چقد جالب من نمیدونستم نمیشه کامنت گذاشت:/ عیب نداره مطلبی بود پیوی بگید
بیست و چهار ساعت بعد، هوای شب داخل عمارت آلوکارد ساکن بود؛ سنگین از بوی اسطوخودوس خشک شده، چرم قدیمی و تندیِ فلزیِ خونی که هنوز از زیرزمین به مشام میرسید. دکتر ولادیمیر آلوکارد مقابل یک آینه سه لتی ایستاده بود که شاهد طلوع و سقوط سلسلههای بسیاری بود. او دیگر مجموعهای از استخوانهای لرزان نبود. پس از یک «ضیافت نیمهشب» که باعث شده بود سه نفر از بدنامترین اراذل خیابانی گاتهام برای همیشه ناپدید و فراموش شوند، کنت به اوج شکوه جسمانیاش بازگشته بود. پوستش به رنگ مرمرِ بینقص بود؛ خنک و درخشان زیر نور لرزان شمعها. موهایش، سیاهتر از خلاء، با دقتی اشرافی به عقب شانه شده بود و چهرهای را قاب میگرفت که به طرز خطرناکی جذاب بود—گونههایی برجسته، خط فکی که انگار از سنگ آبسیدین تراشیده شده بود، و چشمانی که وقتی نور درست به آنها میتابید، از خاکستری نافذ به سرخِ ملایم و شکارگری تغییر رنگ میدادند.
آزوالد کابلپات که حالا لباس پیشخدمتی خاکیرنگی به تن داشت که سه سایز برایش بزرگ بود، کنار کمد لباس ماهونی ایستاده بود و یک کراوات ابریشمی را طوری چنگ زده بود که انگار یک عتیقه مقدس است. او نمیتوانست از خیره شدن دست بردارد. او در گاتهام هیولاهای زیادی دیده بود—از کیلر کراک تا جوکر—اما هرگز «کمالی» را ندیده بود که اینقدر رعبآور باشد. ولادیمیر در حالی که دکمههای جلیقهی خاکستریِ خوشدوختش را روی پیراهنی از بهترین پنبه مصری میبست، با صدایی که حالا یک باریتونِ غنی و عمیق بود و در کفپوشهای چوبی عمارت طنین میانداخت، گفت: «آزوالد، دهنت رو ببند. این کار دور از نزاکته. شبیه ماهیای شدی که توی بیابون داره برای هوا دستوپا میزنه.» پنگوئن با تپق گفت: «مـ... معذرت میخوام ارباب.» چشمانش از شانههای پهن ولادیمیر به طرز ظریف کار کردن او با دکمههای سرآستینش میچرخید. «فقط آخه... شما... متفاوت به نظر میرسید. انگار... زندهتر شدید.» ولادیمیر خنده خشک و کوتاهی سر داد. ساعت جیبی نقرهایاش را برداشت و با حرکت سریع مچ دست، زمان را چک کرد. «زندگی فقط بستگی به این داره که از چه زاویهای بهش نگاه کنی، پرندهی کوچک من. من صرفاً بازیابی شدم. مردی در جایگاه من که نمیتونه مثل یک جسدِ تشریحیِ دانشکده پزشکی وارد جامعه اشرافی گاتهام بشه، میتونه؟»
اندامی را برجسته میکرد که در عین ترکه ای بودن، قدرتمند ساخته شده بود. هر حرکت او سیال و نرم بود، مثل یک شکارچی که لباس شاهزادگان را به تن کرده است. او بطری ادکلنی را برداشت—رایحهای باستانی از صندل، توتون و چیزی به طرز ملایمی تند—و آن را روی نقاط نبضش اسپری کرد. ولادیمیر زیر لب زمزمه کرد: «خانوادهی ویل...» نام آنها روی زبانش طعم شراب کهنه میداد. «پنگوئن، دوباره درباره میزبانمون بهم بگو. گفتی اون شهر رو روی انگشتش میچرخونه؟» پنگوئن با عجله سر تکان داد: «الا ویل، ارباب. ملکه گاتهام. اون سرده، ثروتمنده، و بروس وین رو مثل یک حیوان خانگی دور انگشت کوچیکش میچرخونه. میگن اون قلب نداره، فقط یک گاوصندوق جواهرنشان توی سینهاش داره.» لبهای ولادیمیر به لبخندی کمرنگ و مرموز کج شد. او عصایی را که سرش به شکل گرگ نقرهای بود برداشت، هرچند برای راه رفتن نیازی به آن نداشت. «زنی با گاوصندوقی به جای قلب... چقدر فریبنده. من همیشه توی باز کردن گاوصندوقها مهارت خاصی داشتم، آزوالد. کالسکه رو آماده کن—یا بهتر بگم، همون "لیموزینی" که روش اصرار داشتی. نباید برای نمایشِ اون بانوی زیبا دیر برسیم.» وقتی ولادیمیر از کنار پنگوئن گذشت، هاله قدرتمند حضورش باعث شد مرد کوتاهقامت چند قدم به عقب تلوتلو بخورد. ولادیمیر آلوکارد فقط به یک مهمانی نمیرفت؛ او میرفت تا تخت پادشاهیاش را در یک دنیای جدید پس بگیرد. و … چقدر در آن لباس خیرهکننده به نظر میرسید.
پارت بعد: ورود ولادیمیر به مهمانی الا…
نظرات بازدیدکنندگان (0)