من گرگی شوم تو روباه ... شاید هم هردو دو قوی زیبا در برکه ای ارام شویم ... کسی چه میداند...
در هر حال ، من در زندگی بعدی هم ، تو را خواهم یافت...