این قسمت: گروگانگیری
آنچه گذشت........ -------------- من با تمام توانم دست بچهرو گرفتم و کشیدم. اون چیز سیاه انگار جون داشت، یه نیروی قوی داشت میکشیدش پایین... -------------- «مال یکی از دوستای قدیمی مامانمه. میگه با این جادو میتونیم شکستش بدیم. باید طبق دستورالعملها عمل کنیم، فقط وقت نداریم که کامل بخونیمش.» --------------- زن داد زد، یه فریادی که همه شیشههای اطراف رو به لرزه درآورد. نور از تنش زد بیرون، یه نور آبیِ یخی، و بعد... پوووف! مثل یه بادکنک که سوراخ بشه، زن از بین رفت. ----------------- از اونور صدای نایلا اومد، همزمان با یه صدای نفسبُر و خشمگین: «مـــــــــیــــــــــــــا!» ----------------- فکر کردن تو اون لحظه سخت بود، ولی یه چیز رو خوب یادم بود: **باید هدف بگیرم.** با تمام قدرت باقیمونده، خنجر رو گرفتم و چرخیدم و محکم کوبیدمش توی مرکز اون تودهی سیاه لزج. **فشقققق!** -------------- اون دیگه نایلا اون دختر ترسو نبود. انگار تمام اون سالهایی که درد کشیده بود، تبدیل شده بود به انرژی متراکم. از زیر شنلش یه چیزی بیرون کشید—یه خنجر کوچیک، ولی براق و کُشنده. یه لحظه مکث نکرد. با تمام قوا، خنجر رو فرو کرد توی پهلوی اون زن. ----------- منم گفتم. «تو برو بچه و مادر رو بیار بیرون. من حواسم به اون مرد هست.» نایلا سریع رفت داخل. منم آمادهٔ مقابله بودم. --------------- نایلا، وصیتم به تو اینه که مراقب دخترم باش. میا کسی رو نداره. تنهاست. بهم قول بده هیچوقت تنهاش نذاری. حواست بهش باشه.» حرفاش مثل پتک توی سرم میخورد. با تعجب نگاهش کردم. --------------- خنجری که همیشه همراهم بود رو از تو پوتینم کشیدم بیرون. با تمام قدرتی که داشتم، پریدم جلو و خنجر رو دقیق زدم تو قلب مترسک. یه جیغ وحشتناک کشید و بدنش شروع کرد به پاشیدن یه چیزی شبیه خاک اره. بعدش، دیگه هیچ حرکتی نکرد و نابود شد. --------------- «این همون قبره!» نایلا داد زد. بدون معطل کردن، رفت کنار قبر و اون خنجر رو از توی کمربندش درآورد. یه نفس عمیق کشید و فرو کرد توی قلب دختره. بعد سریع تابوت رو بست. -------------- «این یه مادهی تقلیدیه. یه نوع ژلهی جادویی که میتونه خودش رو به هرچیزی که ترسناکتره تبدیل کنه. اهریمن، جادوگر، هرچیزی که فکرشو بکنی. اون موجودی که این بچه دیده، احتمالاً خودشو شبیه یه هیولای زیرزمینی کرده که هیچوقت وجود نداشته. فقط یه انعکاس از ترس.» ----------- موجود یه قدم عقب رفت، نایلا با قدرت