.......
کارآگاه جوان وارد دفتر کارش شد . بعد از چهار ماه ، تنها خاکی بر روی وسایل نشسته بود و دیگر هیچ . با خود فکر کرد " خوبه . اتاقم رو بهم نزدن " در اتاق باز شد . هلن ، دستیار جوان و تازه کارش بود . هلن با دستپاچگی گفت :(( آ .. آقای پاتر . برگشتین ؟ )) - مگه رفته بودم ؟ - آخه رئیس گفتن چند وقت دیگه این دفتر رو به یکی دیگه میدن . - بیخود . تا وقتی خودم خودمو باز نشسته نکنم رئیس هیچ کاری نمیتونه بکنه . هلن ، کلید کمدم رو برام بیار .
در کمد را باز کرد و پرونده های مورد نظرش را از آن در آورد . طبق عادت با صدای بلند رو خوانی کرد . " ادوارد فراست . اصیلزاده . گریفندوری . پدر دو فرزند . تو کوچه دیاگون عطاری مواد معجون سازی داشته . آخرین بار هفت سال پیش دیده شده . اون موقع چهل و دو ساله بوده . لوسی فراست . ماگل . خانه دار . هفت سال پیش دیده شده در حالی که سی و شش سال داشته . کاترین فراست . دورگه . اسلایترینی . هفت سال پیش دیده شده در هیجده سالگی . فقط دو ماه تو وزارت خونه اداره روابط بینالملل بوده . با عموش ، جکس رابطه صمیمانه تری داشته تا پدر و مادرش .
فکر کرد " اوهوم . یک سال از آلبوس بزرگتره . " هکتور فراست . فرزند دوم لوسی و ادوارد . دو سال تو ریونکلا درس خونده . به شدت مهارت های ضعیفی داشته و فقط تو درس های بدون چوبدستی مثل تاریخ یا معجون سازی خوب بوده . برا همین به سرعت اخراج میشه . مشکوک ترین و مرموز ترین عضو خونواده . به شدت خجالتی . مدام سر کوفت خواهرش رو میخورده و میونه خوبی باهاشون نداشته . فقط با خواهرش که چهار سال ازش بزرگتر بوده خوب بوده . چقدر شبیه بچگی های آلبوسه ."
بیرون در سر و صدا بود . جیمز در را باز کرد و از مشاهده دراکو مالفوی در آنجا ، حیرت زده شد . - چه خبر شده ؟ آقای مالفوی به سمت صدا برگشت . با درماندگی گفت :(( پسرم گم شده )) اجازه نداد جیمز حرفی بزند و بلافاصله کاغذی در دستش گذاشت . " بابا . راستش فکر کردم اینکه کلا بی خبر بروم کار درستی نیست . برای همین دقیقه نود این را نوشتم . دنبالم نگرد . آن قدر عقلم میرسد نگویم کجا میروم . چون در آن صورت میایی دنبالم . من به دنبال رز میروم . رز را که یادت هست ؟ شواهدی به من گفته اند او نمرده .حداقل نه آن طور که ما فکر میکنیم .
بعد از تمام شدن نامه ، آقای مالفوی دیگر طاقت نیاورد و نالان بر روی صندلی نشست . :(( خل شده . پسرم پاک خل شده . این اواخر یکم عجیب شده بود ولی جدی نگرفتم . )) مامور سال خورده ای با خشم گفت : (( آقای مالفوی . گفتم که . اکنون با میل خودش رفته . نمی تونیم برای چنین موضوع پیش با افتاده ای مامور بفرستیم . )) فکر جیمز رفت سمت آلبوس . از پرونده خبر داشت . و همینطور گردنبند رز . از دهانش پرید :(( آلبوس ... )) دراکو امیدوار شد :(( آلبوس چیزی می دونه ؟ )) جیمز خطاب به دستیارش گفت :(( هلن . یک جغد برا آلبوس بفرست . ))
آلبوس آمد . دراکو مالفوی را که دید رنگ از رخسارش پرید . با وحشت گفت : (( اتفاقی برا اسکور افتاده ؟ )) همین کافی بود تا هم جیمز و هم آقای مالفوی بفهمند آلبوس چندان بی خبر از این قضایا نیست . دراکو دست های آلبوس را محکم گرفت و با خشم گفت :(( رفته . رفته . دیوانه شده و رفته دنبال نامزدش . تو میدونستی نگو نه . میدونستی . آره ؟ )) آلبوس چنان از ترس و نگرانی قفل شد که نتوانست جوابی بدهد . عاقبت برادرش به دادش رسید . - ول کن دستشو . شکستن مچ آلبوس کمکی به پیدا شدن پسرت نمیکنه .
اما خشم و اندوه به وضوح دراکو مالفوی را دیوانه کرده بود . با چشمانی سرخ گفت :(( تو هم میدونستی . مگه وقتی فهمیدی اول از همه اسم آلبوسو نیاوردی ؟ )) جیمز با خونسردی دروغینی گفت : (( دیگه داری چرت و پرت میگی . بیرون )) دراکو هشدار داد :(( اگه تو ماجرای پسرم ، ردی از شما برادرا ، یا دختر دایی احمقتون حالا زنده یا مرده ببینم . قسم میخورم ... )) اما حرفش را نیمه تمام گذاشت و بیرون رفت .
جیمز پشت سرش داد زد :(( پسرت دیوانه شده مرده توی قبر رو تهدید میکنی ؟)) به سمت برادرش برگشت و آرام زمزمه کرد :(( تو به رفیقت چیزی در از این قضایا گفتی ؟ )) صدای آلبوس در نیامد . جیمز مصرانه تکرار کرد :(( گفتی ؟ )) آلبوس با حرکت سر تائید کرد . جیمز به سمت دفترش داد زد :(( هلن ، به تدریج لوپین بگو چند از نیروهاشو بفرسته نیومون . بگو جیمز گفته . ))
نظرات بازدیدکنندگان (0)