سلامممم.دوستان چون امکان کامنت نیست خواستم بگم که چند نفر موافقن باران به دراکو ب**ر**س**ه؟هر کس موافقه لایک کنه تا سه روز بعد از انتشار ببینم اگه تعداد زیاد بود سعی میکنم زودتر اتفاق بیوفته.یه ناظر مهربون میخوام که منتشر کنه پارت هام رو💖😘
سرم یه کمی گیج میرفت...شاهدخت کتاب ها؟کی؟خب...البته...بجز من کی میتونه شاهدخت کتاب ها باشه؟با یه لبخند گیج گفتم:منظورت چیه؟صورت رنگ پریده اش یه کمی سرخ شد و زیرلب گفت:چیزه...هیچی...میخوای بیای کوپه ی ما؟ گفتم:نه...میخوام برم هرماینی و هری و رون رو پیدا کنم...و بعد سریع پشتم رو بهش کردم و درحالی که ذهنم داشت منفجر میشد به تک تک کوپه ها سر زدم ببینم بقیه کجان.ولی دیدم هرماینی نگران و تنها توی یه کوپه نشسته.سریع رفتم تو و گفتم:سلام هرماینی...چی شده؟هری و رون کجان؟ تا من رو دید سریع پا شد و ب**غ**ل**م کرد و گفت:باران!وای!نمیدونم!ندیدمشون...اخم نگرانی کردم و گفتم:حالا چرا تنهایی؟بیا بریم پیش جینی و فرد و جرج...آروم سر تکون داد و ما رفتیم تو کوپه ی اونا و ماجرا رو بهشون گفتیم.بعد هم کم کم رداهامون رو پوشیدیم چون داشتیم به هاگوارتز نزدیک میشدیم.
به هاگوارتز که رسیدیم یه جوری(واقعا نمیدونم چطور به هاگوارتز رسیدن سال دوم تو کتاب نبودددد)تیم به هاگوارتز و سال اولی های تازه گروهبندی شدن.جینی هم بین اونها بود...افتاد توی گریفیندور.براش یه لبخند زدم ولی ته دلم گرفته بود.توی اسلیترین هیچ دختری باهام دوست نبود...ولی دراکو باهان دوست بود.تنها اسلیترینی ای که باهاش دوست بودم.بعد سخنرانی پروفسور دامبلدور شروع شد.با دقت داشتم به سخنرانی پروفسور گوش میدادم.بعد که تموم شد غذا ها طاهر شدن ولی من هیچ کدوم از غذا ها رو نخوردم.آستوریا گرین گراس که کنارم بود بهم گفت:باران چی شده؟گفتم:هیچی... بعد بلند شدم و رفتم سمت اتاق مشترک و رمز رو که خون خالص بود گفتم و خسته خودم رو روی کاناپه ی نزدیک شومینه انداختم.بعد از یه مدت خسته و کوفته رفتم سمت خوابگاه دختر ها و سریع به خواب رفتم...
چشمام رو باز میکنم.بازم ساعت پتج صبحه.بلند میشم که مثل همیشه برم کتاب هام رو بخونم که صدای خش خشی میاد.سرم رو سمت در خوابگاه برگردوندم.دراکو بود!سریع از جا بلند شدم و کشوندمش داخل و گفتم:به به!آقای مالفوی به ما افتخار دادن یه سری بهمون زدن...حالا چرا نمیای تو؟زیرلب گفت:اینجا خوابگاه دختراست...با خنده گفتم:دخترای خواب آلود...بیا کسی چیزی نمیفهمه...حالا چی شده ساعت پنج صبح بیدار شدی؟ اومد تو و بهم نگاه کرد و گفت:باران...من...راستش...خواستم ازت بپرسم...تو من رو دوست خودت میدونی؟با خنده گفتم:این چه حرفیه؟خوب پس نه؟معلومه دوست منی؟دراکو با یه کم مکث تو چشمام نگاه کرد و گفت:خب...به عنوان یه دوست دارم میگم...به عنوان یه دوست چقدر د**و**س**ت**م داری؟(ناظر توروخداااااا...چیزی نداره...الهی قربونت برم...و نویسنده ذوق مرگ شدددد😍😍😍😍😍😍)من هم بدون معطلی یه کتاب سمتش گرفتم و گفتم:ببین صفحه ی اولش چی نوشتم... صفحه رو که باز کرد دید صفحه ی اولش نوشتم خیلی(آخیییییی چه نازززززز😍😍😍😍😘)دیدم چشماش برق زد.بهم نگاه کرد و گفت:این...من درست خوندمش؟سرم رو کج کردم و گفتم:یعنی به سوادت اطمینان نداری؟آره دیگه. دیدم که یه دفعه برگشت و سریع دور شد!حتی یادش رفت کتابم رو بده!عه!چیز بدی گفتم نکنه؟
*از زبان دراکو* باورم نمیشه!آروم باش دراکو مالفوی!ولی...اون گفت خیلی د**و**س**ت**م داره!(بیچاره بچه درگیری داره با خودش الان😂)باز دوباره کتاب رو باز کردم و نگاه کردم به صفحه ی اولش.چقدر خطش قشنگه!وای!باید بهش کتاب رو بدم!وای الان نه...باید صبر کنم...وقتی رفتم داخل خوابگاه پسر ها دیدم بلیز زابینی و تئودورنات بیدارن و با نیش باز نگام میکنن.میگم:چتونه؟با همون نیش باز زابینی گفت:دیدیم چی شد.توی صفحه ی اول چی نوشته بود؟ کتاب رو یه کم محکم تر گرفتم و گفتم:به تو مربوط نیست...یه دفعه دوتایی ریختن سرم و درحالی که داشتن کتاب رو میکشوندن نات گفت:اشکالی نداره...اون هم اصیل زاده است هم اسلیترینی...بده من اونوووووو...(پسرای جوگیر😒😂)به زور کتاب رو از دستم کشیدن و با دیدن خیلی نیششون بیشتر باز شد و بلیز گفت:به به!خوش به حالت خیلی خوشگل و بانمک و باهوشه.ولی خطرناک هم هست ها!پارسال که از دستت عصبی بود اومدم کتابش رو بگیرم زیر یه ثانیه چوبدستیش رو بیرون کشید و گذاشت زیر گلوم! نمیدونم چرا ولی ابدا از اینکه باران نزدیک بود چشم زابینی رو د**ر**ب**ی**ا**ر**ه ناراحت نشدم.سریع کتاب رو قاپیدم و خودم رو باز روی تختم انداختم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)