سلام.دوستان قبل از هر چیزی اینکه لطفا گیر ندید که چرا همه اش داستان میسازید شاید دلمون بخواد.من واقعا ذهنم نمیتونه چیزی جز داستان ها بسازه و لطفا به ما گیر ندین که چرا فقط داستان میسازید.خب دیگه برم سراغ داستان و ناظر جان لطفا منتشر کن🌺🌻🌹🌷🌸💐
من هنوز سر جام ایستاده بودم.سریع گفتم:چطور اومدی؟آروم گفت:پودر فلو...خونم به جوش اومد و گفتم:تو بدون اجازه ی من از شومینه ی خونه ی من سردرآوردی؟سریع گفت:باران ببخشید ولی خب تو جواب نامه های من رو نمیدادی و اگه هم میدادی خیلی سرد بود...اومدم داد بزنم سرش که مامانم با چایی اومد.زیرلب ناله ای کردم.الان مامانم راجب من و دراکو چی فکر میکنه؟لابد بعدشم شروع میکنه به پرسیدن اینکه تو هاگوارتز چطور با هم رفتار میکنیم و چطور دوست شدیم...مسخره است.واقعا.معلومه که جواب همه شون رو میدونه.اون و خانم مالفوی یا به قول خودش نارسیسا جون از همه چی خبر دارن...وای...شروع شد...(مامان مام نوشته میشه و دراکو هم د و بابا هم ب و محمد معین هم م و باران هم من)مام:خب عزیزم چای بخور.دراکو یه چایی برداشت.من:خب من دیگه میرم تو اتاقم...ب و مام همزمان:نه.تو باید همینجا باشی.دراکو نگاه گیجی بهم انداخت.ب:خب پسرم کِی تو هاگوارتز با هم بودید؟د(با رنگی پریده):خب...بیشتر مواقع...و با دیدن نگاه هایی که بین خانواده ام رد و بدل میشد گفت:خب...ما هم گروهیم...
محمد معین خواست با نیشخند چیزی بگه که همون موقع مامانم گفت:باران...بیا کمکم کن شام رو درست کنم.دراکو,عزیزم,چی دوست داری؟دراکو یه کمی مِن مِن کرد و بعد گفت:همبرگر...لبخند دندون نمایی زدم و پشت سر مامانم راه افتادم. تا به آشپزخونه رسیدیم مامانم برگشت سمتم و برق شیطنت رو توی چشماش دیدم.گفت:خب پرنسس زد,چی برام آوردی؟زود تند سریع توضیح بده...یه دفعه از شومینه ی خونمون بیرون اومد و مثل کسایی که فقط به یه چیز نیاز دارن مدام اسمت رو میگفت... یه کمی سرخ شدم و گفتم:هیچی مامان...همبرگر رو درست کنیم.مامانم گفت:البته عزیزم,نباید فکر های بدی راجب دست پختت بکنه...نشونش بده دست پختت حرف نداره... یه آه کشیدم و مشغول درست کردن خمیر برای ساختن نون همبرگر شدم.
بعد از یه مدت همبرگر ها درست شد و مامانم گفت:عزیزم؟پس سس مخصوصت کو؟یکمی غر غر کردم ولی بازم سس مخصوص خودم رو درست کردم و روی همبرگر ها ریختم.وسطای کارِ سخت و پر چالش ریختن سس روی همبرگر بودم یه دفعه دراکو صدام زد.میخکوب شدم و همون لحظه که خواستم برگردم...
یکی از پشت دست و پام رو گرفت!خواستم جیغ بزنم که همون موقع یه دستمال توی دهنم فرو شد.بعد از اونم چشمام بسته شد.گیج بودم.با خودم فکر کردم لابد اینم یکی از شوخی های مسخره ی محمد معین بوده.اما بعد که یادم اومد چقدر ترسیده ام و گریه میکنم با خودم گفتم:محمد معین یه ا**ب**ل**ه** هست ولی یه شرور نیست... بعد شنیدم بازم دراکو صدام زده.دلم هُرّی ریخت پایین!پس دراکو هم نبود...وای خدایا...لابد مامان و بابا هم رفته بودن خرید کنن ولی من اینقدر درگیر سس بودم که نفهمیدم.یه بار دیگه صدام زد.تا اومد جیغ بزنم احساس کردم چیزی به گلوم فشرده میشه.بعد همون صدایی که مو رو به تنم سیخ میکرد و سال اول شنیده بودم با اون صدای هیس مانندش گفت: رز,تکون نخور...وگرنه با همین چوبدستیم به سرنوشت جالبی میرسونمت... قلبم به تپش افتاد.رز؟من کِی رز بودم خودم نمیدونستم؟وای...بعد شنیدم دراکو باز صدام زد,ولی هم صداش نگران بود و هم نزدیک.بعد یک دفعه داد زد:آهای...تو...تو کی هستی؟داری چی کار میکنی؟چوبدستیت رو بزار زمین... همون لحظه فهمیدم اون کیه...اون ولدمورت بود...خواستم جیغ بزنم و به دراکو بگم,خواستم داد بزنم و به دراکو بفهمونم تا اون بره,ولی صدام تو گلوم خشک شده بود...
نظرات بازدیدکنندگان (0)