خبب ممنون که تا اینجا اومدی🎀امیدوارم از داستان خوشت بیاد🍜
مدرسه دیرم شده! سریع مسواک زدم موهامو شونه مردم اومدم پایین مامانم فقط بود، گفت: بدو دیرت شده! ی صبحانه سبک سبک خوردم تو راه مدرسه دویدم وقتی رسیدم کلاس معلم تازه وارد شده بود. خوشخالم چن زیادی دیر نکرده بودم سریع نشستم و به درس گوش دادم؛ مدرسه وقتی تموم شد داشتم برمیگشتم که دیدم یکی صدام میکنه: کارینا! برگشتم ان سهجون بود تا موقعی. که داشت میگفت باهات کار دارم صداش عادی بود بعد صداش عوض شده ددیگه نشنیدم فقط دهنش تکون میخورد انگار داشت با ی زبان دیگه حرف میزد ولی اخر حرفش گفت ممنمونم و خداحافظی کرد و رفت بعد پشت سرش رو نگاه کردم با کسه دیگه ای نبود حتما میخواستم برم که که داداشم رو دیدم که داره به سمت ان سهجون میره و موقع حرف به من اشاره کرد و خداحافظی کرد اومد پیش من. بعش گفتم چی گفتی؟ گفت: مهم نیست بیا برین روشارو ندیدی؟ گفتم اره رفته پیش دوستش درس بخونه اما من میدونم درس نمیخونه و میره پیش دوستش. بعد باهم دیگه رفتیم خونه. شب با خواهر برادرم اومده بودیم پارک البته برادرم نقشی در بازی هامون نداشت. دستش کارو رو گرفتم و باهم حرف زدیم بعد دیم ان سهجون با دوست تپلش اومده بعد که نزدیک من شد سلام کردم و گفتم: تو هم اومدی اینجا اون گفت: دارم با دوستم میرم یجا بشینیم کارش دارم و بعد رفتیم
منم گفتم:باشه! همون لحظه خواهرم دستشم رو کشید و برد توی ی رستوران که کنار پارک بود. کارن اونحا بود و گفتش: مامان داره خونه رو تمیز میکنه برای بابا و گفتش بریم غذارو بسرون بخوریم چون نمیخواد چیزی نخوریم بخوابیم. من گفتم: باشه هب نریم کمکش تمیز کنه خونه رو؟ داداش گفت: منم به مامان گفتم فتش نه نیاین مواد تمیز کننده زده گلو در میگیریم حالا مهم نیست، بریم بخوریم. اخر تصمیمون3تا استیک گوشت سایز بزرگ شد منتظر بودیم تا بیارن و داداشم من و خواهرم رو نگاه میکرد یا تو کتاب بود بهد از 5دقیقه ان سهجون و دوستش وارد شدنند و دقیقا میز کنار ما نشستن. دداشم اومد تو گوشم گفت:«رییست بهت 2بار زنگ زده بهش ی زنگی بزن» پاشدم گفتم: واقعا جوری که ان سهجون دوستش ترسیدن، یکزره اروم شدم و فهمیدم چیزی نشده و رئیس برای مدارک بهم زنگ زده بود
بعد از اینکه رفتیم خونه سریع رفتم مشقم رو نوشتم چون بابا قرار بود بیاد. بعد از 1ساعت صدای زنگ در خورد، فهمیدم بابامه سریه اومدم پایین و بابا رپ بقل کردم و سلام کردم درمورد کار و بارم مدرسه از پرسید و احوالم. بعد شام ی پیام از طرف کانجوکی برام اومد:«کارینا! فردا صبح چون مدارس تعطیله باهم و چند نفر دیگه بریم رستوران و گفتم باشه. گوشیم تا گذاشتم زمین برادرم اومد تو و پرسید: من فردا امتحان دارم نیستم میتونی اگه گوشیم زنگ خورد به جای من جواب بدی؟ منم گفتم: باشه و بعد در را بست و رفت
ببخشید چون ایده کمه برای این بار سه اسلاید گذاشتم ولی بقیه داستانا طولانی تر میشه و چون ساعت 3 شب هستش و دارم مینویسم🌷🛍
نظرات بازدیدکنندگان (0)