این قسمت: مردم دیوونه
آنچه گذشت........ «کمک! کمک! کمک!» داد زدم. -------------- من با تمام توانم دست بچهرو گرفتم و کشیدم. اون چیز سیاه انگار جون داشت، یه نیروی قوی داشت میکشیدش پایین... ------------------ «مال یکی از دوستای قدیمی مامانمه. میگه با این جادو میتونیم شکستش بدیم. باید طبق دستورالعملها عمل کنیم، فقط وقت نداریم که کامل بخونیمش.» ---------------- زن داد زد، یه فریادی که همه شیشههای اطراف رو به لرزه درآورد. نور از تنش زد بیرون، یه نور آبیِ یخی، و بعد... پوووف! مثل یه بادکنک که سوراخ بشه، زن از بین رفت. ----------------- از اونور صدای نایلا اومد، همزمان با یه صدای نفسبُر و خشمگین: «مـــــــــیــــــــــــــا!» --------------------------- فکر کردن تو اون لحظه سخت بود، ولی یه چیز رو خوب یادم بود: **باید هدف بگیرم.** با تمام قدرت باقیمونده، خنجر رو گرفتم و چرخیدم و محکم کوبیدمش توی مرکز اون تودهی سیاه لزج. **فشقققق!** --------------------- «بزن بریم! هرچی سریعتر!» فریاد زدم. اسب با یه صدای بلند سُم کوبید و شروع کرد به دویدن. توی آینه دیدم: از پشت درختها، یه چیز سیاه و عظیم، بدون هیچ نوری، داشت آروم اما مصمم دنبالمون میاومد. و اون صدای جیرجیر، حالا بلندتر شده بود... اون کالسکه لعنتی داشت دنبالمون میاومد! باید از اینجا میرفتیم، هرجا که باشه، فقط دور از دریاچه و دور از اون روح راننده. ------------------- یکی از مردها یه سطل آب سرد برداشت و بدون هیچ اخطاری، محتویاتش رو ریخت روی صورتم. سرمای ناگهانی و آب کثیف، من رو به واقعیت تلخ برگردوند. صدای رعد قطع شده بود، فقط صدای نفسهای سنگین من و خندههای سرد اون شکارچیها توی کلبه میپیچید. ----------------- اون دیگه نایلا اون دختر ترسو نبود. انگار تمام اون سالهایی که درد کشیده بود، تبدیل شده بود به انرژی متراکم. از زیر شنلش یه چیزی بیرون کشید—یه خنجر کوچیک، ولی براق و کُشنده. یه لحظه مکث نکرد. با تمام قوا، خنجر رو فرو کرد توی پهلوی اون زن. ------------------- منم گفتم. «تو برو بچه و مادر رو بیار بیرون. من حواسم به اون مرد هست.» نایلا سریع رفت داخل. منم آمادهٔ مقابله بودم. ---------------------- نایلا، وصیتم به تو اینه که مراقب دخترم باش. میا کسی رو نداره. تنهاست. بهم قول بده هیچوقت تنهاش نذاری. حواست بهش باشه.» حرفاش مثل پتک توی سرم میخورد. با تعجب نگاهش کردم. ------------------- خنجری که همیشه همراهم بود رو از تو پوتینم کشیدم بیرون. با تمام قدرتی که داشتم، پریدم جلو و خنجر رو دقیق زدم تو قلب مترسک. یه جیغ وحشتناک کشید و بدنش شروع کرد به پاشیدن یه چیزی شبیه خاک اره. بعدش، دیگه هیچ حرکتی نکرد و نابود شد. -------------------- «این همون قبره!» نایلا داد زد. بدون معطل کردن، رفت کنار قبر و اون خنجر رو از توی کمربندش درآورد. یه نفس عمیق کشید و فرو کرد توی قلب دختره. بعد سریع تابوت رو بست. ------------------- میا با چشمهای درشت بهم زل زد. «ولی... پامو گاز گرفته! دارم خونریزی میکنم!» یه آه کشیدم. «میدونم، ولی باید قوی باشی. راه دیگهای نداریم. خودتو جمع و جور کن.» و بعد، راه افتادیم. من جلو، اسب با میا پشت سر. هوا تاریک بود، و من فقط به این فکر میکردم که این ماجرا کی تموم میشه. ------------------