بیشتری خنجر رو چرخوند و گفت: «ازش دور شو، لعنتی تقلیدی!» اون چیز جیغ کشید، یه صدای عمیق و خفّه، و مادهی آبی از بدنش پاشید، پخش شد رو زمین، شروع کرد به لرزیدن و عقب رفتن، انگار داشت میسوخت. من با لرزش دستهام سعی کردم بندها رو باز کنم، و نایلا خودش دوید سمت من. ----------- گرند خندید. یه خنده مهربون. «دستگیرت کنم؟ برای چی؟ تو قربانی بودی، نایلا. بهتره خیلی زود از اینجا بریم، چون میدونی که پلیسها دنبالت هستن... و حالا دنبال منم هستن.» ---------- مرد لبخند زد و گفت: «شما آزادید. پای خودمم گیره. منم کارمو از دست میدم.» -----------
ساعت هشتِ شب بود، هنوز باید میخوابیدیم ولی من بیدار شدم. میا توی رختخوابش خواب بود، انگار اصلاً نمیخواست از جاش تکون بخوره. منم همینطور رد شدم، تا یواشکی پرونده جدیتر رو ادامه بدم. رفتم کنارش، همینطور که هر روز و صبح و شب یواشکی این کار رو میکنم، گفتم: «زود باش، بلند شو. دوباره پرونده داریم، باید بریم تحقیق کنیم.» میا که داشت صورتش رو میشست، با حالت خوابآلود گفت: «تو یه روز هم استراحت نمیکنی؟» گفتم: «نه، وقت نداریم. این دیگه بچهبازی نیست. توی دهکدهی لیجو یه اتفاق افتاده، باید پیگیری کنیم.» میا آهی کشید و گفت: «چه اتفاقی؟» گفتم: «توی یه مسافرخونه توی لیجو، یه مرد کار میکنه، یعنی با دوستش شریکن. اون شب، اون دوستش اومد از مسافرخونه دزدی کنه.» میا پرسید: «خب، چه ربطی به ما داره؟» گفتم: «دوست اون مرد، واقعاً اون نبوده. یعنی، شاید اصلاً انسان نبوده، بلکه یه موجود تقلیدی.» میا به سمتم پرید: «حدس چیه؟» گفتم: «داستان اینه… شاید اون موجود، تقلیدیه. حالا بیا بریم تحقیق کنیم، باید بدونیم این چه داستانیه.» بعد، سوار بر اسب شدیم، یک ساعت طول کشید تا رسیدیم به دهکده لیجو. هوا تاریک نبود، اما شب نزدیک بود که به اونجا برسیم. رفتیم سراغ مسافرخونه. از اون مردی که صاحبکار اونجا بود، پرسیدیم: «دوستت اون شبی که اومد دزدی، چیزی عجیب نبود؟» مرد یه نَفَس عمیق کشید و گفت: «بذار براتون توضیح بدم… اون وقتی که داشت آب رو نگاه میکرد، چشماش آبی میشد. یعنی، اون شب خیلی عجیبی شده بود.» نایلا گفت: «ادامه بده…» مرد گفت: «آره، اون شب خیلی عجیب بود. من حدس زدم… شاید آدمهیولا بودن.» من زیر لب خندهام گرفت ولی جلویش رو گرفتم. میخواستم بعضی چیزها رو رک و راست نگم، بهتره اینطور باشد. بعد مرد گفت: «پلیسها میگفتن نور فانوس افتاده روی چشماش باعث شده، بِخاطر همین آبی دیده شده.»
