میتوانم بهبود یابم، اما… سوگند به جانِ تارها، گیتارم را از گزند در امان بدار! چرا که لمسِ انگشتان من بر سیمهای کوکشدهاش، پژواکی از جانِ مرا در عالم طنینانداز میکند. گیتارم؛ این ساختهی دستانِ من، تنها نشانِ زندگانیِ من است که بر گذرِ زمان مُهر خواهد زد. همچون نقاشی که روحش در تار و پودِ اثرش حلول کرده، یا شمشیرزنی که تمامِ هستیاش در نیامِ شمشیرش خلاصه گشته، من نیز در این ساز نفس میکشم. وگرنه، در این گذرِ از خاک به خاک، ماندنِ ما را جز غباری بر باد، چه معناییست؟
گمان میکنی اگر نقاش را بر دارِ مرگ آویزند و جانِ جهانِ آفرینشِ او را - اثرِ گرامیاش را - به آتش بسپارند و بگویند: ‘یکی به آسمان رفت و دیگری بر خاکستر نشست’، گمان میبری نقاش در آن لحظه چه حالتی خواهد داشت؟ میدانی؟ طنابِ دار، گاهی از تیغهایی جانفرسا پوشیده است که دردِ تلخِ فنا را هزاران برابر میکند.
استاد شمشیرزنی را متصور شو، تمامی عمر خود را فدای شمشیرش کرده، و حال به وقتِ مرگ، تنها دشمنش بر بالینش ایستاده؛ آیا در آن لحظه امکان دارد او دفترِ تمامِ تجاربِ زندگیاش را به او بدهد؟ چرا انسان، خلقتِ خود را بیشتر از خود میستاید؟ زیرا ما همه خاکیم و در خاک آرام گرفتهایم. اما اگر در آیندهای نا ممکن، برای حضورِ جسمِ ما، خلقتِ ما در آن سکونت داشته باشد، و اگر امضای نقاش بر گوشهی نقاشیاش، که حال بر سر درِ کاخِ شاهنشاهی نصب شده، باقی بماند؛ آیا او مرده است؟ اگر شمشیرزنی، فارغ از ملیتها، از تجاربِ استادی که حال شمشیرش را زمین نهاده و خود بر بی نهایت پیوسته، بهره گیرد؛ آیا آن استاد هرگز خواهد مرد؟ اگر داروسازی، درمانِ دردی را سازنده باشد؛ آیا او با هر درمانی که صورت میگیرد، دگر بار زنده نمیشود؟ تمامش ثمرهی آن خواسته است که انسان خواهانِ در یاد ماندن است.
چرا که فراموششدگان، تا زمانی که خاطری ایشان را به یاد دارد، گویی نفسِ تپندهی سینه خاموششان همچنان در تپش است. حتی در آن دم که ناپدید، خاکستر، مدفون و گمنام شوند؛ تا زمانی که روحی در جستجویِ آن گمشدهها باشد، عمرِ ایشان هرگز پایان نخواهد یافت. این است رازِ جاودانگیِ انسان؛ ما، آفریدهشدگانِ این جهان، خدایانی هستیم که برای خلقِ خلقتهایمان، لقبِ اشرفِ مخلوقات را بر تارکِ خویش نشاندهایم."
نظرات بازدیدکنندگان (0)