چشمام رو به زور باز کردم. همهجا تاریک بود، یا شایدم فقط چشمام عادت نکرده بود. یه درد خفیف تو پام حس میکردم، ولی انگار مهم نبود. صداش رو شنیدم، یه صدای آشنا... نایلا. «نایلا؟» با صدایی که خیلی ضعیف بود، پرسیدم. یهو چشمای قرمزی رو دیدم. نور ضعیفی که از بیرون میاومد، به چشمهای نایلا میخورد و انگار برق میزدن. چشماش... قرمز بود؟ «وای!» یه ناله از گلوم دراومد. «پام... هنوز درد میکنه.» دستم رو بردم سمت پام، ولی بعد حس کردم دست چپم... سبکه. باندپیچی نبود. «دست من...؟» نایلا لبخند زد. یه لبخند گشاد، ولی چشمهاش هنوز قرمز بودن. «آره، خوب شده. دکتر گفت تا صبح بندازیش بیرون. مشکلت حل شده.» «چی؟ تا صبح بالا سرم بیدار بودی؟» تعجب کردم. «آره، خب... چی میخواستی؟» نایلا جواب داد. «مگه کسی هست که دوست نداشته باشه یکی بالای سرش باشه؟» ولی پام... هنوز درد میکرد. «پام واقعا درد میکنه، نایلا.» نایلا یه آه کشید. «اینقدر لوس بازی در نیار، میا. دیگه درد نداره.» «من لوس نیستم!» با حرص گفتم. «دارم از درد میمیرم!» نایلا یه لحظه مکث کرد، بعد گفت: «باشه، باشه. میدونم. میخوام یه کاری کنم حالت بهتر بشه.» با هیجان پرسیدم: «چی؟» نایلا اومد نزدیکتر. دستش رو گرفت به سمت دست چپم. «میخوام ببرمت یه دهکده. اونجا آب و هواش عالیه، همهچی بهتر میشه.» دستش رو گذاشت دور گردنم. «بلند شو ببینم.» با کمک نایلا، خودمو کشیدم بالا. پام تیر کشید، ولی سعی کردم به روش نیارم. دست چپم رو گذاشتم دور گردن نایلا، و اون هم دستش رو دور کمرم حلقه کرد. با هم، از اتاق بیرون رفتیم. حس عجیبی داشتم. ترس، درد، ولی یه امید کوچیک هم بود. شاید نایلا راست میگفت. شاید اون دهکدهی جادویی، واقعا حالم رو خوب میکرد.
نایلا کمکم کرد تا روی اسب بشینم. هنوز یه کم درد داشتم، ولی حس بهتری داشتم. «کدوم دهکده میریم حالا؟» پرسیدم. «دهکده پاون.» نایلا جواب داد. «اوهوم...» گفتم و سرم رو تکون دادم. نایلا هم سوار اسب شد. «محکم به پشتم بچسب!» گفت و بعد با یه حرکت، اسب رو به تاخت انداخت. منم محکم کمرش رو گرفتم. باد میخورد به صورتم و موهام رو آشفته میکرد. یک ساعت گذشت و بالاخره رسیدیم. «واقعا آب و هواش خوبه!» از نفس افتاده گفتم. نایلا خندید. «جای بدی که نمیبرمت!» همین که چشمم به اطراف افتاد، یهو یه چیزی مثل برق از ذهنم گذشت. انگار یه صحنهی دیگه رو دیدم. توی یه داروخونه بودم... یا شایدم یه جور درمانگاه؟ نایلا اونجا بود، یه تیرکمون دستش بود. یه پسر کوچیک هم اونجا بود، با یه نخ بسته شده بود به یه چیزی... داشت التماس میکرد: «خواهش میکنم منو نکش!» یه زن اونجا بود، دکتر زن. یه پرستار زن هم بود. یه مرد هم بود که میگفت: «نه نزن! فکر نکنم اون تبدیل شده باشه...» ولی نایلا گوش نداد. تیر رو انداخت. چشمام رو باز کردم. نایلا داشت نگاهم میکرد. «این دهکده...» شروع کردم به حرف زدن، ولی حرفم نصفه موند. «این دهکده...» نایلا ابروهاش رو بالا انداخت. «دوباره چه ابهامی دیدی؟» همه اون صحنه رو براش تعریف کردم. اون تیرکمون، اون پسر، اون التماسها... نایلا با دقت گوش میداد، ولی صورتش هیچ تغییری نمیکرد. وقتی تموم کردم، گفت: «توهم زدی، میا. اینجا هیچ اتفاقی نیفتاده.» ولی من میدونستم که اون یه توهم ساده نبود. یه جور حس بود، یه الهام. انگار اون دهکده یه رازی داشت. یه راز تاریک...