مرد هیچی نگفت، فقط با یه لحن غلیظ گفت: «من اعتقاد دارم به هیولاها… هیولاهایی که شبیه آدم میشن.» میا سریع گفت: «همش الکیه! تازه نور فانوس بوده که خورده به چشماش و اینجوری شده.» یهو مرد عصبانی شد. چشمهاش گرد شد و به ما دو تا گفت: «اصلاً بیرون! دیگه اینجا کاری ندارید. گمشید بیرون!» میا و من هم راه افتادیم سمت در. همین که از مسافرخونه زدیم بیرون، میا رو کشیدم کنار. گفتم: «چرا اینجوری حرف زدی؟ میتونستیم بیشتر اطلاعات بگیریم.» میا گفت: «مجبور بودم اینجوری بگم، نایلا. کسی نباید بفهمه ما داریم چیکار میکنیم.» یه فکری به سرم زد. «حالا سطل آب رو بردار، بیا بریم مرکز پلیس رو تمیز کنیم. شاید اونجا چیزی دستگیرمون شد.» میا هم سطل آب و جارو رو برداشت. همین که رفتیم مرکز پلیس، شروع کردیم به تمیز کردن. من همینطور که داشتم زمین رو میشستم، یهو توی سطل آب یه چیزی دیدم. یه نفر داشت رد میشد. چشماش… آبی شده بود. گفتم: «هی میا! اون نگهبانه… چشماش توی آب آبی شد!» یهو کلی سر و صدا شد توی دهکده. انگار همه ریختن بیرون. گفتم: «باید بریم ببینیم چی شد.» دویدیم سمت صدا. دیدیم که توی مسافرخونه گروگانگیری شده! مرد صاحبمسافرخونه، کلی آدم رو گرفته بود. گفتم: «فکر کنم این مرد واقعاً دیوونه شده.» من و میا همینطور که داشتیم یواشکی میرفتیم داخل مسافرخونه، مرد با تیرکمون، میا و من و چند نفر دیگه رو گرفت. گفتم: «هی مرد! من به چیزایی که گفتی اعتقاد دارم.» مرد گفت: «باشه، ولی میا نیاد. ازش خوشم نمیاد.» من یه لبخند زدم به میا. انگار فهمید منظورم چیه. بعد مرد گروگانها رو برد توی یه اتاقک. میا رو هم کشید توی همون اتاقک. فقط من موندم بیرون. مرد گفت: «حالا چیکار کنیم؟» گفتم: «بریم طبقه بالا.» از پلههای چوبی بالا رفتیم. همین که رسیدیم بالا، کلی مادهی آبی دیدم.
مرد هیچی نگفت، فقط ترسیده بود. «این مادههای آبی… برای چه موجودیه؟» گفتم: «نترس، برای یه موجودیه که خودش رو تبدیل میکنه به هر شکلی. اون شب هم خودشو شبیه دوست تو کرده بود.» مرد نفس راحتی کشید. «پس کار هیولا نبوده! ولی خوشحالم که کار یه موجود دیگه بوده، حداقل دیگه ترس هیولا نداریم.» یهو به مرد گفتم: «اینجا یه اتاق مخفی داری؟» مرد با تعجب پرسید: «آره، ولی میخوای چیکار؟» گفتم: «شاید اون موجود اونجا باشه.» مرد منو برد سمت یه دیوار که انگار هیچی نبود، ولی با یه حرکت کوچیک، یه در باز شد. وارد اتاق مخفی که شدیم، یه جسد دیدیم. مرد رنگش پرید. «این مرد رو من گروگان گرفتم.» گفتم: «پس تو تقلید کننده رو به عنوان گروگان گرفتی؟!» من و مرد سریع برگشتیم سمت اتاقک. همون مردی که شبیه دوستش بود، هنوز اونجا بود. گفتم: «بیا اینجا!» اون مرد سریع دوید و از دستمون فرار کرد. «لعنتی!» بعد رو کردم به میا. «بیا اینجا.» میا رو از اتاقک بیرون آوردم. میا گفت: «یه نفر توی اتاقک حالش بده.» در اتاقک رو باز کردم. «کدومشه؟» میا اشاره کرد به یه پیرزن. «همون پیرزنه.» پیرزن رو بیرون آوردم و بهش گفتم: «از اینجا برید بیرون.» میا گفت: «فکر کنم نگهبانهای پادشاه جنوبی بیرون منتظرمونن.» به مرد و میا گفتم: «باید دنبال تقلید کننده بگردیم.» بعد گفتم: «هر کدوممون از یه طرف میریم.» من رفتم سمت شمال مسافرخونه، اونجا یه اتاق بود. وارد اتاق شدم و از پنجره نگاه کردم. یه عالمه سرباز اونجا بودن. بعد یه نفر اومد، انگار فرماندهشون بود.
