خب نیاز به توضیح نداره مرس بابت اینکه اومدین🌸🦄
احساس میکنم ان پسر که اسمش ان-سهجون هست من را زیر نظر دارد کانجوکی یک روز من را به کارائوکه و بقیه کلاس دعوت کرد وقتی رسیدم دیدم ان-سهجون هم هست او مرا نگاه کرد من همه اورا سریع نگاهم را برداشتم من باید میرفتم به اتاق اینه که کنار سرویس هستش ان جا ان سهجون هم جلوی اینه موهایش را مرتب میکرد تا نگاهش را برگنداند پشت دیوار قایم شدم. بعد که اومد بیرون و داشت میرفت من وارد شدم و خودم رو دیدم وقتی اومدم بیرون با یکی برخورد کرد اون......
او ان سهجون بود ازش عذر خواهی کردم و با هرچه سرعت توان فرار کردم بعد از اینکه رفیتیم قرار بود که پفعه ی بعدی بریم پارک. رسیدم خونه به داداشم و خواهرم سلام کردم که اسمشون کارو خواهرم و کارن برادرم. مامانم وقتی اومد گفتش: بابا تون دارت میاددکره چون اونجا کارش تموم شده من برم شام درست کنم براتون داداشم چون غذاش خوشمزه بود گفتش منم میام کمکت منو ابجی هم سفره مینداختیم و به چیز های الکی میخندیدیم و مامان و کارن میگفتن به حداقل دلیل داشته باشین. فردا صبح چون داداشم گواهینامه گرفته بود من باهاش با ماشین مامان ذفتیم خواهرم هم چون زورش اومد نیومد.:) وقتی رسیدم کانجوکی و سوجین سلام کردم منم همینطور زنگ اول ادیبیات داشتیم ی حل چشمام رفت رو همه خوابم میومد، چون روز قبل خوب نخوابیدم. بعد کنارم رو نگاه کردم کانجوکی ان سهجون نگاهم میکردن.
من عم خودم رو یه زره جمع کردم و به کانجوکی گفتم: چیزی رو از دست دادم؟ با اینکه نخوابیده بودم کانجوکی گفت: نه استاد درس زیادی نداده ناگهان زنگ تفریح خورد و رفتیم پایین. ان شب قرار بود با خواهر ان سهجون و سوجین کانجوکی به پارک تازه ای بریم که باز شده داداشم باهامون اومد که نکنه دز*دی چیزی بیاد. بعدش متوجه شدم ان سهجون هم اومده چون اینجا کار داشته و دقیقا کنار داداشم نشسته. داداشم داشت کتاب میخوند ادم ارومی بود. اینجا هم زیاد میومد که حتی اگه میگفت باهاتون نمیام میدیدمش. من دوستام داشتیم حرف میزدیم. کثقرار بود جرئت حقیقت بازی کنیم که برای چهارم بچه ی 18ساله بجه گانه ولی خب کاری نداشتیم بکنیم من بیشتر حقیت انتنواب میکردم و چیز هایی درباره ی ادما ازم میپرسیدن. ی سوال برام اومد: شخصیت مورد علاقه ات تو فیلم ها چیه؟ چون زیاد فیلم میدیدم زیاد نمیتونستم بگم و زیاد از اون موقع یادم نمیومد رفتم و از برادرم پرسیدم گفتش تو زیاد برات ادمای فیلم مهم نیستن بیشتر به سگ های پلیس یا گربه های توی خیابون توی موقع فرار با ماشین جذب میشی بعد دوستام گفتن واقعا؟ منم گفتم: خب ناراحت میشم ببینم ی حیوون بی گناه بمیره. بعد از مدتی که تو fbiکار میکردم بالاخره رئیس زنگ زد و گفت: ی حمله امریکتیی به ماشین یک پسر جوان هستش کوچه بیست و دو لباست رو بپوش تفنگی چیزی بردار رو برو سریع، منم گقتم باشه قطع کردم گوشیرو. سریع رفتم دیدم که ی ادم داشت ماشین رو با چاقو از ی نفر میدزدید. سریع تفنگم رو روش گرفتم گفتم دست ها بالا قشنگ مثل فیلما چون علاقه ی زیادی به مسخره بازی دارم. بعد که دید پلیسم چون سنش زیاد بود گفتش دختر کوچولو برو از اینجا سریع تفنگم رو بالا کرفتم و یه تیر هوایی زدم. بعد........
فهمیدم کسی که تو ماشینه ان سهجون هست قلبم اومد تو دهنم، ن-نباید کسی بفهمه پلیم سریع اون دزد چاق*و رو کرفت پشت گردن ان سهجون گفتش: یا ماشینش رو میدی یا میمره. سریع تفنگم رو گذاشتم رو زمین و سریع با دستم چاقو رو از گرفتم بعدش که فرار پلیس ها گرفتنش. ان سهجون نزدیکم شد و گفت: تو تو کارینایی؟ گفتم: اره من پلیسم. بعد گفت: امم چرا نگفته بودی؟ گفتم: چون ادما از من میترسن به عنوان ی پلیس. گفت: من نمیترسم راستی ممنون که نجاتم دادی. گفتم: خواهش میکنم. بعد ابجیم یهو اومد دساش رو گذاشت رو بازوم گفت ابجی خوبی؟؟ کیو نجات دادی؟؟؟ دزد و چیکارش کردی؟؟ بعد که گفتم: ان سهجون داشتن میگرفت. ، روشا نگاش کرد و گفت سلام بعد گفت: خیلی خوش شانسی خواهرم نجاتت داده اون توی fbi کار میکنه! بعد داداشم اومد گفت سلام و مستقیم رفت پیش ی پلیس باهاش حرف زد وقتی برگشت گفتم: چی گفتی؟ گفت: هیجی پرسیدم جیشده بعد روشا رفت توی گوش داداش یچی گفت چون ادم زیاد فضولی نبودم نپرسیدم چیشد؟ بخاطر همین پلیس گفت ما دوتا میتونیم بریم بعد هم پیاده رفتیم و فتمیدم خونه ی ان سهجون خیلی به ما نزدیگه فردا صبح.....
نظرات بازدیدکنندگان (0)