نایلا شونهای بالا انداخت. «الهامات عجیبه، میا. شاید همهش خیال و پردازه.» «مطمئنم اتفاق میافته!» گفتم و به اطراف نگاه کردم. یهو یه صدایی اومد. از یه خونهی نزدیک. یه صدای داد زدن بود، انگار کسی داشت کمک میخواست. نایلا گفت: «اون خونه بود.» «باید در بزنیم.» گفتم. «شاید کسی اون تو گیر افتاده باشه.» پیاده شدیم و رفتیم سمت در خونه. در زدم. بعد از چند لحظه، یه پسر در رو باز کرد. صورتش رنگ پریده بود و معلوم بود ترسیده. «شما کی هستین؟» پرسید. نایلا جلو اومد. «یه صدایی شنیدیم، بخاطر همین مزاحم شدیم.» منم پرسیدم: «پدر و مادرت خونه هستن؟» «آره.» گفت و در رو کمی بست. همون موقع، یه مرد از تو خونه اومد بیرون. «با کی حرف میزنی؟» به پسرش گفت. «با خانمهای محترم.» پسره جواب داد. مرد یه نگاه سریع به ما انداخت. «فعلاً خانمها...» و بعد در رو بست. نایلا برگشت سمتم. «هول نبودن؟» «خیلی هول بودن.» جواب دادم. کنجکاو شدیم. رفتیم کنار پنجره و از تو نگاه کردیم. صحنهی عجیبی بود. اون مرد، زن خودش رو بسته بود به یه صندلی. زن زخمی بود و معلوم بود حالش خوب نیست. نایلا دیگه طاقت نیاورد. خنجرش رو از کمرش کشید بیرون. «حالا...» گفت. منم که هنوز پام درد میکرد، با یه حرکت غریزی، پریدم توی خونه. نایلا هم دنبالم اومد. خنجر نایلا مستقیم رفت توی بدن مرد. ناله کرد و افتاد. منم سریع رفتم سراغ پسر. میخواستم بزنمش، ولی اون سریعتر بود. از پنجره پرید بیرون و فرار کرد. «لعنتی!» نایلا گفت. «فرار کرد!» من مونده بودم و اون مرد مرده، و زنی که روی صندلی بسته شده بود. یه نفس عمیق کشیدم. «حداقل اون مرد دیگه اذیت نمیکنه.» نایلا به سمت زن رفت و شروع کرد به باز کردن بندهاش. «باید ازش بپرسیم چی شده.»
نایلا گفت: «من جسد رو میبرم. تو به این زن کمک کن.» «باشه.» گفتم و رفتم سراغ زن. بندهایی که دورش بسته شده بود رو باز کردم. زن ضعیف بود و به سختی میتونست بایسته. «اینجا باید یه داروخونه باشه.» نایلا گفت و بعد زن رو گذاشت بالای اسب. خودم هم همون بالا نشستم. نایلا رکاب اسب رو گرفت و جسد مرد رو هم گذاشت رو شونهش. بعد چند دقیقه، به یه ساختمون رسیدیم که شبیه داروخونه بود. پیاده شدم و زن رو هم کمک کردم. با هم رفتیم داخل. یه دکتر زن اونجا بود. نایلا جلو رفت و گفت: «من نگهبان قلعه آبی هستم. این مرد به من حمله کرد و من کشتمش. لطفاً روش آزمایش انجام بدید. به نظر میرسه دیوونه شده باشه، چون داشت زن خودش رو میکشت.» یه پرستار هم اومد و زن رو برد تا درمانش کنه. دکتر زن سر تکون داد. «باشه.» همون موقع، من آروم تو گوش نایلا گفتم: «این همون داروخونهست که توی الهامم دیدم.» «خیلی خب.» جواب داد. بعد از چند دقیقه، دکتر زن برگشت و گفت: «به نظر میرسه توی خونش یه ویروس بوده که دیوونهاش کرده.» نایلا گفت: «من میرم یه کم بیرون رو بگردم. شاید دیوونههای دیگهای هم باشن.» «مراقب خودت باش.» بهش گفتم. نایلا لبخندی زد و گفت: «همچنین.» بعد از داروخونه زد بیرون. من موندم و زن زخمی که داشت درمان میشد و دکتر. حس عجیبی داشتم. انگار این دهکده پر از راز بود. رازهایی که کم کم داشتیم کشفشون میکردیم. «میا، حالت خوبه؟» دکتر زن پرسید. «آره، فقط... یه کم گیج شدم.» جواب دادم. «این ویروس... خطرناکه؟» «هنوز نمیدونیم. باید بیشتر تحقیق کنیم.»