فرمانده داد زد: «نایلا بوشارد! خودتو تسلیم کن! من تمام اطلاعاتت رو دارم. میدونم پدرت چیکاره بوده، از خودتم بیشتر راجع به پدرت میدونم!» از پنجره داد زدم: «نه! تو هیچی راجع به پدرم نمیدونی!» فرمانده با صدای بلندتر گفت: «میدونم پدرت یه جنگجو بوده. تازه، مادرت هم دختر پادشاه بوده!» یه لحظه خشکم زد. مادرم؟ دختر پادشاه؟ این دیگه از کجا اومده بود؟ گفتم: «دروغ میگی!» فرمانده ادامه داد: «پادشاه جنوب هم داییته، برادر مادرت.» گفتم: «الکیه!» فرمانده گفت: «اگه خودتو تسلیم کنی، میبرمت پیش داییت.» همون موقع مرد صاحبمسافرخونه اومد جلو. «مگه قرار نبود دنبال تقلید کننده بگردیم؟ چرا داری با این فرمانده لعنتی حرف میزنی؟» من سریع نشستم. «بشین!» ولی یهو یه تیر از سمت فرمانده اومد و خورد به قلب مرد مسافرخونه. مرد مرد. فرمانده دوباره گفت: «نیم ساعت بهت وقت میدم تا خودتو تسلیم کنی.» برگشتم سمت اتاقک. میا همونجا وایستاده بود. گفتم: «یه جا رو نگشتیم.» میا پرسید: «کجا؟» گفتم: «مرد توی مسافرخونهاش میخوابید، یعنی یه اتاق داره.» من و میا رفتیم سمت اتاق مرد. بعد از چند دقیقه گشتن، کمدش رو پیدا کردیم. در کمد رو باز کردم و دیدم جسد یه دختر اونجاست.
نفسم بند اومده بود. اون موجود لعنتی، همون جسد دختره که تو کمد پیدا کرده بودیم، داشت بهم حمله میکرد! یعنی این تقلید کننده، خود اون جسد بود که جون گرفته بود؟ چقدر چندشآور! داشت منو میزد، صورتم تیر کشید. منم متقابلاً یه مشت زدم تو صورتش. داشتیم همدیگه رو لت و پار میکردیم که یهو دستشو گرفتم. دیدم وای! پوست خود دختره، همون که مرده بود، لای ناخنهای من گیر کرده بود. «چندش!…» دیگه طاقتم سر اومد. سریع خنجرمو از رو زمین برداشتم و بدون هیچ مکثی، فرو کردم تو دلش. همونجا تموم شد. یهو در باز شد و یه سرباز اومد تو. صورتش رو با کلاهخود پوشونده بود، قیافهاش معلوم نبود. حس بدی بهم دست داد. «نه… ؟» همون موقع سربازه صورتشو باز کرد. لبخند زد. «میا؟ تویی؟!» باورم نمیشد! میا بود! لباس سرباز تنش بود. گفت: «لباس سرباز برات آوردم. سریع بپوش تا از اینجا بریم.» لباس سرباز رو پوشیدم. وای که چقدر ناجور بود! ولی چارهای نداشتم. همینجوری که داشتیم از کنار بقیه سربازها رد میشدیم، که انگار اصلا حواسشون به ما نبود، از جلوی چشم خود اون فرمانده هم گذشتیم. اونم انگار نه انگار که ما داشتیم فرار میکردیم. سریع خودمون رو به اصطبل رسوندیم. یه اسب خوب پیدا کردم و پریدم روش. میا هم نشست پشت سرم. همین که یه کم از اون خرابشده فاصله گرفتیم، نفسم بند اومده بود. «وای… بدبخت شدیم.» برگشتم سمت میا که داشت میخندید. «وای!» میا گفت: «بچه! یادته اون دفعه(پارت هشت فصل دوم) چقدر دردسر درست کردیم؟» خندهاش یه جوری بود که انگار میدونست قراره چه اتفاقی بیفته. گفتم: «لعنتی… فکر کنم الان داریم از اینجا فرار میکنیم.» بعد اسب رو تاختیم و دور شدیم…
نظرات بازدیدکنندگان (0)