چاکریم امیدوارم تاحالا لذت برده باشید
سالن رقص بزرگ عمارت ویل، گویی کلیسایی از نور و صدا بود. لوسترهای کریستال، درخشش کهربایی گرمی را بر سنگهای مرمر کرمرنگ میپاشیدند و عطر زنبقهای گرانقیمت در هوا پیچیده بود. الا ویل در بالای پلکان مارپیچ ایستاده بود؛ تماماً شبیه به حکمرانِ این شهر. او لباسی بلند از ابریشم به رنگ طلای مایع به تن داشت که مثل فلز ذوب شده بر شانههایش نشسته بود و با وقاری بیزحمت، اندامش را قاب میگرفت. موهایش به سبک موجدار کلاسیک هالیوودی آرایش شده بود و تنها جواهرش، یک جفت گوشواره زمرد اشکی بود که با برقِ خطرناکِ چشمانش هماهنگی داشت. کنار او، بروس وین در توکسیدوی زغالیرنگش، تصویر کاملی از یک میزبان میلیاردر بود. لبخندش تمرین شده بود، اما نگاهش بیقرار بود و مدام جمعیت را زیر نظر داشت. بروس در حالی که به سمت الا خم شده بود، نجوا کرد: «سالن مال توئه الا. هر کسی اینجا حضور داره، دنبال تایید توئه.» الا با انحنای تند و زیبایی بر لبهایش لبخند زد. «اونا دنبال یک رهبر هستن بروس. من فقط چیزی رو که لازم دارن بهشون میدم.»
درهای بلوطی و سنگین ورودی با اقتداری آرام و قدرتمند باز شدند. پچپچهای اشرافیان فروکش کرد وقتی آزوالد کابلپات قدم به سالن گذاشت. او به طرز غافلگیرکنندهای باوقار به نظر میرسید—کت و شلوار سه تکه خوشدوختی به تن داشت با یک کراوات ابریشمی بنفش و تکچشمیِ (موناکل) همیشگیاش. او شبیه یک جنایتکار نبود؛ بلکه شبیه یک مشاور عالیرتبه و مردی با جایگاه اجتماعی بالا به نظر میرسید. اما این مردی که کنار او ایستاده بود، اکسیژن سالن را با خود برد. دکتر ولادیمیر آلوکارد با وقار آرام و بیشتابِ پادشاهی که به تختش بازگشته، وارد شد. او یک کت مخمل سرمهای تیره روی پیراهن سفید و یقه-دیپلمات پوشیده بود؛ بدون کراوات، و تنها با یک سنجاق سینه نقرهای به شکل سر گرگ. شلوارش خط اتوی بینقصی داشت و کفشهایش چنان براق بودند که نور لوسترها را منعکس میکردند. استایل او ترکیبی از «دنیای قدیم» و «نخبگان مدرن» بود—خویشتندار، به شدت گرانقیمت و بیزمان. چهرهاش شاهکاری از ویژگیهای اشرافی بود؛ استخوانی، هوشمند و به شکلی مسحورکننده زیبا. چشمانش، خاکستریِ عمیق و مغناطیسی، مثل یک غریبه جمعیت را برانداز نکردند؛ آنها چشمان الا را از آن فاصله دور پیدا کردند و با تمرکزی که تقریباً فیزیکی به نظر میرسید، روی او قفل شدند.
آزوالد او را از میان جمعیتی که راه را باز میکردند هدایت کرد و مثل یک مشاور مورد اعتماد، زیر گوش او نجوا میکرد. وقتی به پای پلهها رسیدند، پنگوئن تعظیم کوتاهی کرد. «دوشیزه ویل، آقای وین... اجازه بدید مردی با فرهنگ وسیع و جاهطلبی بزرگتر رو معرفی کنم. دکتر ولادیمیر آلوکارد، حامی جدید پروژههای بازسازی تاریخی شهر.» ولادیمیر قدمی به جلو گذاشت. دستش را دراز نکرد؛ بلکه سرش را با احترامی اندک تکان داد. صدایش وقتی شروع به صحبت کرد، یک باریتونِ بم و آهنگین بود—آرام، حرفهای و کاملاً گیرا. ولادیمیر گفت: «دوشیزه ویل،» نگاهش چنان روی او ثابت بود که انگار بقیه سالن محو شدند. «درباره دیدگاه شما برای گاتهام زیاد شنیده بودم. میگفتن شما تنها کسی هستید که واقعاً سنگینیِ تاریخ این شهر رو درک میکنید. افتخاریه که بالاخره با معمارِ آیندهی این شهر ملاقات میکنم.» او مثل یک بیزنسمن صحبت میکرد، مثل یک جنتلمن. هیچ تهدیدی در حرفهایش نبود، فقط یک قدردانیِ عمیق و روشنفکرانه. اما روشی که چشمانش موقع صحبت کردن روی نبضِ گردن الا مکث میکرد، رقصِ زیرپوستی و خاموشِ یک دلبریِ حرفهای بود.
الا پاسخ داد، با صدایی که علیرغم لرزشِ غریبِ قلبش، استوار بود: «شما بیش از حد لطف دارید دکتر. نمیدونستم خانواده آلوکارد چنین علاقه... متمایزی به توسعه شهری ما دارن.» ولادیمیر با لبخندی کمرنگ و مرموز گفت: «تاریخ اشتیاقِ منه، دوشیزه ویل. و معتقدم من و شما حرفهای زیادی برای گفتن درباره "حفظِ" چیزهایی داریم که هرگز نباید فراموش بشن. امیدوارم برنامهتون اجازه یک گفتگوی... خصوصیتر رو به زودی بده؟» بروس این تبادل کلمات را با چشمانی ریز شده تماشا میکرد؛ غریزه «کارآگاهی» او فریاد میزد که چیزی پشت آن لبخندهای مبادیآداب پنهان شده است. اما برای اولین بار در زندگیاش، الا حس کرد که با همتای خودش روبرو شده—کسی که به زبانِ قدرت و وقارِ او صحبت میکرد.
اسپویل پارت بعد..
نظرات بازدیدکنندگان (0)