من اونجا توی داروخونه نشسته بودم و منتظر نایلا. خیلی وقت بود رفته بود و هنوز برنگشته بود. دکتر هم داشت یه کارایی میکرد، ولی معلوم بود اونم نگرانه. دکتر گفت اول باید یه فکری برای اون زن بکنیم که دیوونه شده بود و دکتر و منو پرت کرد. بردیمش انباری داروخونه و درش رو قفل کردیم. اون زن دیگه آروم شده بود، ولی کی میدونست تا کی؟ دکتر داشت یه سری داروها رو مخلوط میکرد. گفت که داره سعی میکنه پادزهر رو بسازه، ولی معلوم بود کار سختیه و زمان میبره. ولی خب، بهتر از هیچی بود. حداقل یه امیدی داشتیم. من هی پنجره رو نگاه میکردم، به امید اینکه نایلا رو ببینم که داره برمیگرده. ولی انگار گم شده بود. یه حس بدی داشتم. انگار یه اتفاق بدی براش افتاده بود. ولی دکتر گفته بود فعلا بیرون خطرناکه و بهتره همینجا بمونیم. راست میگفت، چون اون زنه که دیوونه شده بود، نشون میداد که این ویروس چقدر سریع آدم رو عوض میکنه. هوا داشت تاریک میشد. منم همینجا توی داروخونه موندم. پیش دکتر و اون زن. منتظر نایلا. ولی هر چی بیشتر منتظر میموندم، بیشتر نگران میشدم. یعنی چی شده بود؟ نکنه رفته بود دنبال یه سرنخی و گیر افتاده بود؟ کاشکی زودتر برمیگشت. کاشکی این پادزهر زودتر آماده میشد. اینجوری که نمیشد دووم آورد. این دهکده نفرین شده بود انگار. و ما هم گیر افتاده بودیم وسطش. منتظر یه اتفاقی که معلوم نبود کی قراره بیفته.
من که داشتم اسبمو توی جاده خاکی میروندم، هوا که دیگه داشت قشنگ تاریک میشد، یهو چند تا از این دیوونهها رو دیدم که با شمشیر ایستاده بودن جلو راهم. قیافههاشون ترسناک بود، انگار که اصلاً آدم نبودن. یکیشون همینجوری اومد نزدیک و با یه لحن عجیبی گفت: «اسب خوشگلت رو میدی به من؟» منم که دیدم اوضاع خرابه، سریع اسبمو روندم و فرار کردم. همینطور که داشتم میرفتم، یه مرد رو دیدم که مثل اینکه کلانتر دهکده بود. تا منو دید، سریع تیرکمونشو گرفت سمتم و داد زد: «آلوده شدی!» منم مونده بودم چی بگم، گفتم: «نه بابا، آلوده نشدم.» خلاصه اونم سوار اسبش شد و گفت: «بیا با هم بریم داروخونه.» خلاصه با هم رسیدیم داروخونه. میا که منو دید، یه نفس راحت کشید و گفت: «وای نایلا! بالاخره اومدی!» منم گفتم: «آره، فقط آقای کلانتر رو هم با خودم آوردم.» کلانتر هم که پیاده شد، ما هم رفتیم داخل. وقتی داخل شدیم، من به میا گفتم: «اون پادزهر که گفتی، درست نشد؟» میا هم گفت: «نه، اصلا همچین بیماریی تا حالا نبوده که بشه براش پادزهر درست کرد. تازه اون زنه که زخمی بود و آوردیمش اینجا، اونم آلوده شد.» منم گفتم: «خب پس باید بکشیمش دیگه.» میا گفت: «آره، چارهای نداریم، با اینکه دلم براش میسوزه.» منم گفتم: «باشه، خودم کارش رو تموم میکنم.» رفتم انباری و اون زن رو کشتم. یهو یه پسر جوون اومد تو داروخونه و گفت: «تعداد اون دیوونهها خیلی زیاد شده.» منم که دیگه حسابی عصبانی بودم و ترسیده بودم، سریع تیرکمونمو کشیدم و گرفتم سمت پسر. گفتم: «تو هم آلودهای!» بعدم با یه طناب بستمش. میا اومد گفت: «وایسا! الهامم درست میگفت! نکُشیش! شاید آلوده نباشه.» ولی من گفتم: «نه، باید بکشمش.» تیرکمونم هنوز سمتش گرفته بودم که کلانتر داد زد: «نه! نکن! اون آلوده نیست! اونجا دکتر و پرستار هستن. بذار یه نگاهی بهش بندازیم.» پسره هم همینطور التماس میکرد: «خواهش میکنم، من آلوده نشدم.» منم چند دقیقهای تیرکمونمو سمتش گرفته بودم، ولی دلم نیومد شلیک کنم. میا که دید من شلیک نکردم، لبخند زد. اون لحظه بود که فهمیدم شاید نباید اینقدر سریع قضاوت میکردم. شاید همه اونایی که به نظر دیوونه میاومدن، واقعاً آلوده نبودن. شاید هنوز امیدی بود. کلانتر اومد پیش پسره و دکتر هم معاینهاش کرد. گفت که خوشبختانه آلوده نشده. یه نفس راحت کشیدم. تفنگمو گذاشتم زمین. میا هم اومد بغلم کرد و گفت: «خیلی خوب شد که نکشتیش.» منم گفتم: «آره، حق با توئه.» کلانتر گفت: «خب حالا که اوضاع یه کم آرومتر شد، باید یه کاری بکنیم. باید بفهمیم این ویروس از کجا اومده و چطور میتونیم جلو پخش شدنش رو بگیریم.» منم گفتم: «آره، کاملاً موافقم. باید یه فکری بکنیم.» همه با هم برگشتیم داخل داروخونه. دکتر داشت سعی میکرد پادزهر رو آماده کنه و میا هم کمکش میکرد. کلانتر هم داشت روی نقشه دنبال یه جایی میگشت که شاید منبع این ویروس اونجا باشه. منم همینجا نشسته بودم و منتظر بودم. منتظر بودم تا همهچی درست بشه. منتظر بودم تا این کابوس لعنتی تموم بشه.
من اونجا توی داروخونه نشسته بودم، یهو دلم خواست برم یه سر به انباری بزنم. همینجوری الکی رفتم توی انباری، ولی همین که برگشتم، دیدم پرستار پشت سرمه! یه لبخند مرموزی زد و گفت: «دوست داشتم با هم تنها باشیم.» قبل از اینکه بفهمم چی شده، یه خنجر فرو کرد توی شونهام! بعد خنجر رو کشید بیرون. درد وحشتناکی بود. پرسیدم: «تو هم ویروسو گرفتی؟» همین که اینو گفتم، نایلا با تیرکمونش زد پرستار رو! بعد خنجر رو از دستش گرفت و دوباره زدنش. نایلا سریع اومد پیشم و پرسید: «میا! خوبی؟» ولی من دیگه نمیتونستم صاف وایسم. اون ویروس لعنتی انگار که دوباره داشت اثر میکرد. نایلا و دکتر مجبور شدن منو به یه صندلی ببندن، چون میترسیدن آلوده شده باشم. پای راستم که قبلاً سگ گازش گرفته بود و هنوز درد میکرد، حالا شونه چپم هم که خنجر خورده بود، خونریزی داشت. نایلا با عصبانیت به کلانتر و اون پسر و دکتر گفت: «هیچکس حق نداره به میا نزدیک بشه!» بعد رو به دکتر کرد و گفت: «بیا شونه میا رو درمان کن، داره خونریزی میکنه.» دکتر هم اومد و با باند و اینا زخممو بست. همین که کارش تموم شد، نایلا به کلانتر و اون پسر گفت: «برید بیرون.» اونا هم رفتن. همینطور که دکتر داشت زخممو میبست، من با گریه به نایلا گفتم: «منو بکش. با همون خنجری که دستته.» نایلا گفت: «نمیتونم. من خیلی خستهام. از همه چی. از اینکه همش مجبوریم مردم رو نجات بدیم.» ولی من واقعاً دیگه نمیتونستم ادامه بدم. درد داشتم، میترسیدم آلوده شده باشم، و از همه بدتر، احساس گناه میکردم. چرا باید زنده باشم وقتی اینقدر درد میکشم؟ چرا باید بقیه هم اینقدر زجر بکشن؟ نایلا همینطور بهم نگاه میکرد، انگار که داشت با خودش کلنجار میرفت. ولی آخرش گفت: «نمیتونم بکشمت میا. تو دوست منی.» همینطور که اونجا نشسته بودم و به در و دیوار داروخونه نگاه میکردم، حس میکردم دارم توی خودم غرق میشم. انگار که دیگه هیچ امیدی نبود. فقط درد بود و ترس و خستگی. نمیدونم چقدر گذشت. شاید چند دقیقه، شاید چند ساعت. فقط میدونستم که دیگه اون میا قبلی نیستم. اون میا که قبل از اومدن این ویروس، شاد و پرانرژی بود، دیگه رفته بود. جاشو به یه موجود خسته و دردمند داده بود که فقط دلش میخواست همه چی تموم بشه.
دکتر اومد پیشم و گفت: «میخوام خونتو آزمایش کنم ببینم آلوده شدی یا نه.» همین که آزمایش رو انجام داد، یه نگاهی به جوابش انداخت و باورش نمیشد! گفت: «باورنکردنیه! تو آلوده نشدی!» نایلا از خوشحالی بغلم کرد و منم یه لبخند زدم. کلانتر گفت: «بیاید اینجا.» من و نایلا بلند شدیم و رفتیم بیرون. همین که پامونو گذاشتیم بیرون، دیدیم اون دیوونهها دیگه اونجا نیستن! کلانتر گفت: «عجیبه!» نایلا هم گفت: «بهتره ما دیگه بریم، من که خیلی خسته شدم.» کلانتر هم گفت: «باشه، مراقب خودتون باشید.» خلاصه من و نایلا سوار اسب شدیم و راه افتادیم. همینجوری که میرفتیم، دیدیم داره آفتاب طلوع میکنه. یه رودخونه پیدا کردیم و نایلا گفت: «بهتره همینجا یه کم بشینیم.» پیاده شدیم و کنار رودخونه نشستیم. نایلا گفت: «این رودخونه به دهکده رامبل راه داره.» گفتم: «عالیه!» یهو نایلا با لحن جدی گفت: «میدونی، پدرخوندهات قبل از اینکه بمیره، یه چیزایی راجع به تو به من گفت. بهم گفت که ازت مراقبت کنم.» گفتم: «آره، خب این که حرف همیشگیش بود.» نایلا گفت: «آره، ولی یه حرف دیگه هم راجع به تو زد.» با تعجب پرسیدم: «چی؟» نایلا هیچی نگفت و فقط بهم نگاه کرد. اون لحظه بود که حس کردم یه چیزی بین ما عوض شد. انگار که یه رازی بین من و پدرخوندهام بود که نایلا ازش خبر داشت. یه رازی که شاید خیلی مهم بود. ولی اون سکوت کرد و منم دیگه چیزی نپرسیدم. فقط کنار رودخونه نشسته بودیم و به طلوع خورشید نگاه میکردیم. حس میکردم آینده نامعلومه، ولی یه حسی بهم میگفت که نایلا اونجا هست تا ازم مراقبت کنه. حتی اگه اون راز رو هم بهم نگه، میدونستم که دیگه تنها نیستم. رودخونه آروم داشت جریان داشت و صدای آبش مثل یه لالایی بود. ولی توی دلم یه طوفان بود. اون حرف نایلا، اون سکوتش... همهاش داشت منو به فکر فرو میبرد. پدرخوندهام چی راجع به من گفته بود؟ چرا نایلا اون حرف رو زد و ادامه نداد؟ این معما داشت منو دیوونه میکرد. ولی شاید بهتر بود که فعلاً بهش فکر نکنم. شاید وقتی به رامبل رسیدیم، همه چی روشن شد. شاید اونجا بود که جواب سوالامو پیدا میکردم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)